eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
25 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدمت به خلق بالاتر از یک ماه اعتکاف در کافی در جلد دوم ،در باب سعی در رفع حاجت مومن نقل شده است: روزی صفوان در محضر امام صادق علیه السلام نشسته بود که ناگهان مردی که برایش گرفتاری پیش آمده بود به خدمت حضرت رسید و گرفتاریش را شرح داد. امام صادق علیه السلام به صفوان دستور فرمودند که فورا حرکت کن و برادر ایمانی خویش را در کارش یاری کن. صفوان رفت و پس از اصلاح کار و حل مشکل او به پیش حضرت بازگشت. امام در مورد کار او سوال نمودند. صفوان گفت: خدا اصلاح کرد. حضرت خطاب به او فرمود: بدان که همین کار به ظاهر کوچک و حاجتی که برآوردی و وقت کمی از تو گرفت، از هفت شوط طواف دور کعبه محبوب تر و برتر است.سپس امام صادق علیه السلام این چنین فرموده خویش را ادامه دادند: مردی گرفتاری داشت، حضور امام حسن علیه السلام رفت و از ایشان استمداد نمود. امام حسن علیه السلام بی درنگ کفش ها را پوشیده و راه افتادند. در بین راه به حضرت امام حسین علیه السلام رسیدند، در حالی که ایشان مشغول نماز بودند. امام حسن علیه السلام به آن مرد فرمود: تو چگونه از حسین (علیه السلام) غفلت نمودی و پیش ایشان نرفتی؟ گفت: من اول می خواستم پیش ایشان بروم و از ایشان در کارم کمک بطلبم، ولی چون گفتند ایشان اعتکاف کرده اند و نمی توانند از مسجد خارج شوند. خدمتشان نرفتم. امام حسن علیه السلام فرمودند که اگر توفیق بر آوردن حاجت تو برایش دست داده بود از یک ماه اعتکاف برایش بهتر بود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
افسانه دختر مراکشی و ساخت خیمه ایی برای امپراتور چین (قسمت اول) دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخ ریسی روزگار را می گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب های مدیترانه برد. مرد می خواست متاعش را بفروشد و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته ای برایش باشد. کشتی در نزدیکی های مصر به کام توفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده ای رسید که حرفه شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه بافی یاد دادند. تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خیلی هم شاکر بود. اما این عاقبت به خیری چندان نپایید، چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده دزدی ربوده شد که کشتی اش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار برده فروشی اش برد. مردی که سازنده دَکَل کشتی بود به این بازار رفت تا برده ای بخرد که وردستش باشد، اما وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت، او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد. اما دزدان دریایی محموله این مرد را دزدیدند، و برای خرید برده های دیگر دستش خالی ماند. مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دَکَل سازی را خود به عهده گرفتند. دختر سخت و هشیار کار می کرد. دکل ساز که دختر را لایق دید آزادی اش را به او بخشید و شریک کارش کرد، که سبب شعف خاطر دختر شد. روزی مرد دکل ساز از دختر خواست با یک محموله بار دکل به چین برود. اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفانی شدید روبه رو شد. یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد، و یک بار دیگر دخترک به شِکوه از تقدیر به زاری افتاد. پرسید: چرا، چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد؟ هیچ پاسخی نشنید. از روی ماسه ها بلند شد و رو به شهر گرفت. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
افسانه دختر مراکشی و ساخت خیمه ایی برای امپراتور چین (قسمت دوم و پایانی) افسانه ای در چین حکایت می کرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که خیمه ای برای امپراتور خواهد ساخت. چون هیچ کس در چین صنعت چادرسازی را نمی دانست، تمام مردم چین، که شامل نسل بعد از نسل امپراتوران هم می شد، چشم به راه وقوع این افسانه بودند. سالی یک بار امپراتور فرستاده هایش را روانه شهر ها می کرد تا هر جا که چشم شان به یک زن خارجی بیفتد، او را به دربار ببرند. در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراتور رسید. امپراتور توسط مترجم از او پرسید آیا می تواند چادر بسازد. زن گفت: فکر می کنم بتوانم. زن طناب خواست، اما چینی ها طناب نداشتند، پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیردست پدر ریسنده، ابریشم خواست و آن را ریسید و طناب را بافت. بعد تقاضای پارچه کرد، اما چینی ها پارچه نداشتند، پس زندگی خود با نساج ها را به یاد آورد و پارچه ی مناسب چادر را بافت. بعد تقاضای دیرک چادر کرد، اما چینی ها دیرک نداشتند، پس زندگی خود با دکل ساز را به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت. وقتی تمام این لوازم آماده شد، کوشید تمام چادرهایی را که در زندگی اش دیده بود به یاد آورد. سرانجام خیمه ای ساخت. امپراتور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد، به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد. دختر با شاهزاده ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوش و خوشبخت زندگی کرد. او متوجه شد که گرچه ماجراهای زندگی اش به هنگام وقوع ترسناک به نظر می رسیدند، اما عبور از این مراحل، برای رسیدن به خوشبختی اش، ضروری بودند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
درخواست معلم از دانش آموزان و عجایب واقعی هفتگانه جهان معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم. در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن. پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. تازه همه به حقیقتی مهم آگاه شده بودند. آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شگرد مهندس ساختمان با اسکناس دلاری و سنگریزه ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮهاﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ. اون مهندس ﺧﯿﻠﯽ کارگر رو ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ (ﺗﺎ شاید ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ) ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ. ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵﻣﯿﺰﻧﻪ. ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎسگزار ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ، ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎسگزار ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯾﻔﺘﺪ! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
زندگی انعکاس رفتار آدمی است پدری و پسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی! صدایی از دور دست آمد: آآآی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی؟ پاسخ شنید کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید ترسو! پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است؟ پدر لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک فهرمان هستی. صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی. پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو همان را جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خاطره کوفی عنان دبیرکل سابق سازمان ملل از دوران تحصیل از کوفی عنان (دبیر کل اسبق سازمان ملل و برنده جایزه صلح نوبل) پرسیدند: بهترین خاطره شما از دوران تحصیل چه بود؟ او جواب داد: روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه سفید را به تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه ای با جوهر سیاه نمایان بود. بعد معلم از شاگردان پرسید: بچه ها در این برگه چه می بینید؟ همه جواب دادند: یک لکه سیاه آقا. معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت و سپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت: بچه های عزیز! چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟ کوفی عنان می گوید: از آن روز تلاش کردم اول سفیدی ها (خوبی ها، نکات مثبت، روشنایی ها و ) را ببینم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
قصاب قاتل در عصر امام علی و قضاوت امام حسن عصر خلافت امام علی (ع) بود، قصابی را که چاقوی خون آلود در دست داشت، در خرابه ای دیدند و در کنار او جنازه خون آلود شخصی افتاده بود؛ قرائن نشان می داد که کشنده (قاتل) او همین قصاب است، او را دستگیر کرده و به حضور امام علی(ع) آوردند. امام علی (ع) به قصاب گفت: در مورد کشته شدن آن مرد، چه نظر داری؟ قصاب گفت: من او را کشته ام. بنابراین امام بر اساس ظاهر جریان و اقرار قصاب، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص، اعدام کنند. در این حال که مامورین، او را به قتلگاه می بردند، قاتل حقیقی با شتاب به دنبال مأمورین دوید و به آنها گفت: عجله نکنید و این قصاب را به حضور امام علی (ع) بازگردانید. مامورین او را به حضور علی (ع) باز گرداندند، قاتل حقیقی به حضور علی (ع) آمد و گفت: ای امیر مؤمنان! سوگند به خدا، قاتل آن شخص این قصاب نیست، بلکه او را من کشته ام. امام به قصاب فرمود: چه موجب شد که تو اعتراف نمودی من او را کشته ام؟ قصاب گفت: من در یک بن بستی قرار گرفتم که غیر از این چاره ای نداشتم، زیرا افرادی مانند این مأمورین، مرا کنار جنازه به خون آغشته با چاقوی خون آلود به دست دیدند، همه چیز بیانگر آن بود که من او را کشته ام، از کتک خوردن ترسیدم و اقرار نمودم که من کشته ام، ولی حقیقت این است که من گوسفندی را نزدیک آن خرابه کشتم، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال که چاقوی خون آلود در دستم بود، به آن خرابه برای تخلّی رفتم، جنازه به خون آغشته آن مقتول را در آن جا دیدم، در حالی که دهشت زده شده بودم، برخاستم، در همین هنگام این گروه به سر رسیدند و مرا به عنوان قاتل دستگیر نمودند. امیرمؤمنان علی (ع) فرمود: این قصاب و این شخص که خود را قاتل معرفی می کند را به حضور امام حسن (ع) ببرید تا او قضاوت نماید. مأمورین آنها را نزد امام حسن (ع) آوردند و جریان را به عرض ‍ رساندند. امام حسن (ع) فرمود: به امیر مؤمنان علی(ع) عرض کنید، اگر این مرد قاتل، آن شخص را کشته است، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است و خداوند در قرآن می فرماید: و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا (و هر کس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است که گوئی همه مردم را نجات بخشیده است). آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و دیه مقتول را از بیت المال به ورثه او عطا فرمود. به این ترتیب، ارفاق و تشویق اسلام شامل حال آن قاتل شد که مردانگی کرد و موجب نجات یک نفر بی گناه گردید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حکایت طمع یاران حضرت عیسی(ع) به خشت های طلا عیسی بن مریم علیه السلام دنبال حاجتی می رفت. سه نفر از یارانش [پیروانش] همراه او بودند. سه خشت طلا دیدند که در وسط راه افتاده بود. حضرت عیسی(ع) به اصحابش گفت: این طلاها مردم را می کشند؛ مبادا محبت آنها را به دل خود راه دهید. آنگاه از آنجا گذشته و به راه خود ادامه دادند. پس از طی مسیری کوتاه، یکی از آنان گفت: ای روح الله! کار ضروری برایم پیش آمده، اجازه بده که برگردم. او برگشت و دو نفر دیگر نیز مانند رفیقشان عذر و بهانه آوردند و برگشتند و هر سه در کنار خشت های طلا گرد آمدند. تصمیم گرفتند طلاها را بین خودشان تقسیم نمایند. دو نفرشان به دیگری گفتند: اکنون گرسنه هستیم. تو برو غذا بخر. پس از آنکه غذا خوردیم و حالمان بهتر شد، طلاها را تقسیم می کنیم. او هم رفت خوراکی خرید و در آن زهری ریخت تا آن دو رفیقش را بکشد و طلاها تنها برای او بماند. آن دو نفر نیز با هم نقشه کشیدند هنگامی که وی برگشت او را بکشند، سپس طلاها را بین خودشان تقسیم کنند. وقتی رفیقشان طعام را آورد، آن دو نفر برخاستند و او را کشتند و مشغول خوردن غذا شدند. به محض اینکه آن طعام آلوده را خوردند، مسموم شده و مردند! حضرت عیسی(ع) هنگامی که برگشت، دید هر سه یارانش در کنار خشت های طلا مرده اند. با اذن پروردگار آنان را زنده کرد و فرمود: آیا نگفتم این طلاها انسان را می کشند؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستانی از قانون جذب: سفر به جزیره بالی اندونزی من عاشق سفرم، سفر و جاهای جدید بهم آرامش میده. یه روز داشتم فیلم Eat Pray Love (بخور عبادت کن عشق بورز) رو می دیدم. توی این فیلم شخصیت داستان به سه کشور ایتالیا، هند و اندونزی سفر می کنه. وقتی فیلم به قسمتی رسید که جولیا رابرتز (شخصیت فیلم: الیزابت گیلبرت Elizabeth Gilbert) توی جزیره بالی ساکن شده، دقیقا گفتم: من یه روز همین جایی که تو نشستی می شینم. اون موقع نه پولی برای سفر داشتم نه برنامه ای، اما مدام خودم رو اونجا تصور می کردم. دو ماه بعد به طرز شگفت انگیزی در یک مسابقه برنده شدم و به اندونزی دعوت شدم. در اولین فرصت بلیط بالی گرفتم، اما حتی توی ذهنم نبود که برم همون خونه محل فیلمبرداری اون فیلم رو ببینم. باز هم قانون جذب منو با دوستی هندی آشنا کرد و اون ازم پرسید: راستی دلت می خواد خونه ای که این فیلم توش فیلمبرداری شده رو ببینی؟ و این بود که دو ماه بعد من روی همون سکویی نشستم که جولیا رابرتز توی فیلم نشسته بود! پی نوشت: مجله تایمز الیزابت گیلبرت Elizabeth Gilbert را در لیست صد انسان برتر و تاثیر گذار قرن بیستم معرفی کرده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales