eitaa logo
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
586 دنبال‌کننده
604 عکس
103 ویدیو
11 فایل
‹﷽› قسم به قلم¹ و آنچه می‌نویسد. . اینجا آرامگاه صاحب قلمی‌ست، که شوق رسیدن ابدی به أباالشهداء دارد .. . کپیِ نوشته‌ها با نام ‹ #زینبِ‌بهار › و #ماهك؛ و مطالبِ دیگر با ذکر‌صلوات برای فرج مهدیِ‌فاطمه :). . جانم؟ @Mahak_135
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی به تموم سختی هایی که متحمل شدم یوقتایی و صبر کردم در برابرشون و سکوت کردم و هیچی نگفتم فکر میکنم؛ میبینم اصلا چیزی نیست توی این دنیا که نشه باهاش کنار اومد. انگار همه چیزو میشه براحتی رها کرد و بیخیالش بود.. ظاهرش که اینجوریه ولی باطنش شاید یکم سخت تر از حرف باشه اما بهرحال ″همه چیز ممکنه و چیز ناممکنی نیست در این فلک″ و این مهمه!
یادم نمیاد آخرین باری که خیلی از گربه ها ترسیدم کی بود ولی یادمه اونقدری ازشون میترسیدم که تپش قلب میگرفتم از دیدنشون، و برام غیر ممکن بود اینکه یروزی ترسم نسبت بهشون نه اینکه از بین بره بلکه حتی کم بشه . ولی الان؟ آخرین گربه ای که دیدم یه لبخند بهش زدم و از کنارش رد شدم .. و واقعا حقیقت اینه که هیچ چیز ناممکنی در این فلک وجود نداره″
میخوام بگم اگه به یچیزی نرسیدید الکی نذارید پای شانس و این چیزا. دو حالت بیشتر نداره: اول اینکه یا به صلاحتون نبوده. دوم اینکه یا اونطوری که باید براش تلاش میشده تلاش نکردید. این حرفای منو یجا محفوظ نگه دارید و هرزگاهی یه نگاهی بهش بندازید .. همین:)″
اون سخن که : هرکه‌با‌خدا‌ انس‌گیرد، از‌مردم‌کناره‌گزیند:)′
جلوی آینه نگاهم گره میخوره به نگاهش؛ سلام میکنم . با لبخند مهربونی میگه: سلام جانم، خوبی؟ از لحن صداش آروم میگیره تموم وجودم. میخوام بهش بگم خوبم ولی همینکه لب باز میکنم تا حرف بزنم چشمام مجال نمیدن و شروع میکنن به باریدن. بارون میگیره اونم چه بارونی، طوفانی به پا میشه توی دلم و گرد و خاک آزار دهنده‌ای هم توی سرم.. همین‌طور که بارون میاد شروع می‌کنم به حرف زدن! میشه خواهش کنم کمکم کنید؟ نگام میکنه و باز یه لبخند میاد روی لبش، بعد آروم دستشو باز میکنه و میگه: بیا بغلم″ میرم بغلش .. آغوش آدما درست مثل کنج حرم میمونه، فرصتی ایجاد میکنه برای گریه کردن و هق هق های بی دغدغه ! توی بغلش بارون چشمام شدید تر میشه، سرمو میذارم روی شونه هاش و یهو سیل میاد . سیل میاد و شونه هاشو خیس می‌کنه و اون محکم تر از هرزمانی وایمیسته سر جاش.. خودمو عقب میکشم و با صدای لرزون میگم: ببخشید خیس شد سر شونه هات! دستشو میاره و اشکامو پاک میکنه بعد با صدای آروم میگه: شونه ای که نتونه بار غم یه دلو به دوش بکشه، بدرد نمیخوره″. با شنیدن این حرفش اشکام میشن مثل مروارید های شفاف و براق وسط دریا .. دستاشو میگیرم؛ دستاش سرده، خیلی سرد! بغلش میکنم؛ سرشو میذاره روی شونم و آروم این مثرا رو زمزمه میکنه: ″تویی که گم شده ای بین عکس های خودت‌:)′ یهو به خودم میام و خودمو مقابل آینه میبینم! دست میکشم روی شیشه‌‌ی آینه و از توی آینه نوازشش می‌کنم. و باز تو مثل همیشه بیشتر از هرکسی پای من موندی(:″ میرم سمت دفترم و این بیت رو بزرگ توی یه صفحه‌ می‌نویسم؛ ″بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن تویی که گم شده ای بین عکس های خودت‌:). آشفته است این روزا؛ خیلی آشفته. [ | حال و هوای این روزهایم؛ برای تصویرِ مبهمِ وجودم در آینه؛ ۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ ]
با یه همراهم باشید؛
هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری بار دوم ز بار نخستین نکوتری
انصاف می‌دهم که لطیفان و دلبران بسیار دیده‌ام، نه بدین لطف و دلبری
زُنّار بود هرچه همه عمر داشتم الّا کمر که پیش تو بستم به چاکری
از شرم چون تو آدمی‌ای در میان خلق انصاف می‌دهم که نهان می‌شود پری!
شمشیر اختیار تو را سر نهاده‌ام دانم که گر تنم بکشی، جان بپروری