eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
1️⃣ باورت میشه یکی از عجیب‌ترین امپراتورها در تاریخ روم، کالیگولا، اسبش رو سناتور کرد؟ 🐴🏛️ اونقدر دیوانه و سلطه‌طلب بود که حتی حیوانات رو به مقام سیاسی می‌رساند تا قدرت و شوکه کردن مردم رو نشان بده! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه در قرون وسطی، مردم فکر می‌کردن طاعون یه نفرین الهیه؟ ⚰️🕯️ و برای دفعش، مراسم عجیب و ترسناک برگزار می‌کردن که بعضی وقتا خودشون باعث مرگ می‌شدن! @Magic_Tales
داستان قضاوت ایاس - منکر ودیعه مال امانت و شهادت درخت ایاس قاضی مشهور بصره بود که در دوره خلافت عمر بن عبدالعزیز مدتی در مقام قضاوت بود. آورده اند که مردى مالى را به نزد شخصى به ودیعت نهاد و پس از چندى مال خود را از طرف مطالبه نمود، طرف انکار نموده و منکر ودیعه گردید، نزاع به نزد ایاس بردند. مدعى به ایاس گفت: من مالى را نزد این شخص به امانت گذاشته ام. ایاس پرسید: در آن موقع چه کسى حاضر بود؟ گفت در فلان محل مال را به او تحویل دادم و کسى حاضر نبود. ایاس پرسید: چه چیز آنجا بود؟ گفت: درختى. ایاس به او گفت: حال به نزد درخت برو و قدرى به آن بنگر، شاید واقع قضیه معلوم گردد، شاید مالت را در زیر آن درخت خاک کرده و فراموش نموده اى و با دیدن درخت یادت بیاید. (شاید هم به طنز گفت برو از درخت گواهی بگیر و بیا) مرد رفت. ایاس به منکر گفت: بنشین تا طرف تو برگردد. و منکر خوشحال از اینکه، قاضی چه آدم ساده لوحی است! ایاس به کار قضاوت خود مشغول شد. پس از زمانى به آن مرد رو کرده و گفت: به نظر تو آن مرد به درخت رسیده؟ گفت: نه! در این موقع ایاس گفت: اى دشمن خدا! تو خیانتکارى، اگر تو امانت نگرفته ایی محل آن درخت را از کجا می دانی؟ و مرد اعتراف نموده گفت: مرا ببخش! تا خدا تو را ببخشد. ایاس دستور داد او را بازداشت کنند. تا که آن شخص برگشت، ایاس به او گفت: خصم تو اعتراف نمود مالت را از او بگیر. (برخی به طنز می گویند: درخت اینجا آمد و شهادت داد و رفت!) «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه در مصر باستان، بعضی فراعنه خودشون رو زنده دفن می‌کردن؟ 🏺😳 با این کار، باور داشتن که از دنیا به دنیای بعدی مستقیم منتقل می‌شن — عملی که باعث مرگ خودشون هم شد! @Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه توی جنگ جهانی دوم، سربازها از “پودر خواب‌آور” برای غافلگیری دشمن استفاده می‌کردن؟ 💣😴 داروهای عجیب و خطرناک که حتی بعضی سربازها بعدش حافظه‌شون رو از دست می‌دادن! @Magic_Tales
داستانی از لیلی و مجنون - چرا جام‌ مرا بشکست‌ لیلی گویند: لیلی برای رسیدن به مجنون نذر کرده بود و شبی همه مردم فقیر را طعام می داد. مجنون از لیلی پرسید: نذرت برای چیست؟ لیلی گفت: برای رسیدن به تو! مجنون گفت: ما که به هم نرسیده ایم. لیلی خشمگین شد و گفت: مگر همین که تو برای غذا آمده ای و من تو را می بینم، رسیدن به تو نیست؟ برو در صف بایست! مجنون در صف ایستاد که از دست لیلی غذا بگیرد و لیلی یک چشمش به مجنون بود. هنگامی که نوبتِ دادن غذا به مجنون شد؛ لیلی به بهانه ای ظرف مجنون از دست خود انداخت و شکست. پنج بار این کار را تکرار کرد تا مجنون برود و ظرف دیگری بیاورد و در آخر صف بایستد تا او را بیشتر ببیند. چون ظرف مجنون را لیلی می شکست به مجنون گفتند: برو! او تمایلی برای غذا دادن به تو ندارد، می بینی ظرف تو را می شکند که بروی ولی تو حیاء نداری و هر بار برمی گردی. مجنون سخنی به راز گفت: اگر با دیگرانش بود میلی چرا جام مرا بشکست لیلی گویند عاشقان خدا نیز چنین اند، اگر خدا زمان درخواست، دعای آن ها را سریع اجابت نمی کند، دوست دارد صدای آنان را بیشتر بشنود و بیشتر در حال عبادتشان ببیند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان تبدیل شدن جایگاه مرد به زن و زن به مرد (طنز) آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود. او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد و به جای او در منزل بماند بنابراین دعا کرد: خدای عزیز! من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟ بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم. خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورده کرد: مرد تبدیل به زن شد و زن به مرد. حال مرد قصه ما با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه ها رو بیدار کرد و لباس های مدرسه شونو آماده کرد، براشون صبحانه داد ناهارشان را توی کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد خانه رو جارو کرد. برای گرفتن سپرده به بانک رفت. به بقالی رفت. جای خواب (کجاوه) گربه ها رو تمیز کرد. سگ رو حمام داد و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخواب ها، به کار انداختن ماشین لباسشویی، جارو و گردگیری، تی کشیدن آشپز خانه، رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل، آماده کردن شیر و خوردنی ها و گرفتن برنامه بچه ها برای کار توی خانه، اتوکشی و مرتب کردن میز غذا خوری، نگاه کردن به تلویزیون در حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و ... (از ذکر انجام بقیه کارها فاکتورگیری شد) در ساعت 9:00 شب او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود و به رختخواب رفت. صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت: خدایا! من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم، برای غبطه خوردن به ماندن روزانه زنم در منزل. لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم. خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد: بنده ام من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو حامله شده ای!! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه مغز می‌تونه واقعیت و خیال رو اشتباه بگیره؟ 🌀 برای همین بعضی افراد وقتی یه صحنه‌ی ترسناک می‌بینن، بدنشون واقعاً واکنش درد یا ترس نشون می‌ده، حتی اگه اتفاقی نیفتاده باشه. @Magic_Tales
🔟 باورت میشه برخی ایده‌ها و خلاقیت‌ها از ناخودآگاه میان و خودت هم نمی‌دونی از کجا اومدن؟ 💡 خیلی وقت‌ها جواب‌ها یا ایده‌های ناب وقتی بهش فکر نمی‌کنی، ناگهانی تو ذهن ظاهر می‌شن! @Magic_Tales
نیک... ماجرای بِرَندِ حاج عبدالله چه بود.!!! 🔹حتما نام برند پشمک حاج عبدالله به گوشتون خورده؛ بعدش حتما یه خورده تعجب کردین و یا حتی خندیدین، اما راز نام گذاری این برند چیست؟؟؟ 🔸حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن. 🔹عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد. اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت. چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود. 🔸بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت. اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت، رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند و برخلاف تصور، حاج عبدالله علی رغم درآمد ناچیز فراشی به هیچ کس نه نمیگفت . 🔹تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند. 🔸این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خرداد ماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت. حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت. انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله ،بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند. اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت. بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند. 🔹احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک، پول به حاج عبدالله نداده بودند. و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش ، مستخدم دبستان اکبریه نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو حاج عبدالله گذاشتند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
حکایت زیبا و آموزنده محمد ابراهيم خان معمار باشی ملقب به وزير نظام مردی زيرک بود و مدتی حكومت تهران را بر عهده داشت. در طول مدت حكومتش شهر تهران در نهايت نظم و آرامش بود... روزی يكی به وزير نظام شكايت كرد كه چون عازم زيارت مشهد بودم، خانه ام را براي نگهداری به فلانی دادم. اكنون كه مراجعت كردم مرا به خانه راه نمیدهد و میگوید كه من متصرفم و تصرف قاطع ترين دليل مالكيت است. وزير نظام بر صحت ادعای شاكی يقين حاصل كرد و مرد غاصب را احضار نمود تا اسناد مالکیت را ارائه دهد. مرد غاصب شانه بالا انداخت و گفت: سند و مدرک لازم ندارد، خانه مال من است زيرا متصرفم. حاكم گفت: در تصرف تو بحثی نيست، فقط ميخواهم بدانم كه چگونه آن را تصرف كردی؟ مرد متصرف كه خيال میكرد وزير نظام از صدای كلفت و کلمات مسجعی که از ته گلو میگفت از وی حساب میبرد، با بی پروايی دوباره جواب داد: از آسمان افتادم توی خانه و متصرفم. از متصرف مدرک نمیخواهند! وزير نظام ديگر تأمل را جايز نديد و فرمان داد او را همان جا به چوب و فلک بستند تا از هوش رفت... پس از آنكه به هوش آمد به وی گفت: میدانی كه چرا مجازات شدی؟ برای اینکه من بعد هر وقت خواستی از آسمان بيفتی، به خانه خودت بيفتی نه خانه مردم!... «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
📗حکایتهای معنوی اصغر آواره در قدیم یک فردی بود در همدان به نام اصغرآواره. اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسی‌ها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرمی می‌کرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را می‌شناختند و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می‌گفتند اصغر آواره! انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود می‌رفت تو اتوبوس برای مردم می‌زد و می‌خواند و شب‌ها می‌رفت در بهزیستی می‌خوابید تا اینجای داستان را داشته باشید! در آن زمان یک فرد متدین و مؤمن در همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا می‌رود و وصیت‌کرده بود اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم اباعبدالله علیه‌السلام و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر آمدند برای تشیبع جنازه در باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت: تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج ملاعلی همدانی فاتحه‌ای بخوانم و برگردم وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسال‌خانه می‌بردند کنجکاو شد و به سمت آنها رفت. پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟ یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است تا اسم او را شنید فریادی از سر تأسف زد و گریست مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند‌ و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند‌چه شد که شما برای این فرد این طور ناله کردید؟! حاجی گفت: مردم این فرد را می‌شناسید؟ همه گفتند: نه! مگه کیه این؟ حاجی گفت: این همون اصغر آواره است مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود. شما از کجا می‌شناسیدش؟! و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی: گفت: سال‌ها قبل از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمان‌ها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر می‌رفت سوار اتوبوس که شدم دیدم وای اصغر آواره با وسیله موسیقیش وارد شدترسیدم و گفتم: یا حسین اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین می‌رود اگر هم اعتراض کنم مردم که تو اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمی‌ذارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید چه کنم؟! خلاصه از خجالت سرم را به پائین انداختم اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد، زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری؟ چرا نمیزنی؟ گفت: من در زندگیم همه غلطی کردم اما جلوی اولاد حضرت زهرا سلام الله علیها موسیقی ننواختم. خلاصه حرمت نگه داشت و رفت اونروز تو دلم گفتم: اربابم حسین علیه‌السلام برات جبران کنه حالا هم به نظرم همه ما جمع شدیم برای تشییع جنازه اصغر آواره و خدا خواسته حاجی عنایتی بهانه‌ای بشود برای این امر خلاصه با عزت و احترام مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام داد و برایش به همراه آن جمعیت نماز خوانداین نمکدان حسین جنس عجیبی داردهر چقدر می‌شکنیم باز نمک می‌ریزد «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales