‹مـٰاهِ مَـڹ›
ستارهی رادمهر؟ *
-
ستارهی رادمهر *
دیشب تاحالا، چند بار به آیندهام رفتم. آیندهی نامعلومی که هیچ تصوری از بودنش ندارم، اما سر یک بزنگاه و اتفاق، فکرش تمام وجودم را لبریز میکند.
دیشب وقتی میان قبور شهدا قدم میزدم، به پسر ۴ سالهام فکر کردم. پسری که حالا خیلی وقت است راه افتاده و میتواند بدون این که نگران افتادنش باشم، بدو بدو کند. پسری که بدون ترس دستم را رها میکند و سمت بچه هایی میرود که دور هم ایستادند و با جیغ و داد باهم بازی میکنند.
در خیالم صدایش کردم و وقتی آمد سمت من، روی دو زانو نشستم تا هم قدش شوم.
وقتی هم قدش شدم، بغلش کردم و گفتم: تفنگ دوست داری مامان؟ میخواهی برایت بخریم؟
میخواستم یکبار بدون این که از او درخواستی داشته باشم و او کار بزرگی کند که پاداشش یک هدیه باشد، برایش تفنگ بخرم تا اینقدر به تفنگی که در دستان همسن و سال هایش هست، نگاه نکند.
لوس میشود؟ خب بشود. یکبار که به جایی بر نمیخورد. بگذار یکبار لوس شود برای پدر و مادرش، مگر اشکالی دارد؟
همینطور در فکر بودم تفنگی برایش بخرم، که خودم را بالای سر مزار رادمهر دیدم.
به تاریخ تولد رادمهر نگاه کردم و بی اختیار دلشوره تمام وجودم را گرفت. پسرم را در خیال گم کردم.
رادمهر ۵ ساله، که تاریخ تولدش سال ۱۴۰۰ است، حالا زیر خروارها خاک آرام گرفته بود.
نمیخواستم به مادرش فکر کنم، انگار هیچ چیز مهم نبود جز خودش.
جای تو که اینجا نیست پسرکم. شهادت هنر بزرگتر هاست، زود است برای تو اینهمه قهرمان بودن! اصلا میخواهی برای تو هم یک تفنگ بخرم که بازی کنی با بچه ها؟
تفنگ دوست نداری؟ باشد قبول! تفنگ خوب نیست.
بیا برویم کاغذ رنگی و قیچی بخریم و کاردستی درست کنیم. دوست داری با پسر من بازی کنی؟ مثل خودت خوشگل و مهربان است، ببینش! آنجاست ..
.
.
و باز به خودم بر میگردم، که در خانه نشستم و علی دارد گریه میکند برای رفتن به خانهی دوستش.
زیر پلک هایم بالای سر رادمهر ایستادهام و به عکسش خیره شدم، و روی پلک هایم در خانه نشسته ام و علی را صدا میکنم. به بزرگ شدن رادمهر فکر میکنم. به مادرش که در روز چند بار صدایش میکند و به "ر" آخر اسمش که میرسد، غم دنیا در دلش خالی میشود.
به رادمهر فکر میکنم و در وسط فکر هایم، باز علی را صدا میزنم.
- علی، بیا کاردستی درست کنیم آجی. الان سر ظهر که نمیشه بری خونه مردم!!
علی با غر میآید و مینشیند کنارم. ۴ درخت توی دفتر خط دارش میکشم، کاغذ رنگی هارا به علی میدهم تا قیچی کند.
علی کاغذ رنگی هارا میچسباند روی درخت ها. درخت ها رنگ میگیرند. یک درخت گیلاس، یکی سیب، یکی بی ثمر و دیگری سرو است.
به سرو نگاه میکنم.
تفنگ خوب نیست، باید با علی سرو بازی کنیم. یکی بایستد و بقیه تلاش کنند که به سرو از دست آدم بدها، آسیبی نرسد.
سرو باید زنده بماند.
دلخوشی تمام درخت های دیگر، به ایستادگی سرو است.
علی شب دفتر را پر ستاره میکند. میخندد و میگوید: شب شده مثلا!
به ستاره های آسمان دفتر نگاه میکنم!
کسی چه میداند،
شاید یکی از آن ستاره ها، رادمهر باشد ..
[ #زینبِبهار| خیالی که واقعی بود،
برای همهی کودکان شهید، و شهید رادمهر وفایی :))
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ ]
‹مـٰاهِ مَـڹ›
شد نود و پنج شب .. عیدت مبارك آقا : ))
شد صد و شش شب ..
محرم از غمت خون گریه میکنیم آقا :))