امید - مقایسه سه نفر که مبتلا به بیماری لاعلاج بودند
سه نفر جواب آزمایش های پزشکی شان را در دست داشتند. به هر سه، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد، در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد. آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند.
نفر اول گفت: من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام. اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج تفریح و لذت از دنیا کنم. می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم. چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام. کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام.
نفر دوم می گوید: من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام. اولین کاری که می کنم این است که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم. در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم. در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند.
نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت: من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام. من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم این است که دکترم را عوض کنم. می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه یه جزیره واقعی هست که هیچکس حق نداره پا بذاره داخلش؟ 🌴❌
جزیره “نورث سنتینل”؛ ساکنینش از ۶۰هزار سال پیش هیچ ارتباطی با دنیا نداشتن و هرکس نزدیک بشه رو میکشن!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه هر شب موقع خواب، مغزت چند دقیقه کامل فلج میشه؟ 😳🛌
این سازوکار طبیعیه تا باعث نشه تو خواب حرکاتت رو واقعی انجام بدی — ولی همون باعث “بختک” هم میشه.
@Magic_Tales
📖 داستان جذاب بارش باران به وسيله استخوان و كشف رمز آن
در زمان حكومت معتمد عبّاسى به جهت نيامدن باران ، خشكسالى شد و همه جا را قحطى فرا گرفت ، لذا خليفه دستور داد كه مردم نماز باران به جاى آورند تا رحمت الهى نازل گردد
مردم سه روز مرتّب نماز باران خواندند ولى خبرى از بارش باران نشد
تا آن كه مردی مسیحی بابعضی ازدوستانش چون به بيابان رسيدند، دست به سوى آسمان بلند كرد و در اين هنگام ابرى بالا آمد و شروع به باريدن كرد
به همين علّت عده ای از مسلمان هاى ظاهر بين كه شاهد اين صحنه مرموز بودند، نسبت به دين مبين اسلام و نيز ولايت امام در شكّ و ترديد قرار گرفتند و عدّه اى از آن ها مرتّد شدند و از اسلام برگشتند
وقتى اين خبر تأسّف بار به معتمد خليفه عبّاسى رسيد، فورا دستور داد تا امام حسن عسكرى عليه السلام را احضار نمايند، هنگامى كه حضرت نزد خليفه آمد، معتمد گفت : امّت جدّت را درياب كه کافرومرتدشدند
امام حسن عسكرى عليه السلام در مقابل ، به معتمد عبّاسى فرمود: چندان مهمّ نيست ، اجازه بده كه بار ديگر این مردمسیحی براى آمدن باران بيرون برود و دعا نمايد، من به حول و قوّه الهى ، شكّ و ترديد را از دل مردم بيرون خواهم كرد
معتمد دستور داد تا بار ديگر مردم براى آمدن باران دعا كنند
آن مردمسیحی نيز به همراه دوستانش حركت كردند و چون دست خود را به سمت آسمان بلند كرد، بارش باران شروع شد.
پس امام عليه السلام فرمود: آنچه كه در دست مردمسیحی است را از او بگيرند
همين كه مأمورين آن را از دست مردمسیحی گرفتند، ديدند قطعه استخوان انسانى است ، آن را خدمت امام عليه السلام آوردند
حضرت استخوان را در دست خود گرفت و سپس به آن مردمسیحی دستور داد: براى آمدن باران دعا كن
اين بار هر چه دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و دعا خواند، ديگر خبرى از باران نشد
تمامى مردم از اين ماجرا در حيرت و تعجّب قرار گرفته و با يكديگر مشغول صحبت چون و چرا شدند
و معتمد عبّاسى به امام عليه السلام خطاب كرد و اظهار داشت :
ياابن رسول اللّه ! اين چه معمّاى مرموزى بود؟!
و چرا ديگر باران قطع شد و ديگر باران نيامد؟!
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: اين استخوان يكى از پيغمبران الهى است و اين مسیحی آن را در دست خود مى گرفت و به سمت آسمان بلند مى كرد و به وسيله آن استخوان ، رحمت الهى فرود مى آمد
راوى گويد: وقتى آن قطعه استخوان را آزمايش كردند، متوجّه شدند آنچه را كه امام عليه السلام مطرح فرموده است ، صحيح مى باشد و حقيقت دارد و مردم از شكّ و گمراهى نجات يافتند.
و پس از آن كه حقّانيّت براى همگان روشن و آشكار گرديد، حضرت به منزل خود بازگشت
📚ينابيع المودّة : ج 3، ص 130 و ص 190، إحقاق الحقّ: ج 19، ص 602، حلية الا برار: ج 5، ص 119، ح 1، مدينة المعاجز: ج 7، ص 621، ح 2604
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه توی ژاپن جنگلی هست که مردم برای خودکشی میرن اونجا؟ 🌲💀
آاوکیگاهارا… اونقدر ساکته که میگن حتی باد هم داخلش نمیوزه.
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه مغز بعضی آدمها میتونه صدای مردهها رو “واقعی” بشنوه؟ 👂👻
نه از جن؛ از خطای عصبی شدید — مغز بعضی صداهای درونی رو مثل گفتوگوی بیرونی پخش میکنه.
@Magic_Tales
لوازم منزل زاهدی که مسافر بود
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد. جهانگرد پرسید:
لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت: مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت: من اینجا مسافرم.
زاهد گفت: من هم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه یه مکان تو روسیه هست که پرندهها وسط پرواز میافتن زمین؟ 🐦⬇️
منطقهی “مَگنتیک هیل”؛ میدان مغناطیسی طوری کجه که حیوانات سردرگم میشن و سقوط میکنن.
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه یه صدای مرموز در اقیانوس ضبط شده که دانشمندا هنوز نمیدونن مال چیه؟ 🌊🔊
بهش میگن “بلوپ” — اونقدر قویه که انگار یه موجود عظیم داره تو اعماق فریاد میزنه.
@Magic_Tales
سوال استاد در امتحان فیزیک: سرعت باد و قطار (طنز)
استاد سختگیر فیزیک، اولین دانشجو را برای پرسش فرا می خواند و سوال را مطرح می کند: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟
دانشجوی بی تجربه فوراً جواب می دهد: من پنجره کوپه را پایین می کشم تا باد بوزد.
اکنون پروفسور می تواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند: حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:
- محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟
- تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟
- آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می شود و اگر آری، به چه اندازه؟
حسب معمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد.
همین بلا سر بیست دانشجو بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.
پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می خواند و طبق معمول سوال اولی را می پرسد: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟
این دانشجوی خبره می گوید: من کتم را در می آورم.
پروفسور اضافه می کند که هوا بیش از اینها گرم است!
دانشجو می گوید: خوب! ژاکتم را هم در می آورم.
استاد: هوای کوپه مثل حمام سونا داغه!
دانشجو: اصلا ً لخت کامل می شوم. پروفسور گوشزد می کند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی!
دانشجو به آرامی می گوید: میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم و اگر قطار مملو از آفریقایی های نانجیب هم باشند، من آن پنجره لامصب را باز نمی کنم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
پاسخ آسیابان به زاهدی که نوبت را رعایت نمی کرد
زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
زاهد گفت: اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود .
آسیابان گفت: تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales