9️⃣ باورت میشه شترمرغ از اسب سریعتر میدوه؟ 🦵⚡
سرعتش تا ۸۰ کیلومتر در ساعته — و با یه لگد میتونه استخوان شیر رو خرد کنه!
@Magic_Tales
🔟 باورت میشه مورچهها مردههاشون رو دفن میکنن؟ 🪦🐜
یک مورچهی خاص در کلونی به عنوان “گورکن” وظیفه داره اجساد رو دور از لانه خاک کنه!
@Magic_Tales
شیطان تو را به بهشت باز گرداند، داستانی از پائولو کوئلیو
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و لذا هنگامی که مرد، همه مردم گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت: این کار شما تروریسم است!
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد، در چشم هایشان نگاه می کند، به درد و دلشان می رسد، حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند، همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!!
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
(پائولو کوئیلو)
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
1️⃣ باورت میشه در ژاپن یه جزیره هست که فقط خرگوشها توش زندگی میکنن؟ 🐇🏝
اسمش “اوکونوشیما”ست — مردم فقط برای نوازش خرگوشها میرن اونجا!
@Magic_Tales
2️⃣ باورت میشه در کرهجنوبی هنگام تولد، سن کودک رو یک سال حساب میکنن؟ 🎂🤔
یعنی وقتی بچه به دنیا میاد، رسماً یک سالهست!
@Magic_Tales
فرشته مشعل به دست با سطل آب و دوزخ و بهشت
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای نیمه روشن و تاریک راه می رفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟
فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد؟!
------------
پی نوشت:
امام علی(ع) در نهج البلاغه، انگیزه هاى عبادت عابدان را با ذکر سلسله مراتب آنها بیان کرده و مى فرماید: گروهى خدا را از روى رغبت و میل به بهشت پرستش کردند، این عبادت تاجران است و عده اى از روى ترس او را پرستیدند و این عبادت بردگان است و جمعى دیگر خدا را براى شکر نعمت ها [و این که شایسته عبادت است] پرستیدند، این عبادت آزادگان است.
با این تقسیم، حضرت گروه سوم را تأیید کرده و می فرماید: خداوندا! من تو را از ترس دوزخ و طمع در بهشت پرستش نکردم، بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و پرستیدم.
البته نکته مهمی اینجا وجود دارد و آن اینکه نمی توان از همگان انتظار عالی ترین هدف را داشت. برای کودک ابتدایی نمی توان توضیح داد که در صورت ادامه تحصیل، در آینده از مردان یا زنان بزرگ و شخصیت های نام آور خواهد شد؛ بلکه باید کودک را گاه با تشویق و گاه با تهدید وادار به درس و تحصیل کرد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
3️⃣ باورت میشه در سوئیس فقط یک خوک داشتن غیرقانونیه؟ 🐖
خوکها حیوانات اجتماعیان و تنها بودنشون رو ظلم میدونن — جریمه داره!
@Magic_Tales
4️⃣ باورت میشه در ایتالیا دستگاه فروش پیتزا وجود داره؟ 🍕🤖
سکه میندازی، چند دقیقه بعد پیتزای داغ تحویل میگیری!
@Magic_Tales
داستان زندگی مثال عمر انسان (خراب بودن آسانسور و طبقه 75)
سه جوان بودند که به کشوری مسافرت کردند و هیچ خانه ای نیافتند مگر یک آپارتمان، آن هم در طبقه ۷۵ ام. آن ها در این طبقه اقامت کردند. مسئول پذیرش به ایشان گفت: سیستم ما، مثل سیستم شما نیست؛ به آسانسورها برنامه ای داده شده تا در ساعت ۱۰ شب بسته شوند. اگر هم قفل شوند هیچ نیرویی نمی تواند آن ها را باز کند. فهمیدید؟!
گفتند: بله! فهمیدیم.
روز اول برای گردش به بیرون رفتند و قبل از ساعت ۱۰ در خانه خود بودند. روز دوم تا ساعت ده و پنج دقیقه دیر کردند. آن ها با حداکثر سرعت خود آمدند اما ای وای که !! آسانسور ها قفل شده اند!
آنها التماس نمودند، حتی نزدیک بود گریه کنند! اما فایده ای نداشت. پس تصمیم گرفتند از پله ها بالا بروند!
یکی از آن ها گفت: من پیشنهاد می کنم هر کدام از ما لطیفه و داستانی بگوید. داستانی که ۲۵ طبقه طول بکشد، همین طور تا نفر سوم، تا این که به آپارتمانمان برسیم.
گفتند: توکل کن بر خدا و تو شروع کن.
گفت: من لطیفه هایی برای شما می گویم که شکمتان را از شدت خنده، پاره پاره کند!
گفتند: خیلی خوب...
و واقعا همین طور هم شد. او برایشان گفت و گفت تا این که مانند دیوانه ها شده بودند و ساختمان از خنده هایشان به لرزه در آمده بود.
سپس نوبت دومی رسید.
او گفت: من داستان هایی برایتان دارم ولی کمی جدی است.
آن ها قبول کردند.
پس ۲۵ طبقه ی دیگر، با این داستان ها همراه شدند.
اما سومی گفت: من داستانی به جز داستان های مشقت و همّ و غم نمی دانم. در ضمن به اندازه کافی داستان طنز شنیده اید.
گفتند: بگو ما بسیار مشتاقیم که بخوانیم.
پس شروع کرد داستان هایی برایشان گفت که پر از مشقت ها بود؛ داستان هایی که زندگی پادشاهان را هم سیاه می کرد. وقتی به در آپاتمان رسیدند بسیار خسته بودند.
او (سومی) رو کرد به آن ها و گفت: و اما قصه آخری؛ که بدترین قصه مشقت بارِ زندگیِ من به حساب می آید؛ این است که ما کلید اتا قمان را نزد مسئول پذیرش در طبقه هم کف فراموش کرده ایم...
و اما داستان واقعی:
جوان در ۲۵ سال اول زندگی اش، به بازی ها و سرگرمی ها مشغول می شود و حماقت هایی را در این بین انجام می دهد. او این زندگی را با عبادت و خشوع و عقل و درایت پر نمی کند.
سپس در ۲۵ سال دوم زندگیش، جدیت شروع می شود: او ازدواج می کند و برای فرزندانش روزی می آورد. او در زندگی غوطه ور می شود. تا به سن ۵۰ سالگی می رسد.
پس در ۲۵ سال آخر زندگی اش، مشقت شروع می شود. اموال برای مداوا مصرف می گردد. همّ و غم فرزندان شروع می شود، تا این که مرگ فرا می رسد.
به یاد داشته باش که کلید بهشت را در ۲۵ سال اول زندگی اش فراموش کرده بود. اکنون نیز در حالی که بی چیز است نزد خداوند آمده. او از خداوند می خواهد که او را بازگرداند: رب ارجعون
و حسرت می خورد: لو أن الله هدانی لکنت من المتقین (اگر خداوند راهنمائیم می کرد از زمره پرهیزگاران می شدم)
و فریاد می زند: لو أن لی کرة... (کاشکی بازگشتی به دنیا برایم میسّر می بود)
پس به او پاسخ داده می شود که: بَلَى قَدْ جَاءتْکَ آیَاتِی فَکَذَّبْتَ بهَا وَاسْتَکْبَرْتَ وَکُنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ (آری - ای پشیمان- آیه های من - که در بر گیرنده تعالیم من بود، توسط پیام آورانم - به تو رسید ولی آن ها را تکذیب کردی و تکبر نمودی و از زمره کافران گشتی. - مقصّر اصلی خودت هستی و خود کرده را تدبیر نیست)
اللهم اعنا علی ذکرک و شکرک و حسن عبادک (بار الها، ما را برای یاد کردنت، برای شکر نمودنت و برای خوب عبادت کردنت یاری نما)
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه در ایسلند بیشتر مردم به الفها باور دارن؟ 🧝♂️🏔
به خاطر همین، قبل ساخت جاده باید مطمئن شن خونهی الفها آسیب نمیبینه!
@Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه در دانمارک اگه از بچهدار شدن خوشحال باشی، دولت بهت جایزه میده؟ 👶🎁
کمبود جمعیت دارن و برای افزایش تولد هر کاری میکنن!
@Magic_Tales
داستانی از دوره امیرکبیر: گرگ و میش از یک جوی آب می خورند
در ایام صدارت میرزاتقی خان امیرکبیر روزی احتشام الدوله (خانلر میرزا) عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور میرزا تقی خان رسید. امیر از احتشام الدوله پرسید: خانلر میرزا وضع بروجرد چطور است؟
حاکم لرستان جواب داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب می خورند!
امیر برآشفت و گفت: من می خواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر امن و امان باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد. تو می گویی گرگ و میش از یک جوی آب می خورند؟
خانلر میرزا که در قبال این منطق امیرکبیر جوابی نداشت بدهد سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales