eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
5️⃣ باورت میشه کوسه‌ها از سرطان در امان هستن؟ 🦈 سیستم بدنشون طوریه که سلول‌های سرطانی خیلی سخت در اون‌ها رشد می‌کنن! @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه یک نوع عروس دریایی عملاً نامیــره؟ 🪼♾ وقتی آسیب می‌بینه، دوباره به حالت کودکی برمی‌گرده و زندگی رو از اول شروع می‌کنه — انگار ریست میشه! @Magic_Tales
حکایت کودک حلوا فروش مشکل گشا از مثنوی مولوی شیخ احمد خضرویه از بزرگان مشایخ بود که کارش گرفتن وام از ثروتمندان و خرج آن برای فقرا بود، تا در بستر مرگ افتاد و چون طلبکاران و وامداران با خبر شدند هجوم آوردند تا طلب خود را؛ که چهارصد دینار بود؛ بستانند. اما شیخ به جای پرداخت وام آنان در دنیای خیال خوش خویش سیر می کرد و این بی توجهی شیخ به طلب کاران، موجب ترشرویی و ناراحتی آنان می شد. تا اینکه صدای کودک حلوافروشی از کوچه رسید و شیخ به خدمتکارش دستور داد تا برود و همه حلوا را بخرد و خادم همه حلوا را به نیم دینار خرید و به دستور شیخ بین طلبکاران تقسیم کرد تا بخورند و مدتی از ترشرویی غافل شوند. زمانی که ظرف حلوا خالی شد کودک حلوا فروش، پول حلوا را طلب کرد اما شیخ از پرداخت پول حلوا خودکاری کرد! کودک دائما التماس می کرد و شیخ از پرداخت بهای حلوا خودداری می نمود که موجب اعتراض بقیه طلبکاران شد که مال ما را خوردی بس نبود دیگر مال این کودک درمانده را چرا می خوری؟ مدتی گذشت و کودک همچنان گریه می کرد و بقیه طلبکاران ناامید و منتظر نشسته بودند که خادم با طبقی که در آن چهارصد دینار زر و نیم دینار دیگر قرار داشت آورد و گفت که این را یکی از کریمان فرستاده است! طلبکاران با دیدن این طبخ پر از زر به عذر خواهی برخاسته و راز این کار را از شیخ جویا شدند که شیخ بصیر فرمود راز و سرّ این کار در این بود که دریای رحمت الهی به گریه کودک حلوا فروش موکول شده بود: تا نگرید کودک حلوا فروش بحر رحمت در نمی آید به جوش از نظر مولانا دیدگان ما همچون کودک حلوا فروش است که برای جذب و جلب رحمت الهی باید آنها را بگریانیم تا قطرات اشک ما با لطف و نظر آن کریم یگانه، تکریم گردد و ارزش یابد و به اقیانوس رحمت الهی تبدیل شود و این اشک می تواند اشک ندامت یا اشک شوق و امید باشد اما هرچه که هست باید ناب و خالص باشد و از دل که جایگاه تجلی حق است، سرچشمه گرفته باشد: گر همی خواهی که آن خلعت رسد پس بگریان طفل دیده بر جسد «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🔻مسابقه بزرگ هوادارن پرسپولیس🔻 😍 بـــــــــدون قـــــــرعـــــه کــشـــــی 👌 بــــــدون امــــتحان و آزمــــــون 😊 و کامـــــلا ســــاده و رایــــــــگان مــــــــیتونی بـــــــرنــده جایزه زیـــــر باشـــــی: 👇 🎁 یک میلیون تومن نقد کارت به کارت ✅ فقــــــــــط کـــــافیه وارد کانال هوادارن پرسپولیس بشی و از طریق پیـــــــــام سنجاق شده ثبت نام کنید😊👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3516596478Cfbd8501924
داستان مرد نمازگزار و چراغ راهنمای شیطان مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ به دست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابر این، من با چراغ آوردن سعی کردم از سالم رسیدن شما به خانه خدا (مسجد) مطمئن شوم! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼در این صبح زیبای آدینه 💚براتون روزی سرشار از عشق 🌼آرامش و شادی 💚و سلامتی آرزو میکنم 🌼امیدوارم در پناه خدای خوبیها 💚همیشه باغ دلتون سبز 🌼و پر از طراوت باشه 💚صبح آدینه تون گلبارون 🌸🍃 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه پنگوئن‌ها برای عشق هدیه می‌دن؟ 🐧💍 نرها یک سنگ کوچک و زیبا پیدا می‌کنن و به ماده هدیه می‌دن — اگه قبول کرد یعنی ازدواج! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه بعضی گیاه‌ها “می‌دونن” که دارن خورده می‌شن؟ 🌱😳 همین که برگشون آسیب می‌بینه مواد شیمیایی دفاعی آزاد می‌کنن تا طعمشون بد بشه! @Magic_Tales
ماجرای قفل عشق در کشورهای دنیا داستان قفل عشق به حداقل صد سال پیش و به قصه غم انگیز صربستانی که مربوط به جنگ جهانی اول است، برمی گردد. در این داستان به پل عشق که در شهر چشمه های آبگرم وِرنیاجکا بانیا واقع شده، اشاره می شود. یک خانم آموزگار به نام نادا که اهل شهر وِرنیاجکا بانیا است، عاشق افسری صرب به نام رِلیا می شود. بعد از اینکه نامزد می کنند، رلیا برای جنگ به یونان می رود و در شهر کُرفو در این کشور، عاشق زنی یونانی می شود. به دنبال این قضیه نادا و رلیا نامزدی خود را بهم می زنند. نادا هرگز از این ضربه خردکننده بهبود نیافته و مدتی بعد به دلیل همین شکست عشقی، می میرد. بعد از این جریان زنان جوان اهل شهر وِرنیاجکا بانیا برای حفظ عشق خود شروع به نوشتن نام خود و عاشق خود روی قفل ها نموده و این قفل ها را به نرده های پلی وصل می کنند که نادا و رلیا همدیگر را روی آن پل ملاقات می کردند. ظهور قفل های عشق در سایر بخش های اروپا به اوایل دهه ۲۰۰۰ میلادی برمی گردد. با اینکه دلیل گسترش سریع و وسیع این قفل ها مشخص نیست؛ اما مراسم بستن قفل به پل میلویو که در رم برگزار می شود به کتابی که فدریکو موچیا (Federico Moccia) در سال ۲۰۰۶ تحت عنوان تو را می خواهم نوشته بود، باز می گردد. در سال ۲۰۰۷ فیلمی نیز از روی این کتاب ساخته شد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
9️⃣ باورت میشه شترمرغ از اسب سریع‌تر می‌دوه؟ 🦵⚡ سرعتش تا ۸۰ کیلومتر در ساعته — و با یه لگد می‌تونه استخوان شیر رو خرد کنه! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه مورچه‌ها مرده‌هاشون رو دفن می‌کنن؟ 🪦🐜 یک مورچه‌ی خاص در کلونی به عنوان “گورکن” وظیفه داره اجساد رو دور از لانه خاک کنه! @Magic_Tales