سفیدکاری منزل: پیرمرد نابینا و کارگر یک دست
پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد. وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت. اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین و با روحیه عالی است. او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد. در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیرزن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟
کارگر جواب داد: من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.
پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان شرط بندی ملا نصرالدین و گرم شدن با یک شمع
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟
ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستانش گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا با ناراحتی قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.
دوستان یکی یکی آمدند، اما خبری از ناهار نبود. گفتند: ملا، انگار ناهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.
دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.
دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده، چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند!
ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟! شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مردی که چهار پسر داشت و چهار فصل زندگی انسان
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن .
پسر سوم گفت: نه... درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه... درخت بالغی بود پربار از میوه ها، پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذا لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود. وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نامه یک کودک به خدا: پسری که دوچرخه برای تولد می خواست (طنز)
بابی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. حالا نامه یک کودک به خدا:
نامه شماره یک:
سلام خدای عزیز اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستدار تو - بابی.
بابی کمی فکر کرد که او پسر خوبی نیست! و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو:
سلام خدا، اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده - بابی.
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.
نامه شماره سه:
سلام خدا، اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم - بابی.
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد.
تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو، ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار:
سلام خدا مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان امیدوار بودن موش های آزمایشگاهی به نجات از آب استخر
تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میارن، حداکثر زمانی رو که تونستن دوام بیارن 17 دقیقه بود.
سری دوم موش ها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن، اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادن. بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن. حدس بزنید چقدر دوام آوردن؟ 26 ساعت!
پس از بررسی به این نتیجه رسیدن که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودن تا دستی باز هم اونها رو نجات بده.
امیدوار بودن ساده ترین کاری است که می تونی انجام بدی، پس امیدوار باش.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
معاون بانک جهانی و دختر بیل گیتس (طنز)
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی.
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.
پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است.
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.
بعد پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود:
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم.
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است.
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.
و معامله به این ترتیب انجام می شود!!
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
قلم یا کلنگ قاضی
قلمی از قلمدان قاضی بر زمین افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت قلم را برداشت و به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بگیرید!
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست، باشد، تو خانه مرا با همین ویران کردی.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
خدمت به خلق بالاتر از یک ماه اعتکاف
در کافی در جلد دوم ،در باب سعی در رفع حاجت مومن نقل شده است:
روزی صفوان در محضر امام صادق علیه السلام نشسته بود که ناگهان مردی که برایش گرفتاری پیش آمده بود به خدمت حضرت رسید و گرفتاریش را شرح داد. امام صادق علیه السلام به صفوان دستور فرمودند که فورا حرکت کن و برادر ایمانی خویش را در کارش یاری کن.
صفوان رفت و پس از اصلاح کار و حل مشکل او به پیش حضرت بازگشت.
امام در مورد کار او سوال نمودند.
صفوان گفت: خدا اصلاح کرد.
حضرت خطاب به او فرمود: بدان که همین کار به ظاهر کوچک و حاجتی که برآوردی و وقت کمی از تو گرفت، از هفت شوط طواف دور کعبه محبوب تر و برتر است.سپس امام صادق علیه السلام این چنین فرموده خویش را ادامه دادند:
مردی گرفتاری داشت، حضور امام حسن علیه السلام رفت و از ایشان استمداد نمود. امام حسن علیه السلام بی درنگ کفش ها را پوشیده و راه افتادند. در بین راه به حضرت امام حسین علیه السلام رسیدند، در حالی که ایشان مشغول نماز بودند.
امام حسن علیه السلام به آن مرد فرمود: تو چگونه از حسین (علیه السلام) غفلت نمودی و پیش ایشان نرفتی؟
گفت: من اول می خواستم پیش ایشان بروم و از ایشان در کارم کمک بطلبم، ولی چون گفتند ایشان اعتکاف کرده اند و نمی توانند از مسجد خارج شوند. خدمتشان نرفتم.
امام حسن علیه السلام فرمودند که اگر توفیق بر آوردن حاجت تو برایش دست داده بود از یک ماه اعتکاف برایش بهتر بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
افسانه دختر مراکشی و ساخت خیمه ایی برای امپراتور چین (قسمت اول)
دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخ ریسی روزگار را می گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب های مدیترانه برد. مرد می خواست متاعش را بفروشد و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته ای برایش باشد. کشتی در نزدیکی های مصر به کام توفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد.
دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده ای رسید که حرفه شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه بافی یاد دادند. تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خیلی هم شاکر بود. اما این عاقبت به خیری چندان نپایید، چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده دزدی ربوده شد که کشتی اش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار برده فروشی اش برد.
مردی که سازنده دَکَل کشتی بود به این بازار رفت تا برده ای بخرد که وردستش باشد، اما وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت، او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد. اما دزدان دریایی محموله این مرد را دزدیدند، و برای خرید برده های دیگر دستش خالی ماند.
مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دَکَل سازی را خود به عهده گرفتند. دختر سخت و هشیار کار می کرد. دکل ساز که دختر را لایق دید آزادی اش را به او بخشید و شریک کارش کرد، که سبب شعف خاطر دختر شد.
روزی مرد دکل ساز از دختر خواست با یک محموله بار دکل به چین برود. اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفانی شدید روبه رو شد. یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد، و یک بار دیگر دخترک به شِکوه از تقدیر به زاری افتاد. پرسید: چرا، چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد؟
هیچ پاسخی نشنید. از روی ماسه ها بلند شد و رو به شهر گرفت.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
افسانه دختر مراکشی و ساخت خیمه ایی برای امپراتور چین (قسمت دوم و پایانی)
افسانه ای در چین حکایت می کرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که خیمه ای برای امپراتور خواهد ساخت. چون هیچ کس در چین صنعت چادرسازی را نمی دانست، تمام مردم چین، که شامل نسل بعد از نسل امپراتوران هم می شد، چشم به راه وقوع این افسانه بودند. سالی یک بار امپراتور فرستاده هایش را روانه شهر ها می کرد تا هر جا که چشم شان به یک زن خارجی بیفتد، او را به دربار ببرند.
در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراتور رسید. امپراتور توسط مترجم از او پرسید آیا می تواند چادر بسازد.
زن گفت: فکر می کنم بتوانم.
زن طناب خواست، اما چینی ها طناب نداشتند، پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیردست پدر ریسنده، ابریشم خواست و آن را ریسید و طناب را بافت. بعد تقاضای پارچه کرد، اما چینی ها پارچه نداشتند، پس زندگی خود با نساج ها را به یاد آورد و پارچه ی مناسب چادر را بافت. بعد تقاضای دیرک چادر کرد، اما چینی ها دیرک نداشتند، پس زندگی خود با دکل ساز را به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت.
وقتی تمام این لوازم آماده شد، کوشید تمام چادرهایی را که در زندگی اش دیده بود به یاد آورد. سرانجام خیمه ای ساخت.
امپراتور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد، به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد. دختر با شاهزاده ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوش و خوشبخت زندگی کرد.
او متوجه شد که گرچه ماجراهای زندگی اش به هنگام وقوع ترسناک به نظر می رسیدند، اما عبور از این مراحل، برای رسیدن به خوشبختی اش، ضروری بودند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
درخواست معلم از دانش آموزان و عجایب واقعی هفتگانه جهان
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و...
در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟
یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم.
معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
تازه همه به حقیقتی مهم آگاه شده بودند. آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales