eitaa logo
فرزندان حآج قٵسِـــم
485 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
5.9هزار ویدیو
49 فایل
▒هَݩــۉز هـــم بــڑﭑے شـــهـید شڍݩ ڢْࢪصت هسـت▒ 🌱ڍڷ ࢪﭑ بآیـــڍ صـﭑڢْ ڪࢪڍ🌱 به یاد سࢪدار دلــ♥️ــها•| **تبادل ادمینی نداریم** کپی آزاد با ذکر صلوات برای سلامتی وتعجیل در فرج مولا
مشاهده در ایتا
دانلود
حکم پوشش مردان مقابل نامحرم
البته این به شرطی‌ست که این حیوانات در خانه هم مزاحمت برای همسایه‌ها ایجاد نکنه. یعنی با فرض نداشتن سروصدا، عبورو مرور در آپارتمان، و مسائل دیگر که خیلی بعید است http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند: مارهایی🐍😱🔥 هستند در جهنّم☄🔥 به بزرگی شتر😳😰! وقتی که مجرمی را نیش می‌زنند🦂🔥، تا چهل سال درد آن سـاكت نمی‌شود⚠️🔴. این مارها برای كسانی هستند كه در دنیا بخیل🔴، بداخلاق💢 و اذیّت كننده‌ی مردم⭕️ بوده‌اند. (میزان لحکمه، ج2، باب جهنّم) http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
کنیزبٵنو؁بےنشآنـ ـ: ‹💚🚛› • ❬چشماش‌مجروح‌شدو منتقلش‌ڪردندتھران؛ محسن‌بعدازمعاینہ‌ازدڪترپرسید: آقا؎دڪترمجرا؎اشڪ‌چشمم‌سالمہ؟ میتونم‌دوبارھ‌با‌این‌چشم‌گریہ‌ڪنم؟ッ دڪترپرسید : برا؎چۍاین‌سوال‌رومیپرسۍپسرجون محسن‌گفت : "چشمۍڪہ‌برا؎امام‌حسین گریہ‌نڪنہ‌بہ‌دردمن‌نمیخورھ! . . .シ ❭ !🌱 • - - - - - - - - - - - - -✽ 🌿👒⇠
‏تنها چیزی که تو زمان روحانی برکت پیدا کرد مدت زمان ریاست جمهوریش بود ... ‏لامصب ۸ سالش اندازه ۸۰ ساله.تموم میشه مگه😕 http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
آیت الله بهجت(ره)‌می‌فرمایند:↯ راه خلاص از گرفتاری ها ؛منحصر است به دعا برای فرج ولیّ عصر(عج) ؛ نه دعای همیشگی و لقلقه زبان، بلکه دعای با خلوص و صدق نیَّت و همراه با توبه...🌿 - در محضر بهجت ج۲ ؛ص۳۴۷📖 ✧════•❁❀❁•════✧ ألـلَّـھُـمَــ ؏َـجِّـلْ لِوَلـیِـڪْ ألْـفَـرَج http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📜 🌷امام علی علیه السلام: هيچ عملى نزد خداوند، محبوب تر از نماز نيست، پس هيچ كارِ دنيايى شما را در وقتِ نماز به خود مشغول ندارد.⛔️ 📚خصال، صفحه 621 ⏰ 💞🍃💞🍃💞🍃💞🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻🍃🌙🍃🌻🌙🍃🌻🌙🍃🌻🌙 پارت۱۶ نویسنده:ت،حمزه لو صبح زود با صدای زنگ ساعت بیدار شدم . مخصوصاً ساعت را تنظیم کرده بودم تا برای ساعت ۷ صبح بیدارم کند. می دانستم اگر زنگ ساعت نباشد حتماً خواب می مانم . شب قبل تا دیر وقت بیدار بودم و بعید نبود که به موقع بیدار نشوم . با رخوت و سستی از جایم بلند شدم ،صبح های پاییزی، سردی و تاریکی هوا باعث میشود به سختی از گرمای رختخواب جدا شوی. به هرحال بلند شدم و صورتم را شستم همه خواب بودند و من آهسته به آشپزخانه رفتم تا چیزی بخورم. یک لیوان شیر برای خودم ریختم و با تکه ای کیک که از دیشب مانده بود به اتاقم برگشتم . جزوه هایم را مرتب کردم . با به یاد آوردن کلاس آنروز ،آه از نهادم بر آمد . امروز باید می رفتم و ناز آقای حل تمرینی را میکشیدم . حتی اسمش را به یاد نداشتم ولی از یادآوری شیطنت هایم که باعث شد کلاس حل تمرین به هم بخورد خجالت کشیدم . از آن موقع دوهفته می گذشت و انگار در این مدت عقل من رشد کرده بود و تازه می فهمیدم که چه کار زشتی کرده بودم. در آن مدت با دیدن رفتار بچه های سال بالایی و شخصیت و وقار آنها تازه متوجه شده بودم که دانشگاه کجاست و فهمیده بودم رفتار بچگانه من نه تنها باعث جذابیت و جلب محبت نمی شود بلکه باعث بدنام شدن و پایین آمدن شخصیتم هم میشود. این کارها شاید در دبیرستان جالب باشد ولی در دانشگاه باعث می شد از چشم همه بیفتم و اساتید و دانشجویان به عنوان یک بچه لوس و بی ادب از من یاد کنند . آخرین جرعه شیرم را که خوردم صدای ماشین لیلا که زیر پنجره پارک شد را شنیدم و با عجله قبل از اینکه زنگ بزند جلوی در رفتم. وقتی در را باز کردم، لیلا پشت در بود و با دیدن من حسابی ترسید. با خنده گفتم :«سلام؛ ترسیدی!!!؟» لیلا هم خنده اش گرفت و گفت:« سلام!!!! پشت در کشیک میکشیدی؟!» سوار شدیم و لیلا حرکت کرد. کمی که گذشت لیلا پرسید:« به چی فکر می کنی ؟ناراحتی؟؟!» سرم را تکان دادم و گفتم :«نه فکر میکردم امروز به این یارو چی بگم!؟» لیلا با کنجکاوی پرسید :«کدوم یارو!!!!؟» با ناراحتی گفتم:« همون آقای حل تمرینی رو میگم دیگه!!!» لیلا با خنده گفت:« آهان!! بابا ناراحت نباش، برو بگو ببخشید و قال قضیه رو بکن .» گفتم:« کاش همه چیز با همین یک کلمه تموم بشه!» لیلا راهنما زد و گفت:« حل میشه ؛نترس!!» سر کلاس ادبیات حواسم پرت بود، استاد داشت شعری از حافظ را معنی می کرد و من یاد حرف های دیشب پرهام افتادم ،قبل از این که دانشگاه قبول شوم پرهام قبله آمال من بود ، گاهی وقتها عکسشو به مدرسه می بردم و جلوی دوستام پز می‌دادم و چند تا چاخان هم سر هم می کردم. آن روزها آرزو داشتم پرهام کمی به من توجه کند. ناخداگاه کارهایی هم میکردم که می دانستم دوست دارد. یک بار دفتر خاطراتم را از روی سادگی به پرهام داده بودم و بعدا مطابق با جواب پرهام به سوالها رفتار می کردم *چه رنگی دوست داشت ؟؟صورتی + پس لباس صورتی می پوشیدم. * چه غذایی دوست داشت؟؟ فسنجون +پس باید به مامانم بگم امشب که دایی اینا میان خونمون فسنجون درست کنه.... 🌻🌙🍃🌻🌙🍃🌻🌙🍃
🌻🍃🌙🍃🌻🌙🍃🌻🌙🍃🌻🌙 پارت۱۷ نویسنده:ت،حمزه لو اما حالا انگار آن روزها مال خیلی وقت پیش بود، مال وقتی که من کودک بودم . دیشب حرفهایی را شنیدم که آرزو داشتم یکی دوسال پیش می زد، شاید آن موقع اگر این حرف‌ها را می‌زد با اشتیاق قبول می‌کردم ولی حالا ..... با تکان دست آیدا به خودم آمدم ،همه نگاه‌ها متوجه من بود و من، اما اصلاً متوجه نبودم. استاد دوباره تکرار کرد:« پس صنعت به کار رفته در این بیت چیه خانم مجد؟؟؟!!!» با لکنت گفتم :«ب ب بخشید استاد، اصلا متوجه نبودم.!!» استاد با اینکه خیلی رنجیده بود حرفی نزد و از سوالش صرف نظر کرد. بعد از اتمام کلاس بچه ها دسته دسته کلاس را ترک کردند و من اما همچنان نشسته بودم ‌. سرانجام لیلا گفت:« واااا؛ تو امروز چته مثل پونز چسبیدی به صندلی، پاشو بابا بدو برو دنبال اون پسره دیگه!!» پاک یادم رفته بود. با بیزاری بلند شدم و گفتم :«حالا کجا دنبالش بگردم!؟» لیلا در حالیکه کلاسور من را هم همراهش می آورد گفت:« حالا بیا، میریم از اتاق استادا سوال می کنیم !» راه پله ها ،طبق معمول شلوغ بود . صدای همهمه بچه ها فضا را پر کرده بود وقتی پشت در اتاق اساتید رسیدیم با التماس به لیلا گفتم :«لیلا !میشه تو بپرسی، میترسم سرحدیان نشسته باشه خجالت میکشم برم تو !!» لیلا حرفی نزد و با شجاعت پس از زدن چند ضربه به در داخل شد چند لحظه پشت در پا به پا می کردم تا آمد. با خوشحالی گفت:« اسمش ایزدیه؛ باید بری ساختمان روبه رو،اتاق ۳۰۱ !» درست روبروی دانشگاه ما ساختمان دو طبقه ای بود که مربوط به امور اداری و دفتری دانشگاه می شد. چند تا کلاس و آزمایشگاه هم آنجا بود ولی ما تا به حال گذرمان به آن جا نیفتاده بود. به دنبال لیلا به آن طرف به خیابان رفتم و پس از بازرسی خواهران وارد شدیم آنجا هم با ساختمان ما فرقی نمی‌کرد ساختمان قدیمی و کهنه ای ،که معلوم بود قبلاً مسکونی بوده . وقتی پشت در اتاق ۳۰۱ رسیدیم تابلوی کوچکی نظرمان را جلب کرد روی تابلو نوشته شده بود .....«واحد فرهنگی و عقیدتی»...... نگاهی به لیلا انداختم و با ابرویم به تابلو اشاره کردم . لیلا هم شانه ای بالا انداخت و گفت :«چاره‌ای نیست!!!» با کمی دلهره موهایم را کاملاً زیر مقنعه پوشاندم و بعد آهسته در زدم . صدای مردانه‌ای بلند شد «بفرمایید » در را باز کردم و بسم الله گویان وارد شدم اتاق کوچکی بود با دو میز و چند صندلی پشت یکی از میزها مردی میانسال با ریش و سبیل انبوه نشسته بود پیراهن و کت تیره به تن داشت و عینک بزرگی به چشم زده بود. سمت راست پشت میز دیگری آقای ایزدی نشسته بود ،یک کامپیوتر هم جلویش بود و اصلاً متوجه من نشد . زیر لب سلام کردم و در را پشت سرم بستم . مرد عینکی با دیدنم سر به زیر انداخت و گفت :«سلام علیکم، بفرمایید!!» لحن خشک و جدیش کمی ترسناک بود با دلهره گفتم:« با آقای ایزدی کار داشتم!!!!» ایزدی با شنیدن اسمش سر بلند کرد و آهسته گفت:« بفرمایید؟؟» 🌻🌙🍃🌻🌙🍃🌻🌙🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_6017100021776779603.mp3
3.62M
•°🌱 🎧 شب جمعه ست هوایت نکنم میمیرم -من‌دلم‌میخواد ‌برای‌تو‌بمیرم -با‌نوای‌تو‌بمیرم..💔😇 ..🌱 http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
💌🍃 🗣 💟تعجبــ استــ از کسے کہ میخواهد به کمالاتــ عالیہ برسد اما اهل نماز شبــ نیستــ .!!!!! 👈🏻ما ندیدیم ڪسے را، ڪه بدون نــماز شبــ خواندن بــہ جایے رسیده باشد. ❤️ ═══•❁❀❁•═══ ألـلَّـھُـمَــ ؏َـجِّـلْ لِوَلـیِـڪْ ألْـفَـرَج http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
اشک چشمم بارشی بی منتهاست ابتدایش "مشهد" است و انتهایش "کربلا" ست 🌻http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem ⠀⠀ོ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸ـبِـ‌سمِـ‌الله‌الࢪحمــݩِ‌الࢪحیـمـ🌸 💎 🌤أنا خاتم الأوصياء وبي يدفع الله البلاء عن أهلي وشيعتي 🌤 من آخرين وصي هستم. خداوند به وسيله‌ي من بلاها را از کسان و شيعيانم دفع مي‌کند. 📚 كمال الدين و تمام النعمة / ج 2 / 441 / 43 ✧════•❁❀❁•════✧ ألـلَّـھُـمَــ ؏َـجِّـلْ لِوَلـیِـڪْ ألْـفَـرَج http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
کنیزبٵنو؁بےنشآنـ ـ: ≪࿙🇮🇷͜͡◈͜͡📿࿚≫ 😊 💔 بغض کرده بود.😖 از بس گفته بودند:بچه است، زخمی بشود آه و ناله میکند😟 و عملیات را لو میدهد شاید هم حق داشتند.😕 نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها.اگر عملیات لو میرفت غواص ها( که فقط یک چاقو داشتند ) قتل عام میشدند😨😢 فرمانده که بغض و اشتیاقش  را دید، موافقت کرد😍 اواخر عملیات توی گل و لای کنار اروند ، در ساحل فاو دراز کشیده بود.😔 جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند.😞 یا کوسه برده بود یا خمپاره....😭 دهانش را هم پر گل کرده بود تا عملیات را  لو ندهد...😭💔 بچه بود...💔بچه ای بزرگـــ....💔
کنیزبٵنو؁بےنشآنـ ـ: ❬☁️🍃❭ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ در روایات می گشٺ دنبال ←علائم ظهـــــــور...⁉️ ←گفتمش نگرد! ←علامٺ همین جاسٺ! با تعجـب نگاهـــــــــم ڪرد ڪہ گفتم: علامٺ ماییــم❗️ عوض شدیـــم می آیــــد..
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺... هر چیزی که به قیمت از دست دادن آرامشِ تو تمام شود زیادی گران است رهایش کن...(:💛 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ 🌼🌿ـ ـ ـ ـ ـ ✨الـٰلّهُمَ ؏َجــِّلِ لوَلــیِّڪَ اَلْفــَرَجْ✨ http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
کنیزبٵنو؁بےنشآنـ ـ: 🌹 آن شهیدی که شب ۱۱ ماه رمضان حضرت بقیه الله (عج) را دید به ما میگوید: اگر ذره ای از ولایت فاصله بگیریم، شکستمان نه؛ نابودیمان حتمی است. 👈 به نقل از پدر شهید مدافع حرم اسماعیل خانزاده در دیدار با رهبر انقلاب
کنیزبٵنو؁بےنشآنـ ـ: بچہ‌هاتــون رو از خدا نترسونین ! آدم‌هــا اگر از چیزۍ بترسن، نمۍتونـن اونـو دوست داشتـہ باشن .. اونا رو از دورۍ خدا بترسونین،، نه از خودِ خــُدا • (:
🦋🌱🌷 .• 🌱«اللہم‌لا‌تَڪِلنِےإِلَے نَفسـےطَرفَةَ‌عینِِ‌أَبَداََ»🌸 خدایا!‌هیچ‌گاهـ‌مرا‌بہ♥️ اندازهـ‌یڪـ‌چشم‌برهم🌱 زدنـ،بہ‌خودم‌وامگذاࢪ🖐🏻 .• اَلَّلهُمـّ_عجِّل‌لِوَلیِڪَ‌الفَرَج_اَلــــــسٰاعة 🌱 ꧁•°┅🍃🌺❀🌺🍃┅°•꧂ http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•|❥⇠ •|❥⇠ گفتم : نگرانتیم...! اینقدر‌ موقع اذان توۍ جاده‌ نزن‌ کنار‌ نماز بخونی ... چند دقیقه دیرتر چی میشه؟ افتادۍ دست کوموله‌ها چی؟ خندید! گفت: " تمام‌ جنگ‌ ما بخاطر همین‌ نمازه!" تمام‌ ارزش‌ نماز هم‌ توی‌"اول‌ وقت" خوندنشه 😇📿 ♥️ ━━⊰🌼•🦋•🌼⊱━━ http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem
خواب عجیب سردار احمدکاظمی
نشر=صدقه جاریه🌷🌱💫 التماس دعا🤲🏻🦋 http://eitaa.com/Maktab_haj_Gasem