✨🍄🍃✨🍄🍃✨🍄🍃
🍃🍄✨🍃🍄✨
✨🍄🍃
#تواب
#پارت14
به طبقه پایین که
رسیدیم زود از آسانسور بیرون رفتم.
کمی جلوتر ازهتل شلوغ شده بود.
کنجکاو نگاه میکردم که دختر حاجی گفت:«بابا ؛ از این طرف دایی اونجاست!»
سرمو که برگردوندم
نگاهم به نازنین افتاد که روی زمین نشسته بود و
اون مردی هم که قرار بود کارش رو تموم کنم بالای سرش ایستاده...
قدمی به سمت شون برداشتم.
اون مرد تا منو دید گفت:«سوجان عزیزم بیا کمک کن ؛ این خانم انگار فشارش افتاده!»
تا چشم نازنین به من افتاد گفت:«داداش...!!!»
همه نگاه ها به سمتم چرخید.
از اینکه نازنین من رو داداش صدا کرده بود شوکه شده بودم...
خودمو جمع کردم.
تنها چیزی که میتونستم تو اون موقعیت به زبون بیارم این بود که:«نازنین چی شده؟«
با ناله گفت:«داداش سرم گیج رفت افتادم!»
دست نازنین رو از رو چادرش گرفتم و بلندش کردم و به ناچار گفتم:«خوبی عزیزم ؛ بیا اینجا بشین.»
یه آقایی لیوان آبی سمتم گرفت و گفت:«اینوبدیدخواهرتون!»
لیوان رو از دستش گرفتم و به لبهای نازنین نزدیک کردم نازنین یک نگاهی شیطنت آمیزی بهم کردو لیوان رو از دستم گرفت وگفت:«داداش گلم شرمنده ام....
نگران نباش چیزیم نیست...»
تودلم گفتم:«ای نازنین هفت خط میدونم همه اینا نقشه اس...»
با صدای گرم ودلنشین دختر حاجی به خودم اومدم که نازنین رو مخاطب قرار داده بود:«خداروشکرحالتون بهترشده؟!»
نازنین مارموز گفت:«آره ؛ ممنون.»
دختر حاجی با حجب و حیا گفت:«خب نازنین جان اگه امری نداری مابریم که به نماز برسیم.»
نازنین گفت:«ممنون شما رو هم تو زحمت انداختم.»
لبخندی زد و گفت:«کاری نکردیم عزیزم ؛ پس با اجازه ...»
حاجی قدمی سمتم برداشت و گفت: «آقا محمد خدا رو شکر خواهرتون بهتر شده ؛ مثل اینکه قسمت نشد باهم بریم حرم فعلا خداحافظ.»
حسابی تو دلم به نازنین فحش دادم و گفتم:«خداحافظ.»
به سمت در خروجی رفتند و من تا دم در با نگاه دنبالشان کردم.
✨🍄🍃✨🍄🍃✨🍄🍃