🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨
✨🍄🍃✨🍄🍃
🍃🍄✨
#تواب
#پارت134
حرفی که میخواستم بگم قلب خودم رو به درد می اورد ولی برای قانع کردن این خانم اخمو باید تلاش میکردم .
به خاطر وجود شنود درخونه ،کمی قدم هامو نزدیکش برداشتم و سمتش رفتم و خیلی آروم جوری که خودم به سختی میشنیدم دم گوشش گفتم:«آخرش چی؟
شما که بالاخره ازدواج میکنید و ان شاالله خوشبخت میشید؛
اون موقع همسرتون میشه جای پدر روجا...
فکر کنم فعلا که همسر اصلی و واقعی شما نیست
من به عنوان عموی روجا میتونم بیام.»
چیزی نگفت
منم سکوت رو ترجیح دادم که روجا طرفم اومد و گفت:«عمو بابا حاجی گفتن ازتون تشکر کنم، چون مثل فرشته ها شدم .»
رو زانو نشستم و بوسه ای به پیشونیش زدم و گفتم:فرشته خانم؛ اجازه میدید من فردا برای دیدن جشنتون بیام؟!»
چشماش برقی زد و با ذوق گفت:«وااای عموووو!!!
یعنی من و مامان و شما ؟؛»
خندیدم و گفتم:«بله.»
نگاهی به مادرش کرد و گفت:« خیلی خوبه عمو.
مامان عمو هم میاد؟!
حالا دیگه منم میرم و اون شعر رو تو جشن میخونم.»
دستی به موهای خوشگلش کشیدم و گفتم:«آفرین منم بعد از خوندن شعرت برات ایستاده دست میزنم.»
دوتامون خندیدیم
بلند شدم ،نگاهم سمت سوجان رفت.
از چهره اش مشخص بود که ناراحت و عصبیه، ولی چیزی نمیگفت.
وقتی از کنارش داشتم رد میشدم بازم آروم دم گوشش گفتم:«شرمنده خانم فردا همسفرتون شدم....»
🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨