این روزها حسم شبیه یک لیوان چای نیمگرم است؛ نه آنقدر داغ که دل را بسوزاند و نه آنقدر سرد که بیحس کند. فقط آرام است، ساکت، و انگار منتظرِ لحظهایست که کسی کنار پنجره بنشیند و با یک نفس عمیق یادش بیاورد همه چیز لازم نیست همیشه شدید و پرهیجان باشد.
بعضی وقتها هیچ اتفاق خاصی نمیافتد، نه خبری، نه دعوایی، نه رفتنی. اما دلت خسته است. خستگیای بینام، که نه از راه رفتن است نه از فکر کردن زیاد. و شاید همین که دلیلی ندارد، حق دارد بیشتر فهمیده شود و کمی بیشتر در آغوش گرفته شود.