eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
5️⃣ باورت میشه مغز وقتی چیزی رو فراموش می‌کنی، در واقع “محیط ذهن” رو تمیز می‌کنه؟ 🧹 پاکسازی حافظه برای جلوگیری از شلوغی اطلاعاته — فراموشی همیشه بد نیست! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه ذهن انسان درد خاطره رو واقعی‌تر از درد جسمی حس می‌کنه؟ 💔 برای همین یه حرف بد می‌تونه بیشتر از یه ضربه آزاردهنده باشه! @Magic_Tales
داستان ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ(2) - صاحب کارخانه ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ می گذشتم، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می گرﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ. ماجرا ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ. ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فرﻭﺧﺘﻢ ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ اینجا ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭد! اگر به دولت برسی مست نگردی مردی گر به ذلت برسی پست نگردی مردی اهل عالم همه بازیچه دست هوسند گر تو بازیچه این دست نگردی مردی «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه اگر لبخند بزنی، حتی بدون دلیل، مغز فکر می‌کنه واقعاً خوشحالی؟ 🙂 بدنت به احساسات فرمان میده، اما احساسات هم به بدنت فرمان میدن — یه چرخه‌ی دوطرفه! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه وقتی کسی که دوستش داری بهت نگاه می‌کنه، مردمک چشم‌هات ناخودآگاه بزرگ میشه؟ 💞 مغز با این کار داره نشون میده جذبش شدی — حتی اگه خودت ندونی! @Magic_Tales
داستان این نیز بگذرد(3) - حمامی بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید: فردا به فلان حمام در فلان جا برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد. ولی فردای شب سوم که باز خواب دید به آن حمام مراجعه کرد. دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دوری برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد. یک سال گذشت. برای بار دیگر همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری. حمامی گفت: این نیز بگذرد. دو سال بعد هم خواب دید، این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید! وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست، در بازار تیمچه ای (پاساژ) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای. حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟! چندی که گذشت این بار بزرگ مرد داستان ما، خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است. مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم. پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟! ولی مرد داستان ما در سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد، گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد؛ مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد! هم موسم بهار طرب خیز بگذرد هم فصل ناملایم پاییز بگذرد گر ناملایمی به تو کرد از قضا خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه مغز غم و خاطرات بد رو بیشتر از شادی ذخیره می‌کنه؟ 😔📌 چون برای حفظ بقا، باید خطرات رو دقیق‌تر به یاد بسپره — یه مکانیزم قدیمی از دوران غارنشینی! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه ذهن می‌تونه درد رو خاموش کنه تا بتونی زنده بمونی؟ 🚫🩹 در مواقع بحرانی، سیستم عصبی حالت “بی‌حسی اضطراری” فعال می‌کنه — یه توانایی فوق‌العاده‌ی انسانی! @Magic_Tales
داستان ضرب المثل: جایی رسیده که شتر رو با نمد داغ می کنند شتری از صاحب خود به شتری دیگر شکایت کرد که همواره بارهای گران بر پشت من می گذارد و مرا طاقت تحمل آن نیست. شتر دوم از او پرسید: بار او چه چیز است که از حمل آن عاجزی؟ گفت: اغلب اوقات نمک است. گفت: اگر در راه جوی آبی باشد، یکی دو مرتبه در آن جوی آب بخواب تا نمک ها آب شود و بار تو سبک گردد و نقصان به صاحب تو رسد تا بعد از این تو را رنجه ندارد. شتر به سخن ناصح عمل کرد. صاحب شتر دریافت که خوابیدن شتر در میان آب، به سبب ضعف و بی قوتی نیست، بلکه از روی حیله است. پس این بار نمد بارش کرد. شتر ساده لوح به طریق معهود، در میان آب خوابید، ولی بارش دو چندان شد. صاحب شتر به زجر و شلاق، تمامش برخیزانید و شتر از بیم چوب، دیگر هرگز در میان آب نخوابید و این مثل شد که شتر را به نمد داغ می کنند. هر کس با روش خاص خود تنبیه می شود و البته نیرنگ و فریب، سرانجامی جز شکست ندارد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه یکی از عجیب‌ترین امپراتورها در تاریخ روم، کالیگولا، اسبش رو سناتور کرد؟ 🐴🏛️ اونقدر دیوانه و سلطه‌طلب بود که حتی حیوانات رو به مقام سیاسی می‌رساند تا قدرت و شوکه کردن مردم رو نشان بده! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه در قرون وسطی، مردم فکر می‌کردن طاعون یه نفرین الهیه؟ ⚰️🕯️ و برای دفعش، مراسم عجیب و ترسناک برگزار می‌کردن که بعضی وقتا خودشون باعث مرگ می‌شدن! @Magic_Tales
داستان قضاوت ایاس - منکر ودیعه مال امانت و شهادت درخت ایاس قاضی مشهور بصره بود که در دوره خلافت عمر بن عبدالعزیز مدتی در مقام قضاوت بود. آورده اند که مردى مالى را به نزد شخصى به ودیعت نهاد و پس از چندى مال خود را از طرف مطالبه نمود، طرف انکار نموده و منکر ودیعه گردید، نزاع به نزد ایاس بردند. مدعى به ایاس گفت: من مالى را نزد این شخص به امانت گذاشته ام. ایاس پرسید: در آن موقع چه کسى حاضر بود؟ گفت در فلان محل مال را به او تحویل دادم و کسى حاضر نبود. ایاس پرسید: چه چیز آنجا بود؟ گفت: درختى. ایاس به او گفت: حال به نزد درخت برو و قدرى به آن بنگر، شاید واقع قضیه معلوم گردد، شاید مالت را در زیر آن درخت خاک کرده و فراموش نموده اى و با دیدن درخت یادت بیاید. (شاید هم به طنز گفت برو از درخت گواهی بگیر و بیا) مرد رفت. ایاس به منکر گفت: بنشین تا طرف تو برگردد. و منکر خوشحال از اینکه، قاضی چه آدم ساده لوحی است! ایاس به کار قضاوت خود مشغول شد. پس از زمانى به آن مرد رو کرده و گفت: به نظر تو آن مرد به درخت رسیده؟ گفت: نه! در این موقع ایاس گفت: اى دشمن خدا! تو خیانتکارى، اگر تو امانت نگرفته ایی محل آن درخت را از کجا می دانی؟ و مرد اعتراف نموده گفت: مرا ببخش! تا خدا تو را ببخشد. ایاس دستور داد او را بازداشت کنند. تا که آن شخص برگشت، ایاس به او گفت: خصم تو اعتراف نمود مالت را از او بگیر. (برخی به طنز می گویند: درخت اینجا آمد و شهادت داد و رفت!) «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales