eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان امتحان درس مدیریت زمان وقت امتحانا بود و ما اون روز می خواستیم سومین امتحان ترم رو بدیم که مربوط به درس مدیریت زمان می شد. از شما چه پنهون درس سختی هم بود و از اون بدتر استادش بود که خیلی سختگیری می کرد. ولی من به خاطر کم کردن روی بعضی از همکلاسیهام و همینطور برای این که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعیف نیستم حسابی خونده بودم و خلاصه با کله ای پر از مدیریت زمان سر جلسه حاضر شدم. امتحان از 20 نمره بود و من یه نگاه سریع به سوالا انداختم و با شادی دو چندان دیدم که اونقدر هم سخت نیستن! در واقع سوالا خیلی هم ساده بودن که واقعا از این استاد بعید بود چنین سوالایی طرح کنه. فقط یه سوالی بود که یه مقدار مشکل بود و علاوه بر این که به تمرکز بیشتری نیاز داشت جوابش هم زیاد بود و من با خودم گفتم که همه سوالا رو جواب می دم و آخر سر میرم سراغ اون سوال. خلاصه با قلبی مالامال از شور و شادی شروع کردم به جواب دادن و حدود 10 دقیقه به پایان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته. ولی چشمتون روز بد نبینه! در همون لحظه بود که انگار یک قالب یخ شکستن تو سر من! بارم در نظر گرفته شده برای اون سوال 16 نمره بود! در حالی که سوالای دیگه همه 0.25 یا 0.5 نمره ای بودن! اون وقت سوال به اون سختی که خیلی بیشتر از 10 دقیقه واسه پاسخگویی نیاز داشت! دیگه نفهمیدم اون 10 دقیقه رو چه جوری گذروندم و هرچی که به ذهنم رسید واسه جواب اون سوال نوشتم. آخر سر هم نتونستم نمره دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشیده بودم) بگیرم، ولی استاد با این کارش عملا مفهوم مدیریت زمان رو به ما نشون داد. بعد از اون درس یاد گرفتم که چه جوری برای در نظر گرفتن زمان برای انجام هرکاری، اولویتی قرار بدم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه کره زمین هر روز کمی از وزنش رو از دست میده؟ 🌍⚖️ به خاطر تبدیل بخشی از جرم به انرژی یا فرار ذرات به فضا — جهان همیشه در حال تغییره! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه بدن انسان هر روز حدود ۱ لیتر گاز تولید می‌کنه؟ 💨 بدون اینکه متوجه بشی، این گازها نتیجه‌ی فعالیت میلیون‌ها باکتری مفیده که در روده‌ات زندگی می‌کنن! @Magic_Tales
حکایت دخترک زشت و پیرمرد نابینا فاصله دخترک تا پیرمرد به اندازه یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی. پیرمرد از دخترک پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم. - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست میگی؟ - مطمئنم. دخترک بلند شد و با خوشحالی به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و باز کرد و راهش را گرفت و رفت! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه بعضی آهن‌رباها اون‌قدر قوی هستن که می‌تونن خود بدن انسان رو خم کنن؟ 🧲😳 اگر اشتباه از فاصله‌ی نزدیک استفاده بشه، حتی دستگاه‌های پزشکی و قلب مصنوعی رو هم تحت تاثیر قرار می‌ده! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه بعضی نورها می‌تونن خاطرات رو فعال کنن؟ 💡🧠 مطالعات جدید نشون دادن که نور با طول موج خاص می‌تونه بخشی از حافظه‌ی مغز رو تحریک کنه! @Magic_Tales
پیرمردی که فکر می کرد گوش همسرش سنگین شده مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است، به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیق تر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد، این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله چهار متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله سه متری تکرار کن. بعد در فاصله دو متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود چهار متر است، بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم، شام چی داریم؟ جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟ همسرش گفت: مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ ! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه بعضی پروانه‌ها هزاران کیلومتر بدون توقف پرواز می‌کنن؟ 🦋✈️ مثل پروانه‌ی مونارک که مسیر مهاجرتش از کانادا تا مکزیکه — مغز و بدنش هماهنگ‌ترین سیستم مهاجرتیه! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه در دمای بسیار سرد، بعضی مواد سیال می‌تونن درست مثل جامد رفتار کنن؟ ❄️ مثل هلیم مایع که در دمای پایین، خودش رو با عجیب‌ترین قوانین فیزیک وفق می‌ده! @Magic_Tales
✍ دشمنی که نانش را نصف کرد 🔹زمستان سال ۱۳۶۴ بود. اردوگاه اسیران ایرانی در نزدیکی شهر رمادیه عراق، پر از صدای سرفه و سرما بود. در یکی از اتاق‌ها، سربازی ایرانی به نام «رحیم» از سرما و گرسنگی بی‌حال افتاده بود. آن روزها وضعیت اسیران خوب نبود؛ غذای اندک، داروهای کمیاب، و نگهبانانی که اغلب بی‌رحم بودند. اما میان آن‌ها یک نگهبان عراقی بود که رفتارش فرق داشت؛ مردی حدوداً سی‌ساله به نام سرجوخه سالم الدجیلی از اهالی حله. 🔸سالم با لهجه‌ی جنوبی‌اش همیشه لبخند می‌زد و برخلاف دیگران، هیچ‌وقت اسیران را تحقیر نمی‌کرد. روزی وقتی دید رحیم به‌سختی نفس می‌کشد، نزدیکش رفت و آرام گفت: «تو ایرانی... ولی مادرم همیشه می‌گفت انسان، انسانه، چه عرب، چه عجم.» 🔹آن شب، وقتی نوبت نگهبانی‌اش تمام شد، به آشپزخانه رفت، سهم نان خودش را نصف کرد، کمی خرما در پارچه‌ای گذاشت و یواشکی از زیر در برای رحیم فرستاد. رحیم بعدها گفته بود: «طعم آن نان را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. از نان خانه‌ی خودم شیرین‌تر بود.» 🔸چند روز بعد، رحیم تب کرد و وضعیتش بدتر شد. سالم با خطر تنبیه، او را پنهانی به اتاق نگهبانی برد، پتوی خودش را رویش انداخت و برایش داروی تب‌آور آورد. یکی از سربازان دیگر متوجه شد و گزارش داد. سالم بازخواست شد و فرمانده تهدیدش کرد که اگر تکرار کند، به جبهه فرستاده می‌شود. اما او دست‌بردار نبود. می‌گفت: «من نمی‌توانم ببینم کسی می‌میرد و فقط بایستم. حتی اگر دشمن باشد.» 🔹چند ماه بعد، سالم به جبهه منتقل شد و دیگر هیچ‌وقت به اردوگاه بازنگشت. وقتی جنگ تمام شد و اسرا به ایران برگشتند، رحیم همیشه از مردی حرف می‌زد که دشمن بود اما انسان‌تر از خیلی دوستان. 🔸سال‌ها گذشت. در سال ۱۳۸۴، گروهی از اسیران سابق ایرانی برای دیدار از عراق به نجف رفتند. در یکی از درمانگاه‌های حله، مردی را دیدند که پای چپش در جنگ از بین رفته بود و عصا در دست داشت. وقتی نگاهش کردند، رحیم بی‌اختیار گفت: «سالم؟!» مرد لبخند زد و گفت: «آره برادر... خدا خواست زنده بمونیم تا یادمون نره انسانیت مرز نمی‌فهمه.» آن روز، دو مرد یکی ایرانی و یکی عراقی ، در آغوش هم گریستند، بی‌پرچم، بی‌جبهه، بی‌دشمنی. اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
--- 1️⃣ باورت میشه ذهن انسان می‌تونه افکار و خاطراتی که فراموش کرده رو دوباره بسازه؟ 🧠💭 مغز با ترکیب اطلاعات مشابه، خاطرات گمشده رو بازسازی می‌کنه، حتی اگه واقعی نبوده باشن! @Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه وقتی تصمیم سخت می‌گیری، ناخودآگاهت قبل از خودت جواب رو پیدا کرده؟ ⚡🤯 مغز اول تحلیل می‌کنه، بعد اجازه میده تو فکر کنی تصمیم خودته! @Magic_Tales