🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨
✨🍄🍃✨🍄🍃
🍃🍄✨
#تواب
#پارت123
به پیشنهاد سوجان یه جعبه شیرینی خریدیم و راهی شدیم...
وقتی به محله ی قدیمی عمو رسیدیم تعجبی در چهره ی سوجان دیده نشد؛ جلوی در داغونی ایستادیم و من با دست اشاره کردم که اونجاست.
با هم پیاده شدیم و زنگ خونه رو زدم...
استرس عجیبی به دلم افتاده بود.
صدای دختر عموم بود که پرسید:«کیه؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«محمدم، باز کن...»
صداش رو شنیدم که میگفت:«مامان بیا محمد و خانومش اومدن.»
خانمم؟؟؟
این میم مالکیتی که بهم نسبت داد باعث خنده و خجالتم شد و در دلم چه ذوقی کردم .
سرم رو پایین انداختم وبه سوجان گفتم:« راستی زن عمو و دختر عموم چیزی از نازنین نمیدونن،لطفا مراقب باشید چیزی نگید.»
سری تکون داد و گفت:«چشم،حواسمهست.»
در داغون و زنگ خورده ی خونه عمو باز شد و چهره ی مادرگونه ی زن عمو بدری که سینی اسپند به دستش بود و قربون صدقه ما میرفت اولین چیزی بود که دیدم.
با خنده سلام دادم و زن عمو با تعارف مارو به داخل دعوت کرد.
کنار ایستادم تا سوجان اول بره و بعد هم خودم داخل شدم و در رو بستم .
زن عمو اسپند رو دور سرمون چرخوند وبا ذوق گفت:«الهی قربون عروس گلمون برم.
الهی خوشبخت بشید ،
دورتون بگردم چقدر بهم میایید.»
حالا دیگه خجالت و لبخند سوجان هم جون گرفته بود.
هم من، هم خودش می دونستیم این محرمیت مصلحتی هست و فقط برای حفظ امنیتمون، ولی حرفهای زن عمو بدری از ته قلبش بود که به دل می نشست.
بعد از کمی تعارف و قربون صدقه، بالاخره داخل رفتیم .
درسته خونه ی قدیمی و داغونی بود ولی زن عمو خیلی با سلیقه و تمیز بود وهمیشه به پاکی و تمیزی خونه توجه داشت .
با اتاقی که در اوج سادگی، تمیز بود مواجه شدیم .
مثل همیشه مادرانه نگاهم میکرد و تعارفم میکرد .
دخترعمو آیه، چایی اورد و با سوجان گرم صحبت شدن، که به آشپزخونه رفتم تا با زن عمو صحبت کنم و یه جوری توجیه کنم تا ازم دلخور نباشه .
🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨