eitaa logo
کَفیل؛
1.3هزار دنبال‌کننده
484 عکس
58 ویدیو
1 فایل
من‌‌ همان رانده شده از در غِیرم ارباب..؛ نیست‌‌ غیر از‌ تو مرا هیچ‌‌ خریدار حسین . . هر آنچه از دل برآید اینجا گفته می‌شود کَفیل قلبی؟ آقای ابوفاضل کپی؟به جز عکسا؛ حلالت ‌. بفرمائید اَشک؛ https://eitaa.com/ashk_133
مشاهده در ایتا
دانلود
کَفیل؛
وایمیستیم از شهرمون دفاع میکنیم!
دریغ‌ست ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
کَفیل؛
کتابِ چهارفانوس و تموم کردم و الانم رفتم سراغ کتاب جدید نمیدونم کی قراره درباره کتاب چهارفانوس بنوی
این کتاب داره به بند بند وجودم تزریق میشه؛ متفاوت ترین کتاب شهدایی که دارم میخونم. انگار توی بند بند کتاب وجود دارم و هر لحظه با خاطرات شهید صدای خنده ام بالا میرود و لحظه ای هم بخاطر دردی که توی کلمات حس میکنم کتاب و میبندم و درباره اش فکرمیکنم.
سوره فتح رو امشب دسته جمعی از ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۰:۳۰ بخونید فرشته‌ها از حجم زیاد قرائت هنگ کنن؛ و نور به میزان کافی اسپری کنن روی ایران🇮🇷❤️✨✨
خدایا؛ چنان کن سرانجام ما که تو خشنود باشی و ما رستگار.
هدایت شده از پناه
بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار توهم ای آیینه از دیدن من بیزاری؟!
از دیشب؛
قرارگاه خاتم: امر، امر آیت الله سید مجتبی خامنه اي است. تمام.
مرگ با عزت؛ بهتر از زندگی با ذلت است!
سلام عزیزِ ندیده من هوایمان را داری دیگر؟مانند آن موقع هایی که بودی دقیقا همان مواقعی که با آمدن تصویرت بر روی چشمانم آرامش به قلب آشوبم تزریق میشد. امروز چهل روز است که هر لحظه تصویر شما پخش می‌شود من یادم می‌رود که شما دیگر نیستید و اینها یادگاری های شما هستند. برگردیم به عقب؟ همه چیز سریع تر از آن اتفاق افتاد که فکرش را هم می‌کردم صدای دویدن همهمه بچها سر چرخندان های بی وقفه گریه های از روی ترس صدای زنگ ولی این لحظه برایم اندازه یک عمر گذشت انا لله و انا الیه راجعون.... نه بگذار به عقب تر برویم همان لحظه ای که با خنده ای مضحک گفت بیت رهبری و زدن! و من در آن لحظه باخنده فقط یک چیز گفتم محال است؛ محال است رهبر یک مملکت بمونه جایی که قطعا میدانسته میزنن. کاش اینطور میشد کاش در خیال خام خود میمردم کمی جلوتر برویم؟ شبیه مادری بودم که دل نگران بچه خردسالش است مدام از خواب میپریدم کاش هیچوقت صدای زنگ بلند نمیشد چیشده؟ رهبر و شهید کردن؟ محاله بابا داره الکی میگه همه تکذیب کردن و در همان لحظه؛ آخ که نمی‌توانم حتی شرح دهم جانم ذره ذره از بدنم خارج می‌شود نمی‌توانم نمی‌توانم نمی‌توانم در سکوت قدم میزدیم و از شدت درد آرزوی مرگمان را می‌کردیم آن بازهم شروع کرد به خواندن و ما در خیابان ها پریشان چونان کودکی که پدر خود را از دست داده است بر سر میزدیم و اشک میریختیم... خبر چه سنگینه خبر پر از درده