eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
28 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
9️⃣ باورت میشه یه مرد تونست یه هواپیمای ۱۸ تنی رو فقط با قدرت بدن بکشه؟ ✈️💪 مردمی که دیدن فکر می‌کردن فیلمه — ولی واقعی‌ترین واقعیت بود! @Magic_Tales
🔟 باورت میشه یه ورزشکار تونست ۱۰۰۰ بار ظرف یک دقیقه هندوانه بشکونه؟ 🍉🫨 با آرنج! — سرعت و قدرت انسانی حد نداره، اگه بخواد! @Magic_Tales
گوش مشکل ساز وزیر ناصرالدین شاه و داستان دستور گوش بریدن گویند روزی ناصرالدین شاه وزیر دفترش هدایت الله خان را دید که گوش هایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت: گوشهایت را زیر کلاه بگذار وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت: بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود . «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار نقل شده است در زمان صفویه، در اصفهان مسجدی بزرگ می ساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند. پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!! و مدام از پیرزن می پرسید: مادر، درست شد؟! مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله، درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت. کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟ معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.  🍂سلام صبح بخیر🍂 🍂🍂امیدوارم هر کجای 🍂🍂این دنیا که هستید 🍂زندگیتون پر برکت 🍂دلتـون مهـربون 🍂لبتـون خنـدون 🍂و طلوع شادیهاتون 🍂همیشگی و پاینده باشه🍂 @Magic_Tales
باورت میشه پنگوئن‌ها برای عشق هدیه می‌دن؟ 🐧💍 نرها یک سنگ کوچک و زیبا پیدا می‌کنن و به ماده هدیه می‌دن — اگه قبول کرد یعنی ازدواج! @Magic_Tales
باورت میشه بعضی گیاه‌ها “می‌دونن” که دارن خورده می‌شن؟ 🌱😳 همین که برگشون آسیب می‌بینه مواد شیمیایی دفاعی آزاد می‌کنن تا طعمشون بد بشه! @Magic_Tales
باختن کاسپارف به شطرنج باز آماتور کاسپارف شطرنج باز معروف (استاد بزرگ شطرنج) در یک بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم. گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم. تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود. بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم. تمام حرکتها از سر حیله نیست آن قدر فریب دیده و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم. بزرگ ترین اشتباه ما آدمها در رابطه هایمان این است که: نصفه نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دو برابر واکنش نشان می دهیم! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه شترمرغ از اسب سریع‌تر می‌دوه؟ 🦵⚡ سرعتش تا ۸۰ کیلومتر در ساعته — و با یه لگد می‌تونه استخوان شیر رو خرد کنه! @Magic_Tales
باورت میشه مورچه‌ها مرده‌هاشون رو دفن می‌کنن؟ 🪦🐜 یک مورچه‌ی خاص در کلونی به عنوان “گورکن” وظیفه داره اجساد رو دور از لانه خاک کنه! @Magic_Tales
داستان خریدن کفش ملانصرالدین و پاپوش مناسب و راحت ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا نصرالدین آزادی انتخاب بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد! آنها را پوشید. دید کفش ها درست اندازه پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفشها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می کنی؟ فروشنده گفت: ابداً، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی! این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست، همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است. خود کم بینی و اغلب خود نابینی باعث می شود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشیم. ما چنان زندگی می کنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو می کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته، حسرت می خوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر بدانیم و برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales