eitaa logo
ܦ̇ܝ‌ܝ̇‌ܝ̇ߺܥ‌‌ߊ‌ܔ حߊ‌ܥܼܢ ܧߊ‌ܢܚܩܢ
401 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
5.9هزار ویدیو
49 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨ ✨🍄🍃✨🍄🍃 🍃🍄✨ به پیشنهاد سوجان یه جعبه شیرینی خریدیم و راهی شدیم... وقتی به محله ی قدیمی عمو رسیدیم تعجبی در چهره ی سوجان دیده نشد؛ جلوی در داغونی ایستادیم و من با دست اشاره کردم که اونجاست. با هم پیاده شدیم و زنگ خونه رو زدم... استرس عجیبی به دلم افتاده بود. صدای دختر عموم بود که پرسید:«کیه؟» نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«محمدم، باز کن...» صداش رو شنیدم که میگفت:«مامان بیا محمد و خانومش اومدن.» خانمم؟؟؟ این میم مالکیتی که بهم نسبت داد باعث خنده و خجالتم شد و در دلم چه ذوقی کردم . سرم رو پایین انداختم وبه سوجان گفتم:« راستی زن عمو و دختر عموم چیزی از نازنین نمیدونن،لطفا مراقب باشید چیزی نگید.» سری تکون داد و گفت:«چشم،حواسم‌هست.» در داغون و زنگ خورده ی خونه عمو باز شد و چهره ی مادرگونه ی زن عمو بدری که سینی اسپند به دستش بود و قربون صدقه ما میرفت اولین چیزی بود که دیدم. با خنده سلام دادم و زن عمو با تعارف مارو به داخل دعوت کرد. کنار ایستادم تا سوجان اول بره و بعد هم خودم داخل شدم و در رو بستم . زن عمو اسپند رو دور سرمون چرخوند وبا ذوق گفت:«الهی قربون عروس گلمون برم. الهی خوشبخت بشید ، دورتون بگردم چقدر بهم میایید.» حالا دیگه خجالت و لبخند سوجان هم جون گرفته بود. هم من، هم خودش می دونستیم این محرمیت مصلحتی هست و فقط برای حفظ امنیتمون، ولی حرفهای زن عمو بدری از ته قلبش بود که به دل می نشست. بعد از کمی تعارف و قربون صدقه، بالاخره داخل رفتیم . درسته خونه ی قدیمی و داغونی بود ولی زن عمو خیلی با سلیقه و تمیز بود وهمیشه به پاکی و تمیزی خونه توجه داشت . با اتاقی که در اوج سادگی، تمیز بود مواجه شدیم . مثل همیشه مادرانه نگاهم میکرد و تعارفم میکرد . دخترعمو آیه، چایی اورد و با سوجان گرم صحبت شدن، که به آشپزخونه رفتم تا با زن عمو صحبت کنم و یه جوری توجیه کنم تا ازم دلخور نباشه . 🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨