eitaa logo
ܦ̇ܝ‌ܝ̇‌ܝ̇ߺܥ‌‌ߊ‌ܔ حߊ‌ܥܼܢ ܧߊ‌ܢܚܩܢ
401 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
5.9هزار ویدیو
49 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨ ✨🍄🍃✨🍄🍃 🍃🍄✨ یهو جرقه ای در ذهنم زده شد و تو دلم نور امیدی روشن شد ،با خودم گفتم محمد ؛ سوجان نیومد بیرون تا حرفت رو بهش بگی؛ ولی با پیامک که میتونی. حداقل تلاشت رو بکن پسر. برای همین سریع گوشیم رو از جیم بیرون آوردم و و براش تایپ کردم. تایپ کردم و تایپ کردم... آخر سر پاکش کردم . باز دوباره نوشتم و باز دوباره پاکش کردم. سرمو بردم بالا و گفتم ای خدا کمکم کن، آخه از کجا شروع کنم چی بگم چی بخوام. اصلا نمیدونستم گله کنم از بی مهریش یا التماس بکنم که بمونه، از عشقم بهش بگم یا از کم محلیش... دلم و زدم به دریاو پیامی رو نوستم و فرستادم «سلام سوجان خانم امشب قابل ندونستید حتی از اتاقتون بیرون بیایید! باشه مشکلی نیست حرف زیاد هست و من ناتوان ‌ فقط نخواه که دست بکشم از تویی که هوای بی قراری ات نفسی برایم نمی گذاردسوجان خسته از شیفت کاری به اتاق استراحتم رفتم و گوشیم رو چک کردم. پیام داشتم از آقا محمد! بعد از باز کردن پیام تیکه به تیکه که پیام رو میخوندم جواب هم میدادم. «سلام آقامحمد امشب اصلاً قابل ندونستی حتی سراغی بگیری تابدونی من اصلا خونه نیستم باشه مشکلی نیست .» به تیکه ی اخرپیامش که رسیدم لبخندی رو لبم نشست که این لبخند خستگیم رو از تن بیرون کرد. انگاری دل من هم دنبال نشونه ای بود، انگار دلم میخواست به دلش اعتماد کنم. تیکه اخرش رو بدون جواب گذاشتم و پیام رو فرستادم. زیاد طول نکشید که با جوابش خندم بلندتر شد. در جواب پیامم نوشته بود: «چشمهام لوچ شد از بس با نگاهم کل خونه رو رصد کردم تا شما رو ببینم، دلم می خواست سراغتون رو بگیرم ولی جرأت نکردم..» 🍃🍄✨🍃🍄✨🍃🍄✨