eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
📚داستان توبه کنندگان : کفن دزد   ✍در بحارالأنوار باب الخوف الرجاء مرحوم علامه مجلسى رضوان اللّه تعالى عليه دارد: در بنى اسرائيل مردى بود كه كفن دزدى مى كرد، همسايه اى داشت كه او را مي شناخت يك روز مريض شد و ترسيد بميرد و كفن او را بدزدد براى همين خاطر كفن دزد را طلبيد و باو گفت : من چطور همسايه اى براى تو بودم ؟ كفن دزد گفت : خوب همسايه اى بودى . گفت : از تو يك درخواست دارم ؟! گفت : بفرمائيد من در خدمت شما هستم 🔺هركارى دارى انجام ميدهم . مرد همسايه رفت و دو كفن آورد و گفت : هر كدام را دوست دارى و بهتر است براى خودت بردار. تا مرا در كفن ديگر بپوشانند و چون مرا دفن كردند قبر مرا نشكاف و مرا برهنه نكن . كفن دزد نپذيرفت و گفت اين حرفها چيست من خدمت گذار شما هستم . ولى مرد همسايه با اصرار كفن بهتر را به او داد و رفت . مرد همسايه از دنيا رفت و دفنش كردند. كفن دزد گفت مرده كه شعورى ندارد كه بفهمد من خُلف وعده با او كرده ام ، 🔺ميروم و كفن او را ميدزدم . پس قبرش را شكافت و چون خواست او را برهنه كند، صيحه شديدى شنيد كه ميگويد: نكن . از ترس او را برهنه نكرد و قبرش را پوشانيد. و تا هنگام مردن پشيمان و ناراحت بود، يك روز كه در حال احتضار بود و فرزندانش دور بسترش جمع شده بودند گفت : اى فرزندان من ، من چطور پدرى براى شما بودم ؟ گفتن : خوب پدرى بودى گفت : پس يك در خواستى از شما دارم و آن هم اينست كه هر وقت از دار دنيا رفتم بدنم 🔺را آتش بزنيد و خاكسترم را بباد دهيد نصفى را در دريا و نصفى را در صحرا بريزيد، زيرا من گناهى كرده ام كه شايد خدا به خاطر اين كار از سر تقصير من در گذرد در حالى كه من توبه كرده ام اما نمى‌دانم مورد قبول قرار گرفته يا نه ، بچه هايش اول قبول نمى كردند ولى با اصرار موافقت كردند. كفن دزد مُرد و بچه هايش به ناچارى جسدش را آتش زدند و طبق وصيتش عمل نمودند، خداوند متعال خاكسترهاى متفرقه بدن او را جمع نمود و زنده اش كرد و فرمود: چه چيز سبب اين شد كه تو چنين وصيتى كردى ؟ 🔺گفت : بعزت و جلالت قسم ترس از عذابت مرا بر اين وصيت وادار نمود. خداوند متعال خطاب فرمود : منهم بخاطر اينكار ترا بخشيدم و ترس تو را به امن مبدل كردم و طلب كارانت را راضى خواهم كرد. از اين داستان فهميده مى شود كه هرگاه گنهكارى از گناهش پشيمان شود و از عذاب الهى بترسد خداوند هم او را خواهد آمرزيد و خصمائش را از او راضى خواهد فرمود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان معجزه گر شاهین و بریدن شاخه پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه ای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند. درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟ کشاورز که ترسیده بود گفت: سرورم، کار ساده ای بود، من فقط شاخه ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد. * گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه های زیر پایمان را ببریم (البته شاخه های زیر پای خودمان نه زیر پای دیگران!) چقدر به شاخه های زیر پایتان وابسته هستید؟ آیا توانایی ها و استعدادهایتان را می شناسید؟ آیا ریسک می کنید؟ آیا کارمندان خود را می شناسید؟ آیا تلاش می کنید استعدادهای آنان شکوفا شود؟ یا به خاطر ترس از پریدن و پرواز، آنان را به شاخه هایی از سازمان وابسته می کنید؟ آیا بهتر نیست کارکنانتان توانمند و چالاک باشند در عین حال جَلد سازمان؟ آیا نقاط قوت و استعدادهای سازمان خود را می دانید؟ آیا به استقبال تهدیدها می روید یا همواره به شکلی محافظه کارانه به حفظ وضع موجود می اندیشید؟ در رویارویی با تهدیدها و مشکلات است که سازمان می تواند استعدادها و توانایی های خود را بروز داده و توسعه دهد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت لبخند پیرمرد و سراشیب تند کوچه پیرمردی با لبخند باز کنار دیوار کوچه نشسته بود. انگار من نیامده به من لبخند زده بود! کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند. با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟! باز تند از کوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود. * کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم. دیروز پسربچه ای از من پرسید بابا بزرگ چرا می خندی؟! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
آتش و تلاش گنجشک برای خاموش کردن آن گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان پلنگ و حیوانات بیمار پارک ملی (باغ وحش) در بین حیوانات وحشی یک پارک ملی بیماری عجیبی افتاده بود و هر روز گروهی از وحوش تلف می شدند. پس از بررسی معلوم شد که دلیل آن این است که پلنگ ها را معدوم کرده اند و گله حیوانات از تحرک افتاده و موردهای بیمار که قبلا به وسیله پلنگ حذف می شدند، سکوی پرواز بیماری ها شده اند و مرگ دسته جمعی نزدیک است از پارک دیگری پلنگ آوردند، جنبش و تحرک برقرار شد و وحوشی که سکوی انتشار بیماری و موطن میکروب ها و آفت ها بودند، یکی یکی حذف شدند. خطر برطرف شد و نشاط وحوش به آنها برگشت. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستانی آموزنده از انعکاس اعمال انسان - نان و مرد گوژپشت زنی پسرش به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گو‍ژپشت از آنجا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمی گردد. این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی دانم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می کنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گو‍ژپشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری. وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز می گردند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی هزار تومان به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشکالی ندارد؟ بچه ها گفتند: صد تومان؟ اگر فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم، کورخواندی. ما نیستیم. و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان زور آزمایی خورشید و باد روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد. باد به خورشید می گفت که من از تو قوی تر هستم، خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. در این فکر بودند که دیدند مردی در حال عبور است و کت به تن داشت. باد گفت که من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آن را بست و با دو دستش هم آن را محکم چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی. خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهر خورشید بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرد. با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد. با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پرعشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قوی تر است. مثل خورشید باش عشق و محبت را بدون هیچ انتظاری به دیگران ببخش. و با تدبیر کارهایت را به پیش ببر نه با زور و قدرت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ظرفیت مشهور شدن - پنالتی مدرسه بچه های استثنایی یکى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا ایکر کاسیاس فرناندز است که در رئال مادرید صاحب رکوردهاى عجیب و غریبى شده، او کاری کرد که کمتر آدم مشهوری چنین می کند! ظاهراً ایکر همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یک رستوران رفته بود که در آنجا با یک نوجوان ۱۳ ساله که دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود، پسرک بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود و مى گوید: آقاى کاسیاس! در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت کنى که من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا کردیم! ایکر کاسیاس که به سختى جلوى اشکش را مى گیرد از پسرک تشکر مى کند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و فردای آن روز، ناگهان کاسیاس بزرگ وارد مدرسه مذکور مى شود و در میان بهت و حیرت مسئولان مدرسه - و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه - به بچه ها مى گوید: من آمدم اینجا تا براى دعاهایى که در حقم کردین که پنالتى را بگیرم، شخصا از شما تشکر کنم! بچه هاى مدرسه که از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف ایکر حلقه مى زنند و با او عکس مى اندازند و امضا مى گیرند، که ناگهان یکى از بچه ها به او مى گوید: آقاى کاسیاس تو میتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟ ایکر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن مى کند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد که هرکدام به او یک پنالتى بزنند و ... ایکر کاسیاس دو ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تک تک بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان گره گشای از پروین اعتصامی با نتیجه گیری از شعر مولانا پروین اعتصامی در شعر گره گشای، داستان زیبا و پندآموزی از یک پیرمرد فقیر نقل می کند. پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یک باره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت! او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت: من تو را کی گفتم، ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز ابلهی کردم که گفتم، ای خدای گر توانی این گره را برگشای آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت، دیگر چه بود؟ پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود. نتیجه گیری از شعر مولانا در بیان این نوع نگرش و حکایات حکیمانه: تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه ---------------- پی نوشت: شعرهای اصلی از پروین اعتصامی و بیت آخر نتیجه گیری، از اشعار مولوی است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود و موضوع شناخت مسافری زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای را دید که در حال سوختن بود و مردی در وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد: هی! خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد: می دانم. مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟ مرد گفت: آخر بیرون باران می آید. مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو می کنی! خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کتد. ----------- پی نوشت: این داستان بسیار مختصر و مفید، اهمیت شناخت موقعیت و اتخاذ روش درست و مناسب در رابطه با وقایع بیرونی را گوشزد می کند. شاید به عمد در این داستان نام مادر ذکر شده تا تاکیدی بر این موضوع باشد که انتخاب رویکرد مناسب علاوه بر اینکه از موضوعاتی نظیر ادراک، حل مسئله از طریقِ شهود، تصمیم گیری و فهم سرچشمه می گیرد، تاثیر آموزش دوران کودکی را نیز نباید نادیده گرفت! که اهمیت به سزایی در شکل گیری شخصیت و شناخت دارد. در تمامِ این فرآیندها، شناخت از اهمیت مرکزی برخوردار است. شناخت یک مفهومِ کلی است که تمامیِ اشکالِ آگاهی را در بر می گیرد و شاملِ ادراک، تفکر، تصور، استدلال، و قضاوت و غیره است. انقلابِ شناختی شاملِ تمامِ دیدگاه هایی می شود که به این مباحث اهمیتِ زیادی می دهند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales