eitaa logo
ܦ̇ܝ‌ܝ̇‌ܝ̇ߺܥ‌‌ߊ‌ܔ حߊ‌ܥܼܢ ܧߊ‌ܢܚܩܢ
401 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
5.9هزار ویدیو
49 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🖤✨🍃🖤✨🍃🖤✨ 🍃🖤✨🍃🖤✨ 🍃🖤✨ «تازه فهمیدم چقدر بی عقل بودم.» پیر مرد ،نگاه بغض آلودی به آسمون کردو ادامه داد:«همچی دست اون بالا سریه ماست.» صدای دختری اومد که گفت:«بابا اینجا نشستی؟!» پیرمرد با لبخند بی جانی جواب دختر را داد:«سلام دخترم ؛آره یکم نشستم.» جعبه ای تو دستش بود. به طرفم گرفت و گفت:«بفرمایید؛مثل اینکه این یدونه هم قسمت شما بوده. برای شفای مریض ما دعا کنید. ان شاالله مشکل شما هم حل میشه.» آجیل رو برداشتم . همین جور که به رفتن اون پیرمرده و دخترش نگاه میکردم قول دادم اگه وضعیت دختر عمو تغییر کنه ؛ عوض بشم ؛ ولی نشدم. شاید این یه نشونه باشه از طرف خدا! هنوز هم نفهمیدم چی تو این چند دونه نخود و کشمش نهفته شده. ولی تو اون شرایط من به خدا قولی دادم . اصلا یه معامله کردم خدا جواب داد ولی من چی...؟ همون طور که بسته آجیل تو دستم بود روی تخت دراز کشیدم و به این زندگی ای که برا خودم درست کردم فکر می کردم . به خودم ، به اینکه کجا هستم و برای چه کاری ، به قولی که دادم و بد قولی که کردم . به دختر عموم که چه طور دوباره خدا بهمون برش گردوند... اونقدری روحم خسته و پر از چراها بود که کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد. 🍃🖤✨🍃🖤✨🍃🖤✨
🍃🖤✨🍃🖤✨🍃🖤✨ 🍃🖤✨🍃🖤✨ 🍃🖤✨ «تازه فهمیدم چقدر بی عقل بودم.» پیر مرد ،نگاه بغض آلودی به آسمون کردو ادامه داد:«همچی دست اون بالا سریه ماست.» صدای دختری اومد که گفت:«بابا اینجا نشستی؟!» پیرمرد با لبخند بی جانی جواب دختر را داد:«سلام دخترم ؛آره یکم نشستم.» جعبه ای تو دستش بود. به طرفم گرفت و گفت:«بفرمایید؛مثل اینکه این یدونه هم قسمت شما بوده. برای شفای مریض ما دعا کنید. ان شاالله مشکل شما هم حل میشه.» آجیل رو برداشتم . همین جور که به رفتن اون پیرمرده و دخترش نگاه میکردم قول دادم اگه وضعیت دختر عمو تغییر کنه ؛ عوض بشم ؛ ولی نشدم. شاید این یه نشونه باشه از طرف خدا! هنوز هم نفهمیدم چی تو این چند دونه نخود و کشمش نهفته شده. ولی تو اون شرایط من به خدا قولی دادم . اصلا یه معامله کردم خدا جواب داد ولی من چی...؟ همون طور که بسته آجیل تو دستم بود روی تخت دراز کشیدم و به این زندگی ای که برا خودم درست کردم فکر می کردم . به خودم ، به اینکه کجا هستم و برای چه کاری ، به قولی که دادم و بد قولی که کردم . به دختر عموم که چه طور دوباره خدا بهمون برش گردوند... اونقدری روحم خسته و پر از چراها بود که کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد. 🍃🖤✨🍃🖤✨🍃🖤✨