🇯🇵 ژاپن:
باورت میشه توی ژاپن، دانشآموزا خودشون باید بعد از کلاسها، مدرسه رو تمیز کنن؟ اونم بدون هیچ سرایدار یا کمکنظافتچی!
@Magic_Tales
🇰🇷 کره جنوبی:
میدونستی در کره جنوبی، دانشآموزا میانگین روزی ۱۲ ساعت درس میخونن و خیلیها حتی تا نیمهشب تو کلاسای خصوصی میمونن؟!
@Magic_Tales
حکایت دزد امانتدار
مردی سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به حمام برود. در راه یکی از دوستانش را دید و از او خواست که همراهی اش کند.
دوستش گفت: تا در حمام تو را همراهی می کنم. اما به حمام نمی آیم که کار دارم.
تا نزدیک حمام آمد. چون به سر دوراهی رسید، بی آنکه مرد را خبر دهد بازگشت و به راه دیگر رفت. از قضا مردی طرار از پس این مرد می رفت تا به دزدی بپردازد. مرد به پشت سرش نگاهی کرد و دزد را دید. چون هوا هنوز تاریک بود، گمان کرد که او همان دوستش است. 100 دینار زر به او داد و گفت: ای برادر این امانتی را نگه دار تا از حمام برگردم.
طرار پول را گرفت و منتظر ماند تا او از گرمابه بیرون آمد. هوا دیگر روشن شده بود.
مرد جامه پوشید و راه افتاد تا برود. طرار او را صدا زد و گفت: بیا این پولت را بگیر که امروز مرا از کسب و کارم انداختی.
مرد گفت: این پول چیست و تو که هستی؟
گفت: من دزدم. تو این پول را به من داده ای.
گفت: اگر تو دزدی پس چرا پولم را نبردی؟
دزد گفت: اگر قرار بود که پولت را بدزدم، حتی هزار دینار هم بود؛ سرسوزن درنگ نمی کردم و آن را پس نمی دادم. ولی تو آن را به امانت نزد من گذاشتی؛ خلاف جوانمردی بود که در امانت خیانت کنم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه اختاپوسها ۳ تا قلب دارن؟ 🐙♥️
دو تا فقط برای پمپاژ خون به آبششها کار میکنن و یکی برای بدن — برای همینه که فوقالعاده قوی و باهوشن!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه بعضی قورباغهها وقتی یخ میزنن نمیمیرن؟ 🐸❄️
بدنشون تبدیل به یخ میشه و وقتی گرم میشن، دوباره زنده و فعال برمیگردن!
@Magic_Tales
فرگون بانو هیچ خدمتکاری نداشت
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه. آروشا همسر یکی از مهتران دربار سلجوقی به فرگون گفت اگر گوش بر هر دیواری بگذاری از اهالی آن خانه خواهی شنید فرگون زیبا، بزرگترین گنج گیتی را در اختیار دارد کلیددار خزانه ایران در واقع اوست و خندید. فرگون دستی بر موهای کودک زیبایش کشید و گفت گنج من همین کودک است.
در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت: فرگون خانم! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟
بانوی اول ایران پاسخ داد: ایرانی خدمتکار نمی شناسم!
آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟!
فرگون زیبا گفت: من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آن ها را به خدمت بگیرم. زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیش تری به آن ها نرسد.
زن دیگری می پرسد: مگر پیش تر چه آسیبی دیده اند؟
فرگون زیبا می گوید دوری! دوری از شهر و دیارشان! این بزرگ ترین آسیب است.
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه درختان جنگل باهم صحبت میکنن؟ 🌳🗣
از طریق قارچهای زیرزمینی به نام “وب چوبی”، به هم مواد غذایی میفرستن و خطر رو اطلاع میدن!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه زنبورها چهرهی انسانها رو دقیق تشخیص میدن؟ 🐝👁
یعنی حتی میتونن آدمهایی که قبلاً دیدن رو از هم تشخیص بدن!
@Magic_Tales
داستان کوتاه مرد دانا - ابن اثیر
ابن اثیر مرد دانایی بود که کتاب های زیادی در زندگی اش خوانده بود. او هوش بالایی داشت و به مردم هم کمک می کرد. پادشاه و بزرگان کشور علاقه زیادی به او داشتند چون او مهربان و خوش اخلاق بود و به دیگران احترام می گذاشت.
پادشاه و وزیران برای اداره کشور نیاز داشتند با یک مرد دانا که قابل اعتماد باشد مشورت کنند و از راهنمایی او بهره مند شوند، برای همین از ابن اثیر خواستند تا در دربار زندگی کرده و در اداره کشور به آنها کمک کند.
ابن اثیر به شغل های مختلفی منسوب شد و همه آنها را به خوبی و درستی انجام داد. مدتی که گذشت بیمار شد، دیگر نمی توانست به سر کار خود برود. فقط در خانه می ماند و استراحت می کرد، البته بزرگان شهر برای دیدن او به خانه اش می آمدند تا از راهنمایی و کمک او بهره مند شوند.
بیماری ابن اثیر مدتی طول کشید. درباریان بسیار ناراحت بودند، برای همین پزشکی ماهر آوردند تا بتواند او را درمان کند و هرچه زودتر حالش خوب شود. پزشک علم و دانش زیادی داشت، او داروهای مختلفی را که با گیاهان دارویی درست کرده بود به او داد. بعد از مدتی کم کم حال ابن اثیر داشت بهتر می شد.
ابن اثیر کمی فکر کرد. بعد مقداری طلا به پزشک داد تا از آنجا برود و دیگر پیش او نیاید دوستان ابن اثیر ناراحت شدند و گفتند: چرا به پزشک گفتید برود؟ او باید می ماند تا حال شما بهتر شود.
ابن اثیر گفت: نگران نباشید حال من دارد خوب می شود. اگر او می ماند و متوجه می شد که من سلامتی ام را به دست آوردم، می رفت و به پادشاه می گفت. بعد آنها دوباره می آمدند تا مرا برای حکومت ببرند.
دوستان او با تعجب گفتند: خب چه اشکالی دارد؟ همراه آنها بروید و کمک کنید تا مملکت را درست اداره کنند.
ابن اثیر ادامه داد: اگر آنها به حرف من گوش می دادند ناراحت نبودم. این درباریان در آخر، همان کاری را انجام می دهند که خودشان می خواهند. آنها به فکر مردم نیستند و هر قدر هم که من تلاش کنم باز هم فایده ندارد.
با شنیدن حرف های ابن اثیر همه ساکت شدند.
ابن اثیر بلند شد و به طرف صندوقچه قدیمی گوشه ی اتاق رفت.
کتاب ها، کاغذ و قلمش را از داخل صندوق بیرون آورد:
من خیلی فکر کردم و حالا تصمیم گرفتم ام بنشینم در خانه و بیشتر مطالعه کنم و کتاب بنویسم تا شاید دیگران با خواندن کتاب هایم یاد بگیرند خوب زندگی کنند.
ابن اثیر مرد دانایی بود که مال و ثروت را رها کرد و تا آخر عمر به خواندن و نوشتن پرداخت.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه کوسهها از سرطان در امان هستن؟ 🦈
سیستم بدنشون طوریه که سلولهای سرطانی خیلی سخت در اونها رشد میکنن!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه یک نوع عروس دریایی عملاً نامیــره؟ 🪼♾
وقتی آسیب میبینه، دوباره به حالت کودکی برمیگرده و زندگی رو از اول شروع میکنه — انگار ریست میشه!
@Magic_Tales
حکایت کودک حلوا فروش مشکل گشا از مثنوی مولوی
شیخ احمد خضرویه از بزرگان مشایخ بود که کارش گرفتن وام از ثروتمندان و خرج آن برای فقرا بود، تا در بستر مرگ افتاد و چون طلبکاران و وامداران با خبر شدند هجوم آوردند تا طلب خود را؛ که چهارصد دینار بود؛ بستانند.
اما شیخ به جای پرداخت وام آنان در دنیای خیال خوش خویش سیر می کرد و این بی توجهی شیخ به طلب کاران، موجب ترشرویی و ناراحتی آنان می شد. تا اینکه صدای کودک حلوافروشی از کوچه رسید و شیخ به خدمتکارش دستور داد تا برود و همه حلوا را بخرد و خادم همه حلوا را به نیم دینار خرید و به دستور شیخ بین طلبکاران تقسیم کرد تا بخورند و مدتی از ترشرویی غافل شوند.
زمانی که ظرف حلوا خالی شد کودک حلوا فروش، پول حلوا را طلب کرد اما شیخ از پرداخت پول حلوا خودکاری کرد! کودک دائما التماس می کرد و شیخ از پرداخت بهای حلوا خودداری می نمود که موجب اعتراض بقیه طلبکاران شد که مال ما را خوردی بس نبود دیگر مال این کودک درمانده را چرا می خوری؟
مدتی گذشت و کودک همچنان گریه می کرد و بقیه طلبکاران ناامید و منتظر نشسته بودند که خادم با طبقی که در آن چهارصد دینار زر و نیم دینار دیگر قرار داشت آورد و گفت که این را یکی از کریمان فرستاده است!
طلبکاران با دیدن این طبخ پر از زر به عذر خواهی برخاسته و راز این کار را از شیخ جویا شدند که شیخ بصیر فرمود راز و سرّ این کار در این بود که دریای رحمت الهی به گریه کودک حلوا فروش موکول شده بود:
تا نگرید کودک حلوا فروش
بحر رحمت در نمی آید به جوش
از نظر مولانا دیدگان ما همچون کودک حلوا فروش است که برای جذب و جلب رحمت الهی باید آنها را بگریانیم تا قطرات اشک ما با لطف و نظر آن کریم یگانه، تکریم گردد و ارزش یابد و به اقیانوس رحمت الهی تبدیل شود و این اشک می تواند اشک ندامت یا اشک شوق و امید باشد اما هرچه که هست باید ناب و خالص باشد و از دل که جایگاه تجلی حق است، سرچشمه گرفته باشد:
گر همی خواهی که آن خلعت رسد
پس بگریان طفل دیده بر جسد
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales