داستان پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند.
این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی هزار تومان به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشکالی ندارد؟
بچه ها گفتند: صد تومان؟ اگر فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم، کورخواندی. ما نیستیم.
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان زور آزمایی خورشید و باد
روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد. باد به خورشید می گفت که من از تو قوی تر هستم، خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. در این فکر بودند که دیدند مردی در حال عبور است و کت به تن داشت.
باد گفت که من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آن را بست و با دو دستش هم آن را محکم چسبید.
باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.
خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهر خورشید بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرد. با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.
باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پرعشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قوی تر است.
مثل خورشید باش عشق و محبت را بدون هیچ انتظاری به دیگران ببخش. و با تدبیر کارهایت را به پیش ببر نه با زور و قدرت!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ظرفیت مشهور شدن - پنالتی مدرسه بچه های استثنایی
یکى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا ایکر کاسیاس فرناندز است که در رئال مادرید صاحب رکوردهاى عجیب و غریبى شده، او کاری کرد که کمتر آدم مشهوری چنین می کند! ظاهراً ایکر همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یک رستوران رفته بود که در آنجا با یک نوجوان ۱۳ ساله که دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود، پسرک بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود و مى گوید: آقاى کاسیاس! در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت کنى که من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا کردیم!
ایکر کاسیاس که به سختى جلوى اشکش را مى گیرد از پسرک تشکر مى کند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و فردای آن روز، ناگهان کاسیاس بزرگ وارد مدرسه مذکور مى شود و در میان بهت و حیرت مسئولان مدرسه - و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه - به بچه ها مى گوید: من آمدم اینجا تا براى دعاهایى که در حقم کردین که پنالتى را بگیرم، شخصا از شما تشکر کنم!
بچه هاى مدرسه که از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف ایکر حلقه مى زنند و با او عکس مى اندازند و امضا مى گیرند، که ناگهان یکى از بچه ها به او مى گوید: آقاى کاسیاس تو میتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟
ایکر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن مى کند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد که هرکدام به او یک پنالتى بزنند و ... ایکر کاسیاس دو ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تک تک بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان گره گشای از پروین اعتصامی با نتیجه گیری از شعر مولانا
پروین اعتصامی در شعر گره گشای، داستان زیبا و پندآموزی از یک پیرمرد فقیر نقل می کند. پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یک باره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت!
او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود؟
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
نتیجه گیری از شعر مولانا در بیان این نوع نگرش و حکایات حکیمانه:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
----------------
پی نوشت:
شعرهای اصلی از پروین اعتصامی و بیت آخر نتیجه گیری، از اشعار مولوی است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود و موضوع شناخت
مسافری زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای را دید که در حال سوختن بود و مردی در وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد: هی! خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد: می دانم. مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟ مرد گفت: آخر بیرون باران می آید. مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو می کنی!
خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کتد.
-----------
پی نوشت:
این داستان بسیار مختصر و مفید، اهمیت شناخت موقعیت و اتخاذ روش درست و مناسب در رابطه با وقایع بیرونی را گوشزد می کند. شاید به عمد در این داستان نام مادر ذکر شده تا تاکیدی بر این موضوع باشد که انتخاب رویکرد مناسب علاوه بر اینکه از موضوعاتی نظیر ادراک، حل مسئله از طریقِ شهود، تصمیم گیری و فهم سرچشمه می گیرد، تاثیر آموزش دوران کودکی را نیز نباید نادیده گرفت! که اهمیت به سزایی در شکل گیری شخصیت و شناخت دارد.
در تمامِ این فرآیندها، شناخت از اهمیت مرکزی برخوردار است. شناخت یک مفهومِ کلی است که تمامیِ اشکالِ آگاهی را در بر می گیرد و شاملِ ادراک، تفکر، تصور، استدلال، و قضاوت و غیره است. انقلابِ شناختی شاملِ تمامِ دیدگاه هایی می شود که به این مباحث اهمیتِ زیادی می دهند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان انقلاب روحی عطار و عارف شدن او
فریدالدین عطار نیشابوری از شاعران پایان قرن ششم و آغاز قرن هفتم قمری است. حکایت کرده اند که پدرش شغل عطاری (داروسازی) داشت و او هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد. مسلما عطار در آغاز حیات و گویا تا مدتی از دوره تحقیق در مقامات عرفانی، شغل دارو فروشی خود را که لازمه آن داشتن اطلاعاتی از طب نیز بوده حفظ کرده و در داروخانه سرگرم طبابت بوده است.
آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شده و به عرفان روی آورده است. در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست. ولی معروف ترین آنها این است :
روزی عطار در دکان خود مشغول تجارت بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی عطار به درویش چیزی نداد.
درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟
عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی.
درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟
عطار گفت: بله.
درویش همان دم کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.
عطار چون این را دید شدیداً منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد. او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.
------------------
پی نوشت :
البته این داستان بیشتر به یک افسانه نزدیک است تا داستان واقعی! زیرا که زهد عطار از همان ابتدای زندگی نمایان بوده است. مرگ عطار در سال ۶۱۸ هجری قمری به هنگام حملهٔ مغول بود؛ وی در نزدیکی دروازه شهر به دست سربازان مغول کشته شد. علاوه بر این تمام آثار وی سوزانده شد و آثاری که از وی در دست است، آثاری است که قبل از حملهٔ مغول، به سایر شهرها برده شده بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شمس تبریزی و مولانا و قصه تهیه شراب توسط مولوی
حکایت کرده اند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه جلال الدین محمد بلخی (مولوی) رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
- حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
- در این موقع شب، شراب از کجا پیدا کنم؟!
- به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
- اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می کنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.
مرد ادامه داد: این منافق که ادعای زهد می کند و به او اقتدا می کنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می برد!
سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.
زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری می زنید، این شیشه که می بینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول می کند.
رقیب مولوی فریاد زد: این سرکه نیست بلکه شراب است.
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر می کردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند.
این سرمایه تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دزد باورها و حقیقت و ماهیت جوانمردی
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند!
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین!
اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
حقیقت و ماهیت مروّت و جوانمردی
با تعاریف علمای علم اخلاق از فضیلت اخلاقی مروت و جوانمردی، به این نتیجه می رسیم که مروت در واقع یک ملکه نفسانی در وجود شخص است که او را در انجام واجبات و افعال نیک مصرّ و از انجام قبائح و کارهای زشت و حرام (و حتی مکروه) باز می دارد.
مروت موجب می شود تا صفتی را که در میان مردم، جامعه و خانواده، انسان شرم می کند آن را انجام دهد آن را در خلوت و در غیاب مردم نیز انجام ندهد.
با این توصیف، صفت اخلاقی مروت دایره وسیعی داشته و هر امری را که در شکل گیری این فضیلت اخلاقی نقش داشته باشد، در بر می گیرد؛ چنانچه امام حسن مجتبی علیه السلام در پاسخ به سوال معاویه نسبت به حقیقت مروت، به سه معیار اشاره کرده و می فرماید: مروت آن است که:
1. انسان بر حفظ دینش حریص باشد
2. مال خود را اصلاح و نیکو سازد
3. حقوق دیگران را رعایت نماید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آقای بهرام ناصری فرد، میلیاردر ایرانی
.او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان در دشتستان برازجان را که در آن، بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه نموده است و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری های ماه رمضان، از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود. او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند. او مي گويد: " من در خانواده ای بسیار فقیر در روستای شول برازجان زندگی می کردم به حدی که هنگامی که از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من، از پرداخت آن عاجز ماندند. یک روز قبل از اردو، در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه، به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من، تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام نمودم. دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار، ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه نمودم. در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟! به جواب این سئوال نرسیدم و با خود گفتم: نیتش هرچه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال، چه بود. تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد، او را یافتم در حالی که در زندگیِ سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: "استاد عزیز! تو دِین بزرگی به گردن من داری!" او گفت: "اصلاً به گردن کسی دِینی ندارم." من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید و گفت: "لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی!" من گفتم: " آری! " و با اصرار زیاد، او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلاهایم حرکت کردم. هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم: "استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال، از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری. "استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: "اما این خیلی زیاد است." من گفتم: "به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست." من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.
مرد شدن،
شاید تصادفی باشد؛
اما مرد ماندن ومردانگی کردن ،
کار هر کسی نیست
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان حضرت یونس و ماهی و ذکر یونسیه
یکی از داستان های عجیب در زندگی پیامبران، قصه حضرت یونس(ع) است که پندهای فراوانی در آن وجود دارد. حضرت یونس(ع) از پیامبران قوم بنی اسراییل است و بعضی او را از نوادگان حضرت ابراهیم(ع) دانسته اند. این پیامبر الهی حدود 825 سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین نینوا نزدیک شهر موصل؛ در عراق کنونی؛ ظهور کرد.
مردم نینوا بت پرست بودند و در همه ابعاد زندگی خود در میان فساد و تباهی غوطه می خوردند. یونس(ع) قوم خود را 33 سال به خدا پرستی و ترک گناه دعوت کرد، اما در این سال ها فقط دو نفر به او ایمان آوردند! وقتی یونس(ع) از هدایت قوم خود مایوس شد، شکایت نزد خدا برد و از درگاه خدا برای قوم خود تقاضای عذاب کرد و آنها را نفرین نمود و در این راستا بسیار اصرار ورزید تا خداوند به پیامبرش وحی کرد: عذابم را بر قوم تو می فرستم.
پس از اتفاقات مختلف، یونس(ع) از نینوا خارج شد و به راه خود ادامه داد تا به کنار دریا رسید. در آنجا منتظر ماند تا یک کشتی مسافربری رسید و یونس(ع) سوار کشتی شد. در اواسط راه، یک ماهی بسیار بزرگ (نهنگ)، سر راه کشتی را گرفت، در حالی که دهان باز می کرد و گویی غذا می طلبد. سرنشینان کشتی گفتند گویا گنهکاری در میان ماست که باید طعمه ماهی گردد!
بین سرنشینان قرعه انداختند قرعه به نام یونس(ع) افتاد. حتی سه بار این کار را انجام دادند و هر سه بار نام یونس(ع) درآمد. سرانجام یونس(ع) را در دریا افکندند و آن ماهی غول آسا این پیامبر الهی را بلعید.
ماهی یونس(ع) را به دریا برد. چه مدتی در شکم ماهی بود، روایات متفاوتی وجود دارد و این موضوع به خوبی روشن نیست. ناگفته نماند داستان رفتن یونس(ع) در دل ماهی از معجزات الهی است و شاید توجیه علمی نداشته باشد؛ هرچند برخی، دلایل علمی نیز برای اثبات این اتفاق می آورند.
اما در این میان یونس(ع) از کار خود پشیمان گشت و مداوم در دل ماهی با خدا راز و نیاز می کرد و توبه کنان خدا را صدا می زد. در نهایت خدا توبه او را پذیرفت و ماهی او را کنار ساحل از دل خود خارج کرد.
اما از قوم حضرت یونس (ع) بشنوید:
وقتی حضرت یونس(ع) از شهر خارج شد یکی از یارانش در شهر ماند و مردم را از عذاب خدا ترساند و از آنها خواست توبه کنند، آنها که نشانه های عذاب وعده داده شده را دیدند از ترس عذاب توبه و ناله کردند تا خدا عذابش را از آنان بر گرداند.
داستان حضرت یونس(ع) یکی از قصه هایی است که در قرآن آمده است. ذکر و دعایی که حضرت یونس در شکم ماهی خواند به ذکر یونسیه مشهور است و در قرآن نیز این دعا آمده است. مشهور است که هر کسی غم و گرفتاری برایش پیش آمد این دعا را بخواند رفع گرفتاری شده و برایش گشایش حاصل می شود. ذکر یونسیه به این شرح است:
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
معنی : (خداوندا) جز تو معبودی نیست پاک و منزه هستی تو و من از ستمکاران بودم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نگذار زنجیره عشق به تو ختم بشه (برگشت فوری نیکی)
strong>آخرین کمک کننده نباشید: پنجرگیری ماشین و کمک به زن باردار
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟
او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیره عشق به تو ختم بشه!
****
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده، ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره، یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!
****
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales