من خودم هستم: احترام به صاحب دکه روزنامه فروشی
روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.
همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رویی بود
دوستم گفت: او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟
دوستم با تعجب گقت: چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!
با تشکر از: هاشم حاجی، فرستنده داستان
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان نمره بیست به برگه امتحان دانشجویی که جواب سوالات رو نداده بود
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح می کردم، یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود! فقط زیر سوال آخر نوشته بود:
نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت بریم دربند؟!
پوست دستمون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون.
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم.
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت میشد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار.
حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام، گفت: اون بیستی که دادی خیلی چسبید!
گفتم: اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.
خندید و دست انداخت دور گردنم.
گفت: بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که؟!
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم.
دلم می خواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود.
نویسنده : مرتضی برزگر
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان زیبا از زبان حضرت مسیح(ع) در باره پرداخت مزد کارگران
حکایتی از زبان حضرت مسیح(ع) نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند حضرت عیسی(ع) این داستان را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد. حکایت این است:
مردی بود بسیار متمول و پولدار، روزی به کارگرانی در باغش نیاز داشت. بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگزارن موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آنها در باغ مشغول شدند.
کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. ساعت بعد و ساعت های بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. حتی طوری شد که کارگرانی نزدیک غروب رسیدند.
اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد و به کار گرفت. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه کارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد! بدیهی است آنانی که از صبح مشغول کار بودند، آزرده شدند و گفتند که این بی انصافی است، چه می کنید آقا؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیده اند و شاید بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. حتی بعضی ها چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند و آنها اصلا کاری نکردند.
مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کار نداشته باشید، آیا آنچه به خود شما داده ام کم بوده است؟
کارگران یک صدا گفتند: نه آنچه شما به ما پرداختید بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با این وجود انصاف نیست اینانی که دیر رسیده اند و کاری نکرده اند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.
مرد دارا گفت: من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارایی ام کم نمی شود. من به استغنای خویش می بخشم، شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید، پس مقایسه نکنید. در ازای کارشان نیست که من به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی است که می بخشم.
حضرت مسیح(ع) گفت: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند. خداوند استحقاق بنده را نمی نگرد، بلکه دارایی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند، نه به کار ما.
از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی شکفد. باید هم این گونه باشد. بهشت ظهور بی نیازی و غنای خداوند است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان اینکه چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود شیر می گوییم؟
در سال های دور ایران؛ تنها شهر بیرجند آب لوله کشی داشت و اولین شهر ایران بود که دارای آب لوله کشی شد و در شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز، بهداشتی و سالم نبود استفاده می کردند.
در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود. یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود (هنوز هم منطقه به این نام شناخته می شود) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمی شد. او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند.
پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد. در هر کشوری حیوانی که برای آنها نماد و سمبل است را بر سر خروجی آب می گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند. او دید در اتریش، هر کجا که خروجی آب است؛ سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت.
و مردم هر وقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند و می گفتند: رفتیم از سر شیر آب آوردیم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان خانمی که یک طوطی سخنگو خرید
خانمی طوطی ای خرید. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟
طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.
آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟
آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.
آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد.
آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت. وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد .
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: عحیب است یعنی او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟
آن خانم پاسخ داد: چرا؟ درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان فرزند با سواد چوپان و شمارش گوسفندان
چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در احصاء (شمارش) و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند.
تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد سرانجام پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد.
گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دوم و... بار بعد هم موفق شود و تا اینکه نصف شب شد!
پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسرش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟
پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید؟!
ریشه حل مشکلات در ساه نگاه کردن به آنهاست. گاهی دانش زیاد در موضوعی نه تنها به حل مسئله کمک نمی کند؛ بلکه مشکلات جدید ایجاد می کند! گاهی افراد با پیچیده تر کردن مسائل از حل آنها عاجز می شوند.
دانش، آگاهی و سواد برای رشد و پیشرفت و گام نهادن رو به جلو مفید است و پیچیده کردن دانسته های قبلی گامی به عقب و بازگشت خواهد بود.
این حکایت از مجموعه قصه های هزار و یک شب اقتباس شده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان شیخ محمد حسین مفلس در قم معروف به شیخ ارده شیره
در عصر زعامت آیت الله العظمی حائری یزدی (ره) فرد با ایمان و فقیری در قم زندگی می کرد که نامش شیخ حسین (مفلس) بود، اما به شیخ ارده شیره شهرت داشت! زیرا به پیروی از قصیده نان و حلوای شیخ بهایی، قصیده ای درباره ی ارده شیره سروده بود. برخی نیز گفته اند دلیل انتساب این عنوان به ایشان این بود که بیشتر خوراکش در شب و روز ارده شیره بود.
او شب ها در مقبره شیخان قم می خوابید و روزها در یکی از ایوان های صحن مطهر حضرت معصومه(س) می نشست و برای مردم بی سواد کاغذ و نامه می نوشت و پول ناچیزی می گرفت و با آن روزگار می گذرانید[1] نه منزلی داشت و نه زن و بچه ای.
مشهور است در دوران قحطی و گرانی که بسیاری از مردم فقیر و محروم از گرسنگی تلف می شدند، شیخ ارده شیره اشعاری در این زمینه خطاب به خدا گفت که به کفریات او شهرت یافت.[2]
داستان زیر به نقل از حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره) درباره این مرد است:
یکی از شب های سرد زمستان، پیش از سحر برای تشرف به حرم مطهر، از خانه بیرون آمدم. هوا سرد بود و برف به شدت می بارید. هنگامی که به حرم رسیدم، دیدم هنوز درها گشوده نشده است. با خود گفتم: به شیخان می روم و فاتحه ای می خوانم و برمی گردم، تا در صحن را باز کنند.
هنگامی که به شیخان رسیدم، به سوی مقبره جناب زکریا بن آدم اشعری حرکت کردم. وقتی به آن جا رسیدم، صدای شیخ ارده شیره (که در حال مناجات با خدا بود) به گوشم رسید که خالصانه و بی ریا می گفت: ای خدا! عمری با نان خشک ساختم و صدایم درنیامد و نزد بنده هایت لب به شکوه و گلایه باز نکردم. خدای من! چه می شود امشب این نماز بدون وضو و تیمم من را بپذیری؟
از مناجات او دریافتم که از فشار سرما و یخ بندان و عدم امکانات، نتوانسته است نماز را با طهارت بخواند و از خدا می خواهد همان را که انجام داده است، بپذیرد و او را مورد مهر و محبت خود قرار دهد.
به حرم بازگشتم و این موضوع را به کسی نگفتم و شیخ هم پس از چندی از دنیا رفت. پس از فوتش شخصی نزد من آمد و گفت: شیخ ارده شیره را در خواب دیدم که وضع بسیار خوبی داشت و گفت خدا مرا مورد بخشایش و محبت خود قرار داد. آن گاه من جریان را برای او تعریف کردم.
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرد در نقاشی و ازدواج
یک زن هنرمند آماتور که اهل انگلستان است 2 ماه قبل از آشنا شدن با مرد رویاهایش در یک سایت همسریابی، تصویری از او را به تصویر کشید که پس از دیدن آن مرد از شبیه بودن او به نقاشی اش بسیار شوکه شد.
کول مایو در سال 2009 و وقتی که هنوز مجرد بود یک نقاشی رمانتیک از یک مرد بلند قامت با ریش های تیره رنگ کشید. کول که در آن موقع 31 سال سن داشت زیاد در مورد آن نقاشی فکر نکرد و تنها آن را در گوشه ای از اتاق نشیمن رها کرد. کمی بعد او تصمیم به آشنا شدن با یک فرد مناسب گرفت و از طریق یک سایت همسریابی با فردی به نام مایکل گومن آشنا شد.
به نظر می رسید آنها تفاهم بسیاری باهم دارند و پس از 2 ماه تصمیم به ملاقات حضوری گرفتند. به محض آنکه کول چشمش به آن مرد افتاد از شباهت عجیب آن مرد به نقاشی اش در حیرت ماند. از ترس آنکه شاید مایکل تصور کند از قبل او را می شناخته و پنهانی او را ردیابی کرده است نقاشی را از او پنهان کرد و تنها بعد از چند جلسه از آشنایی نقاشی را به مایکل نشان داد.
اگرچه مایکل در وهله اول از این اتفاق گیج شده بود ولی خوشبختانه بعدا قسمت جالب این اتفاق را در نظر گرفته و هیچ فکر نامربوطی نسبت به کول نداشت.
18 ماه پس از نخستین ملاقات آنها با یکدیگر ازدواج کردند و در حال حاضر آن نقاشی را به دیوار خانه شان آویخته اند و دوستانشان نام مایکل را مرد در نقاشی خطاب می کنند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان دوست فلج آنتونی رابینز در بیمارستان
آنتونی رابینز در کتاب یادداشت های یک دوست می نویسد:
دوست من دابلیو میچل در یک حادثه وحشتناک موتورسیکلت دو سوم بدنش سوخت. هنگامی که در بیمارستان بستری بود تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده، راهی برای کمک به اطرافیان خود پیدا کند، صورت او چنان سوخته بود که شناخته نمی شد. میچل اعتقاد داشت که لبخندش می تواند دنیای دیگران را روشن کند و چنین شد.
او معتقد بود که می تواند موجب شادمانی دیگران شود، به درد دل مردم گوش کند و به آنان آرامش ببخشد و چنین کرد.
چند سال بعد حادثه دیگری برایش اتفاق افتاد. در یک سانحه هوایی از کمر به پایین فلج شد. آیا امید خود را از دست داد؟ خیر بلکه توجه او به پرستار زیبایی که در بیمارستان خدمت می کرد جلب شد. از خود پرسید: چگونه می توانم دل او را به دست آورم؟
دوستانش او را ابله خواندند. شاید هم در دل خود حرف آنها را تصدیق می کرد، با وجود این هرگز از رویاهای خود دست برنداشت. دابلیو میچل آینده خود را در کنار این زن بسیار تابناک می دید. بنابراین از فنون جلب توجه و هوش و شوخ طبعی، روح آزاده، و شخصیت پویای خود برای جلب توجه او کمک گرفت و سرانجام با وی ازدواج کرد.
بیشتر مردم اگر در شرایط او باشند برای رسیدن به چنین هدفی کمترین تلاشی هم نمی کنند، اما او بخت خود را آزمود و زندگیش برای همیشه تغییر کرد.
پس تعلل نکنیم و بدانیم که ما بهترین افراد برای داشتن یک زندگی عالی هستیم. بنابراین نباید خود را محدود کنیم. با خودتان دوست شوید، بابت اتفاق هایی که در گذشته رخ داده خود را مجازات نکنید بلکه خود را از مشکلات برگیرید و به راه حل ها فکر کنید. اهداف و آرزوهای خود را در برگه سفیدی بنویسید و برای آن ها زمان معین کنید. باور کنید اگر روزی دوبار در جای آرامی بنشینید و چند دقیقه ای به هدفتان فکر کنید حتماً به آنها دست می یابید.
لذت، غرور، هیجان ناشی از رسیدن به آرزوها را احساس کنید و در صفحه ذهن خود جزئیات شگفت انگیز آن موفقیت را به چشم ببینید و به گوش بشنوید. لازم نیست تنها به خودتان فکر کنید، بلکه کسان دیگری را هم که در زندگیتان نقشی دارند در نظر بگیرید. اگر دلیل کافی برای نیل به هدف های خود داشته باشید واقعاً می توانید هر کاری را در این جهان انجام دهید.پس به امید آرزوهای شاد برای همه شما.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دلارهای ریخته شده در خیابان و مردم دلسوز
مدتی قبل برای تبدیلِ پنج هزار دلار امانتی یکی از اقوام به طرف بانک میرفتم. پاکت محتوی دلارها را در داخل یک پوشه گذاشته بودم و متأسفانه بر اثر بی دقتی آن را برعکس بدست گرفته بودم و هنگام گذر از عرض خیابان بی آنکه خودم متوجه شده باشم، دلارها پی در پی از آن خارج می شدند و از زیر دستم به زمین می ریختند!
با صدای بوق ماشین های در حال عبور و همهمه و نگاه های پر از حیرت رهگذران پیاده رو روبرو متوجه شدم که صداها و نگاه ها مربوط به من است. به عقب که برگشتم دیدم در فاصلۀ گذرم از خیابان، کل دلارها از داخل پوشه خارج و در بخش نسبتآ وسیعی از کف خیابان و به صورتی پراکنده ریخته شده و بر اثر باد هم مرتباً در فضای اطرافِ آن خیابانِ پر از ازدحام و عبور و مرور جابجا می شود.
از شانسم در همان لحظه نیز دانش آموزان ابتدایی مدرسه ای در آن نزدیکی که تعطیل شده بودند هم به خیابان رسیدند! یک لحظه خشکم زد و در خیالم امانت مردم را کاملا بر باد رفته تصور کردم و مبهوت و مستأصل، نظاره گر نتیجۀ این بی دقتی و اهمال خودم شده بودم.
صدای یک خانم محجبۀ جوان با فرزندی در بغل که به سرعت مشغول جمع آوری دلارها ازروی زمین بود، مرا به خود آورد که داد می زد: چرا ایستادی؟ جمعشون کن خب...!
با این تلنگر بخودم آمدم و در کمال ناباوری مردمی را دیدم که همه شان تبدیل به من شده بودند! از رهگذران جور وا جور پیاده رو تا کودکان دبستان تعطیل شده و چندین دختر و پسر جوان که برخی جلوی عبور و مرور ماشینها را گرفته بودند و بقیه هم به شدت مشغول جمع آوری آن دلارها.
چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که اطرافم پر شده بود از مردمانی دلسوز و امانتدار که دلارهای مچاله شده در دستانشان را به طرف من گرفته بودند و من مانده بودم که دلارها را تحویل بگیرم و یا بر انسانیت و شرافتشان زانوی تعظیم زنم.
کاسبی از آن اطراف مرا به طرف مغازه اش هدایت کرد و لیوانی آب به من داد و دلارها را از مردمی که حتی برای یک تشکرِ خشک و خالی من هم صبر نکرده بودند و بی درنگ رفته بودند تحویل گرفت.
بعد از شمارش، حتی یک برگ هم از آن دلارها کم نبود! آن روز دوباره باور کردم که جامعۀ خوب را لزومآ دولتها به ارمغان نمی آورند، خودمان هم می توانیم آن را بسازیم.
هنوز هم دیر نشده...
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
سرقت گوشی تلفن همراه و نجات مسافر هواپیمایی که سقوط کرد
همیشه در هر اتفاقی از جانب خداوند خیری نهفته است، پس همیشه مثبت فکر کنید و در لحظه ای که با مشکلی برخورد می کنید شاید دقیقا برعکس فکر شما خداوند شما رو در مسیر خواسته تون قرار داده و کلید نجات و خوشبختی رو به دستتون داده، همیشه و در همه حال شاکر نعمتهای خداوند باشیم. این داستان رو حتما بخونید تا بهتر متوجه بشید.
سرقت گوشی، مسافر پرواز ایران ۱۴۰ را از مرگ نجات داد:
داستان مسافرت مادری شصت و دو ساله به سرزمین تاریخی طبس هم از شکل همین روایت هاست. چند روز قبل، به مادری شصت و دو ساله رسیدیم که اتفاقا قرار بود در همان روز سانحه، به سمت طبس پرواز کند، اما اتفاقی خیلی ساده باعث می شود که او از این سفر دل بکند و به خانه اش برگردد.
پوران بازدار به جام جم می گوید: در همان روز حادثه سقوط هواپیما، در فرودگاه نشسته بودم و ماموران قسمت فروش بلیت هم قول داده بودند که در صورت انصراف یکی از مسافران، من به جای او به سمت طبس پرواز کنم. در حالی که یکی از مسافران از پرواز جا مانده بود و قاعدتا من باید به جای او سوار هواپیمای طبس می شدم، اما همان لحظه متوجه شدم که تلفن همراهم نیست و بعد از کلی جستجو نتوانستم آن را پیدا کنم، بعد از این اتفاق کلافه و عصبانی بودم و چون به شماره تلفن های گوشی هم خیلی احتیاج داشتم، در نهایت از سوار شدن به هواپیما منصرف شدم و متوجه شدم تلفن همراهم را در طول مسیر دزدیده اند، چون بعد از آن هر کاری کردم و هر چقدر زنگ زدم نتوانستم گوشی ام را پیدا کنم.
خانم بازدار می گوید وقتی شنیدم هواپیمایی در نزدیکی فرودگاه سقوط کرده است، بلافاصله به فرودگاه زنگ زدم و متوجه شدم همان هواپیمایی که من برای سوار نشدن به آن، غمگین و عصبی بودم، سقوط کرده است. این مادر زنده مانده از سقوط هواپیما، اهل کرج، خانه دار و صاحب چهار فرزند است که قرار بود در همان روز حادثه به دوستش در طبس بپیوندد و از این شهر دیدن کند و پس از گشت و گذار در طبس، به دیدن یکی از اقوام در شهر خاش برود.
او می گوید بعد از این حادثه، بارها در ذهنش، صحنه سوخته شدن در هواپیما و حتی صحنه های عزاداری خانواده اش را مجسم کرده و هر بار که به این حادثه فکر می کند، بارها از خدا برای نجات جانش تشکر می کند.
برای مادری که به گفته خودش، عاشق سفرهای زیاد در فصل تابستان است، می توانست پرواز طبس، آخرین سفر عمرش باشد و شاید به قول خودش، باید ممنون همان دزد گوشی باشد که واسطه نمردنش شده و زندگی اش را نجات داده است؛ دزدی که مصداق بارز عدو سبب خیر می شود شده است.
حالا خانواده بازدار از این که مادرشان طعمه حریق هواپیمای مرگ نشده است، خوشحالند. بازدار می گوید: از آن روز به بعد، حس عجیبی دارم، انگار دوباره به دنیا آمده ام. وقتی می گویند انسان باید قدر کوچک ترین لحظات زندگی اش را هم بداند، داستان همین لحظه زندگی من است؛ لحظه هایی که می توانست برای من دیگر وجود نداشته باشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales