🖤🍃✨🖤🍃✨🖤🍃✨
✨🖤🍃✨🖤🍃
🖤🍃✨
#تواب
#پارت56
سرمو که بلند کردم از تعجب چیزی که میدیدم خشکم زد.
نازنین...!!!
نازنین داشت گریه میکرد!!!
یعنی اینقدر تو نقشش فرو رفته؟
نازنین
صدای گرم و دلنشین حاجی منو به گذشته برد ؛زمانی که به این نقطه از سیاهی نرسیده بودم.
کمی پاک تر و کمی بهتر از الان بودم
هر چی تو گذشته گشتم ،خودم و بهتر از الان دیدم.
نمیدونم چرا اختیار اشک هام دست خودم نبود .
حالم یه جوری بود !
جوری که تا حالانبودم و این از من کمی عجیب بود...
انگاری دلم داشت میگفت:«نازنین داره یه اتفاقی می افته!!
یه چیزی مثل پشیمونی از موقعیت الانت داره تو قلبت قوت میگیره
ولی یه دلم هم سر سخت میگفت
باید نقش بازی کنم
باید تلاش کنم تابتونم بقیه رو گول بزنم.
نقشه م داره خوب جلو میره اینها همه واسه اینه که من دارم کارم رو عالی انجام میدم.»
خودمو که نمی تونستم گول بزنم و خوب میدونستم کدوم صحت بیشتری داره ولی چرا باورش سخته برام رو نمیدونم!!»
لحظه ای نگاهم به سوجان افتاد .
ظاهر و حال و هواش برام جالب و جدید بود.
فکر کنم داشتن این جور دوستی ،یه نعمت باید باشه که من هیچ وقت نداشتم و نخواهم داشت.
آخرای دعا بود و من دور از چشم همه کلی اشک بی اراده ریخته بودم.
سریع و پنهونی صورتم رو پاک کردم و در جواب التماس دعای سوجان، همچنین
گرفته ای گفتم.
بعد از دعا راهی هتل شدیم تا برای فردا آماده بشیم.
🖤🍃✨🖤🍃✨🖤🍃✨