eitaa logo
ܦ̇ܝ‌ܝ̇‌ܝ̇ߺܥ‌‌ߊ‌ܔ حߊ‌ܥܼܢ ܧߊ‌ܢܚܩܢ
401 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
5.9هزار ویدیو
49 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨ ✨🍄🍃✨🍄🍃 🍃🍄✨ حرفی که میخواستم بگم قلب خودم رو به درد می اورد ولی برای قانع کردن این خانم اخمو باید تلاش میکردم . به خاطر وجود شنود درخونه ،کمی قدم هامو نزدیکش برداشتم و سمتش رفتم و خیلی آروم جوری که خودم به سختی میشنیدم دم گوشش گفتم:«آخرش چی؟ شما که بالاخره ازدواج میکنید و ان شاالله خوشبخت میشید؛ اون موقع همسرتون میشه جای پدر روجا... فکر کنم فعلا که همسر اصلی و واقعی شما نیست من به عنوان عموی روجا میتونم بیام.» چیزی نگفت منم سکوت رو ترجیح دادم که روجا طرفم اومد و گفت:«عمو بابا حاجی گفتن ازتون تشکر کنم، چون مثل فرشته ها شدم .» رو زانو نشستم و بوسه ای به پیشونیش زدم و گفتم:فرشته خانم؛ اجازه میدید من فردا برای دیدن جشنتون بیام؟!» چشماش برقی زد و با ذوق گفت:«وااای عموووو!!! یعنی من و مامان و شما ؟؛» خندیدم و گفتم:«بله.» نگاهی به مادرش کرد و گفت:« خیلی خوبه عمو. مامان عمو هم میاد؟! حالا دیگه منم میرم و اون شعر رو تو جشن میخونم.» دستی به موهای خوشگلش کشیدم و گفتم:«آفرین منم بعد از خوندن شعرت برات ایستاده دست میزنم.» دوتامون خندیدیم بلند شدم ،نگاهم سمت سوجان رفت‌. از چهره اش مشخص بود که ناراحت و عصبیه، ولی چیزی نمیگفت. وقتی از کنارش داشتم رد میشدم بازم آروم دم گوشش گفتم:«شرمنده خانم فردا همسفرتون شدم....» 🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨