دیگه مثل قبلا نمیتونم و انرژی اینکه همیشه بیفتم دنبال آدما بپرسم چیشده که مثل قبل نیستن رو ندارم و بعضی وقتا با خودم میگم اصلا ناراحت باشن مگه اونا همیشه حواسشون به من وقتایی که باید میبودن، بود؟
توی یه جمعهی پاییزی، هوا یه جور دلگیره که حتی درختها هم ساکتن. منم شدیدا خسته و بیحوصله با دفتر درسی که هنوز منتظره ورق بخوره ..
یه وقتایی دلم یه چیزایی میخواد که اون موقع برای خودمم عجیبه چجوری یهو به یه همچین چیزی فکر کردم و خواستمش .