eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
9️⃣ باورت میشه مغز غم و خاطرات بد رو بیشتر از شادی ذخیره می‌کنه؟ 😔📌 چون برای حفظ بقا، باید خطرات رو دقیق‌تر به یاد بسپره — یه مکانیزم قدیمی از دوران غارنشینی! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه ذهن می‌تونه درد رو خاموش کنه تا بتونی زنده بمونی؟ 🚫🩹 در مواقع بحرانی، سیستم عصبی حالت “بی‌حسی اضطراری” فعال می‌کنه — یه توانایی فوق‌العاده‌ی انسانی! @Magic_Tales
داستان ضرب المثل: جایی رسیده که شتر رو با نمد داغ می کنند شتری از صاحب خود به شتری دیگر شکایت کرد که همواره بارهای گران بر پشت من می گذارد و مرا طاقت تحمل آن نیست. شتر دوم از او پرسید: بار او چه چیز است که از حمل آن عاجزی؟ گفت: اغلب اوقات نمک است. گفت: اگر در راه جوی آبی باشد، یکی دو مرتبه در آن جوی آب بخواب تا نمک ها آب شود و بار تو سبک گردد و نقصان به صاحب تو رسد تا بعد از این تو را رنجه ندارد. شتر به سخن ناصح عمل کرد. صاحب شتر دریافت که خوابیدن شتر در میان آب، به سبب ضعف و بی قوتی نیست، بلکه از روی حیله است. پس این بار نمد بارش کرد. شتر ساده لوح به طریق معهود، در میان آب خوابید، ولی بارش دو چندان شد. صاحب شتر به زجر و شلاق، تمامش برخیزانید و شتر از بیم چوب، دیگر هرگز در میان آب نخوابید و این مثل شد که شتر را به نمد داغ می کنند. هر کس با روش خاص خود تنبیه می شود و البته نیرنگ و فریب، سرانجامی جز شکست ندارد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه یکی از عجیب‌ترین امپراتورها در تاریخ روم، کالیگولا، اسبش رو سناتور کرد؟ 🐴🏛️ اونقدر دیوانه و سلطه‌طلب بود که حتی حیوانات رو به مقام سیاسی می‌رساند تا قدرت و شوکه کردن مردم رو نشان بده! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه در قرون وسطی، مردم فکر می‌کردن طاعون یه نفرین الهیه؟ ⚰️🕯️ و برای دفعش، مراسم عجیب و ترسناک برگزار می‌کردن که بعضی وقتا خودشون باعث مرگ می‌شدن! @Magic_Tales
داستان قضاوت ایاس - منکر ودیعه مال امانت و شهادت درخت ایاس قاضی مشهور بصره بود که در دوره خلافت عمر بن عبدالعزیز مدتی در مقام قضاوت بود. آورده اند که مردى مالى را به نزد شخصى به ودیعت نهاد و پس از چندى مال خود را از طرف مطالبه نمود، طرف انکار نموده و منکر ودیعه گردید، نزاع به نزد ایاس بردند. مدعى به ایاس گفت: من مالى را نزد این شخص به امانت گذاشته ام. ایاس پرسید: در آن موقع چه کسى حاضر بود؟ گفت در فلان محل مال را به او تحویل دادم و کسى حاضر نبود. ایاس پرسید: چه چیز آنجا بود؟ گفت: درختى. ایاس به او گفت: حال به نزد درخت برو و قدرى به آن بنگر، شاید واقع قضیه معلوم گردد، شاید مالت را در زیر آن درخت خاک کرده و فراموش نموده اى و با دیدن درخت یادت بیاید. (شاید هم به طنز گفت برو از درخت گواهی بگیر و بیا) مرد رفت. ایاس به منکر گفت: بنشین تا طرف تو برگردد. و منکر خوشحال از اینکه، قاضی چه آدم ساده لوحی است! ایاس به کار قضاوت خود مشغول شد. پس از زمانى به آن مرد رو کرده و گفت: به نظر تو آن مرد به درخت رسیده؟ گفت: نه! در این موقع ایاس گفت: اى دشمن خدا! تو خیانتکارى، اگر تو امانت نگرفته ایی محل آن درخت را از کجا می دانی؟ و مرد اعتراف نموده گفت: مرا ببخش! تا خدا تو را ببخشد. ایاس دستور داد او را بازداشت کنند. تا که آن شخص برگشت، ایاس به او گفت: خصم تو اعتراف نمود مالت را از او بگیر. (برخی به طنز می گویند: درخت اینجا آمد و شهادت داد و رفت!) «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه در مصر باستان، بعضی فراعنه خودشون رو زنده دفن می‌کردن؟ 🏺😳 با این کار، باور داشتن که از دنیا به دنیای بعدی مستقیم منتقل می‌شن — عملی که باعث مرگ خودشون هم شد! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه توی جنگ جهانی دوم، سربازها از “پودر خواب‌آور” برای غافلگیری دشمن استفاده می‌کردن؟ 💣😴 داروهای عجیب و خطرناک که حتی بعضی سربازها بعدش حافظه‌شون رو از دست می‌دادن! @Magic_Tales
داستانی از لیلی و مجنون - چرا جام‌ مرا بشکست‌ لیلی گویند: لیلی برای رسیدن به مجنون نذر کرده بود و شبی همه مردم فقیر را طعام می داد. مجنون از لیلی پرسید: نذرت برای چیست؟ لیلی گفت: برای رسیدن به تو! مجنون گفت: ما که به هم نرسیده ایم. لیلی خشمگین شد و گفت: مگر همین که تو برای غذا آمده ای و من تو را می بینم، رسیدن به تو نیست؟ برو در صف بایست! مجنون در صف ایستاد که از دست لیلی غذا بگیرد و لیلی یک چشمش به مجنون بود. هنگامی که نوبتِ دادن غذا به مجنون شد؛ لیلی به بهانه ای ظرف مجنون از دست خود انداخت و شکست. پنج بار این کار را تکرار کرد تا مجنون برود و ظرف دیگری بیاورد و در آخر صف بایستد تا او را بیشتر ببیند. چون ظرف مجنون را لیلی می شکست به مجنون گفتند: برو! او تمایلی برای غذا دادن به تو ندارد، می بینی ظرف تو را می شکند که بروی ولی تو حیاء نداری و هر بار برمی گردی. مجنون سخنی به راز گفت: اگر با دیگرانش بود میلی چرا جام مرا بشکست لیلی گویند عاشقان خدا نیز چنین اند، اگر خدا زمان درخواست، دعای آن ها را سریع اجابت نمی کند، دوست دارد صدای آنان را بیشتر بشنود و بیشتر در حال عبادتشان ببیند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان تبدیل شدن جایگاه مرد به زن و زن به مرد (طنز) آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود. او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد و به جای او در منزل بماند بنابراین دعا کرد: خدای عزیز! من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟ بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم. خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورده کرد: مرد تبدیل به زن شد و زن به مرد. حال مرد قصه ما با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه ها رو بیدار کرد و لباس های مدرسه شونو آماده کرد، براشون صبحانه داد ناهارشان را توی کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد خانه رو جارو کرد. برای گرفتن سپرده به بانک رفت. به بقالی رفت. جای خواب (کجاوه) گربه ها رو تمیز کرد. سگ رو حمام داد و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخواب ها، به کار انداختن ماشین لباسشویی، جارو و گردگیری، تی کشیدن آشپز خانه، رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل، آماده کردن شیر و خوردنی ها و گرفتن برنامه بچه ها برای کار توی خانه، اتوکشی و مرتب کردن میز غذا خوری، نگاه کردن به تلویزیون در حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و ... (از ذکر انجام بقیه کارها فاکتورگیری شد) در ساعت 9:00 شب او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود و به رختخواب رفت. صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت: خدایا! من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم، برای غبطه خوردن به ماندن روزانه زنم در منزل. لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم. خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد: بنده ام من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو حامله شده ای!! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه مغز می‌تونه واقعیت و خیال رو اشتباه بگیره؟ 🌀 برای همین بعضی افراد وقتی یه صحنه‌ی ترسناک می‌بینن، بدنشون واقعاً واکنش درد یا ترس نشون می‌ده، حتی اگه اتفاقی نیفتاده باشه. @Magic_Tales
🔟 باورت میشه برخی ایده‌ها و خلاقیت‌ها از ناخودآگاه میان و خودت هم نمی‌دونی از کجا اومدن؟ 💡 خیلی وقت‌ها جواب‌ها یا ایده‌های ناب وقتی بهش فکر نمی‌کنی، ناگهانی تو ذهن ظاهر می‌شن! @Magic_Tales