eitaa logo
🤶🏻مامانوئل🤶🏻
740 دنبال‌کننده
31.7هزار عکس
34هزار ویدیو
207 فایل
سلام دوست عزیزم🤶🏻 من مهلام مامان🤱🏻علی کوچولو(سوپراستار کانال😂) قراره بهترین کانال خرید جمعی باقیمت رقابتی رو بسازیم همچنین آموزش و هرچیز جذابی پیدا کنم میزارم تا از روزمرگی مون فاصله بگیریم😎 🎁همراهم باش تا با شگفتانه ها حالت خوب بشه🎁 @Mahlaershadi
مشاهده در ایتا
دانلود
آیا میدانید کجاست؟؟ . . . . . . . . . . . بله در افغانستان است سؤال دوم چرا اسم مزار شریف را بر این شهر گذاشته‌اند؟ . . . . . . چون علی ابن ابیطالب در آنجا دفن شده است. لذا به مزار ایشان مزار شریف می‌گویند و اسم این شهر را به همین نام قرار دادند سوال سوم. اگر در مزار شریف افغانستان دفن هستند پس جریان دفن امیرالمؤمنین در چیست؟ . . . . . . . اصل قضیه این است داستان شهر مزار شریف: شهر مزار شریف در ولایت بلخ افغانستان قرار دارد و دارای بارگاهی باعظمت و باشکوه بوده و مورد توجه شیعیان است گرفتاران بسیاری از این بارگاه حاجت گرفته‌اند مشهور است کبوتران با هر رنگی به این بارگاه بیایند به رنگ سفید درمی‌آیند روی سنگ قبر نوشته شده است هذا مزار شریف علی بن ابیطالب اینجا مزار شریف علی ابن ابیطالب است قضیه واقعی مزار شریف که متاسفانه به گوش کمتر شیعه‌ای در ایران رسیده به این شرح است سالیان پیش حاکم بلخ که سنی مذهب بود دچار دردی در ناحیه پا گردید مداواهای فراوان نمود لیکن پایش بهبود نیافت شبی حضرت علی علیه السلام را در خواب می‌بیند حضرت به او امر می‌کند که روغن ۲ لا برای خوب شدن پایش استفاده کند حاکم، تمام علما، وزرا و اطبای شهر را جمع کرده و می‌گوید برای من روغن۲ لا بیاورید اطبا و علما جواب می‌دهند ما در تمام عمر خود نام این روغن را نشنیده‌ایم و بعید است چنین روغنی وجود داشته باشد حاکم جواب داد چون حضرت علی علیه السلام امر کرده پس این روغن باید در جایی از جهان وجود داشته باشد دستور داد که هرکس روغن ۲ لا را بیاورد پاداش بزرگی دریافت می‌کند خبر شهر به شهر روستا به روستا چرخید لیکن هیچ کس نتوانست روغن ۲ لا را یافته و نزد حاکم بیاورد در ولایت بلخ عالمی شیعه که غریب و گمنام بود به نزد حاکم آمد و گفت حاکم باید روغن زیتون استفاده کند حاکم چنین کرد و به سرعت درد کهنه پایش بهبود یافت پرسید از کجا فهمیدی منظور حضرت علی علیه السلام از روغن ۲ لا روغن زیتون است؟ آن عالم شیعه گفت از انجایی که خدا در آیه ۳۵ سوره نور فرموده است (شجره مبارکه زیتونه لا شرقیه و لا غربیه) درخت مبارک زیتون که نه شرقی است و نه غربی چون ۲ تا لا دارد (لا شرقیه و لاغربیه) پس منظور روغن زیتون بوده است حاکم از این جواب شگفت زده شد و گفت لیاقت تو بالاتر از پاداش نقدی است تو از امروز ندیم خاص ما هستی عالم غریب شیعه حالا شده ندیم خاص و همه‌کاره دربار حاکم شهر مدتی گذشت علما و وزیران که اهل سنت بودند به این مقام و جایگاه یک مرد شیعه حسادت کردند به حاکم گفتند ما فهمیده‌ایم که این مرد شیعه زیارت عاشورا می‌خواند و به عمر و ابوبکر لعن می‌فرستد حاکم در حضور علما و وزرا از عالم شیعه پرسید آیا این موضوع صحت دارد؟ عالم شیعه نیامد تقیه کند سیاه‌نمایی کند برای حفظ مقام و ثروت خود دروغ بگوید لذا با شهامت پاسخ داد من نه تنها عمر و ابوبکر را لعن می‌کنم بلکه به آنها توهین هم می‌کنم جماعت از این پاسخ شگفت زده شدند علما گفتند حکم این مرد اعدام است حاکم گفت این مرد فاضل و حکیم است حتما دلیلی دارد که به راحتی پشت پا به این مقام و ثروت زده و خریدار مرگ خود شده است از عالم شیعه پرسید چرا به عمر و ابوبکر که مورد احترام ما اهل سنت است لعن می‌کنی؟ عالم شیعه جوابی داد که آن مجلس تبدیل به مجلس روضه حضرت زهرا سلام الله علیها شد و همه حاضرین گریه نمودند. آن عالم شیعه جواب داد حاتم طایی مردی کافر بود ولی در نهایت سخاوت و بخشندگی قبل از مرگ مردم را جمع کرد و گفت آی کسانی که گرسنه بودید و حاتم طایی لقمه نانی در دهان شما گذاشت آی کسانی که برهنه بودید و حاتم طایی لباسی به شما پوشانید آی کسانی که لقمه نانی سر سفره حاتم طایی خوردید الان وقت مرگ من شده و من از شما توقع هیچ پاداشی را ندارم فقط دختری از من به یادگار مانده جان شما و جان این دختر اگر می‌خواهید محبت‌های مرا جبران کنید به این دختر محبت کنید خلاصه حاتم طایی مردم را به خوش رفتاری با دخترش سفارش‌ها نمود آنگاه عالم شیعه گفت روزی این دختر به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد پیامبر صلی الله علیه و آله به احترام پدرش که سفارش کرده بود و مرد باسخاوت و بخشنده‌ای بود آن دختر را اطعام و اکرام کرد و هدایایی نیز به او بخشید حالا مردم! من حرفم این است پیامبر صلی الله علیه و آله که برای دین اسلام زحمات زیادی کشید و خون دل‌ها خورد، روز آخر فرمود من از شما توقع هیچ پاداش و قدردانی ندارم اگر می‌خواهید به من محبت کنید، به دخترم فاطمه محبت کنید جان شما و جان فاطمه مبادا از گل نازک‌تر به او بگویید هر کس فاطمه را بیازارد مرا آزرده خاطر کرده است و خلاصه پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد خوش رفتاری با سلام الله علیها سفارش ها نمود ادامه👇👇👇
⭕️ مشخصات ☑️نام : سید ☑️نام خانوادگی : حسینی ☑️نام پدر : سید جواد ☑️تاریخ تولد به فرموده خودشان : ٢٩ / ٠١/ ١٣١٨ ☑️تاریخ تولد در شناسنامه : ٢٤ / ٠٤ / ١٣١٨ ☑️محل تولد : خراسان 💠بعضیا بهش میگن " " 💠بعضیا میگن " آقای " 💠بعضیا هم مثل برادر های لبنان و سوریه و عراق میگن: " _ " ، اما ما بهش میگیم ✅" " 💠ما بهش میگیم "آقا"... "آقا" رو از هر طرف که بخونی آقاست! ✅فدایی زیاد داره 💠پابرهنه ها بیشتر دوستش دارن۳۰ساله داره ایرانو با تمام شرایط عجیب غریبش رهبری میکنه هرکی جاش بود پنج سال اول جا میزد! 💠تو کشور خودش مظلومه اما تو دنیا کلی طرفدار داره 💠400هزار نفر تو و 💠شخص اول حکومته اما وقتی لعیا زنگنه و الهام چرخنده تو برنامه سال تحویل تلویزیون عیدو بهش تبریک گفتن به خاطر این حرفشون کلی هزینه دادن چه حرفا که نثارشون نشد 💠همون که هیشکی عکسای منتشر شده از خونه شو باور نکرد 💠زندگیش آدمو به قلب تاریخ میبره و زندگی و... 💠همون که همیشه خرابکاری های دولت ها و مسئولین به حسابش گذاشته میشه 💠همون که "سینه سپر کرده ها"رو مقابل بچه کش به عهده داره 💠همون که لب تر کنه عاشقاش براش جون میدن 💠همون که اشاره کنه تلاویو و حیفا با خاک یکسانه 💠همون که هیچ وقت کم نمیاره مث مرد وایساده پای حرفش 💠همون که نزدیکترین دوستاش دشمن ترین دوستاشن 💠همون که سالهاست سایه سنگین"بعضیا"رو ،رو دوشش تحمل میکنه 💠همون که تو سابقه ی مبارزاتی ش کسی به پاش نمیرسه 💠اصلا کدوم رهبر دنیا روی موکت و فرش جهیزیه خانومش زندگی میکنه؟بدون اینکه تو بوق و کرنا کنه با فقیربیچار ه ها دمپره ؟ 💠همون که بدترین توهین ها و تهمت هارو بهش میزنن درحالیکه حتی یه جمله هم راجع بهش اطلاع ندارن و اون میشنوه و تحمل میکنه و همچنان لبخند"آقایی"...؟ 💠همون که مظلومیت ""ها رو به ارث برده؟ 💠کدوم سیاست مداری تو دنیا بچه هاش اینقد سالم وپاکن؟جالبه حتی مردم نمیدونن چندتا بچه داره،چی ان،اسماشون چیه؟ 💠همون که "پاکترین"آدما جونشونو کف دست گرفتن و فداش شدن 💠همون که از پست ترین مفتی های وهابی و بی ادب ترین رئیس جمهورهای غربی تا بدترین آدمای روزگار دشمن خونی شن 💠همون که واسه بدحجابا گفت:او یک نقصی دارد مگر من نقص ندارم؟نقص او ظاهر است. نقصهای من باطن است. با این رفتارش خیلیا محجبه شدن 💠سلامتیش بفرستید. ✅اگه دوست داشید این ذکر خوبیهای آقامون رو به دیگران هم بفرستید 🔻 ظهور بسیار نزدیک است 🌷 @fatemiioon_news
⭐️⭐️ بلیط سه نفره برای ⭐️⭐️ ✍ در کتاب « شهید گمنام » به نقل از حاج حسین کاجی آمده است : « تو لشکر 17 (علیه السلام ) یک پیرمرد ترک زبان داشتیم که خود رو بسیجی لَر معرفی می‌کرد و سعی می‌کرد کسی از احوالش مطلع نشه. تو جواب سوال‌ها همیشه یک کلام می‌گفت: من بسیجی هستم. گردان که به مرخصی رفت به همراه شهید جنابان این پیرمرد رو تعقیب کردیم... تو یکی از روستاهای حاشیه ی شهر قم خونه داشت. در زدیم وقتی ما رو دید خیلی ناراحت شد که چرا منو تعقیب کردید. تو جواب گفتیم ما فرمانده تو هستیم و لشکر هم به نام (علیه السلام ) (علیه السلام ) دستور داده که از احوال زیردستان و رعیت خودمون آگاه باشیم. داخل منزل شدیم یه زیرزمین بسیار کوچک با دیوارهای گچی و خاکی بدون وسایل و یک پیرزن نابینا که گوشه‌ای نشسته بود. از پیرمرد درباره زندگیش، بسیجی شدنش و احوال اون پیرزن سوال کردیم. گفت: ما اهل شاهین دژ استان آذربایجان بودیم. تو دنیا یه فرزند داشتیم که اون هم فرستادیم قم تا سرباز و فدایی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بشه. بعد از مدتی تو کردستان جنگ در گرفت. فرزندمون یه روز تو نامه نوشته بود که می‌خواد به کردستان بره. اومد با ما خداحافظی کرد و رفت. بعد از مدتی خبر آوردند که پسرت رو قطعه قطعه کردند. بعد از اون خبر آوردند که پسرت رو سوزوندند و خاکسترش رو هم به باد دادند، دیگه منتظر جنازه نباشید. از اون به بعد، مادرش شب و روز کارش گریه بود، تا اینکه چشماش نابینا شد. از اون پس تصمیم گرفتم هر خواهشی که این مادر دل‌شکسته داره به خاطر خدا برآورده کنم. یک روز گفت: می‌شه بریم قم، کنار حضرت معصومه (سلام الله علیها) ساکن بشیم؟ اومدیم قم و اینجا ساکن شدیم. من هم دست‌فروشی می‌کردم. یه بار که سر سجاده مشغول عبادت و گریه بود گفت: آقا! می‌شه یه خواهش بکنم؟ گفتم: بگو! گفت: می‌خوام به جبهه بری و اسلحه فرزندم رو برداری و تو راه خدا و در پیشگاه (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با دشمنان خدا بجنگی! منم اومدم ثبت‌نام کردم و اعزام شدم. همسرم رو به خدا و (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سپردم. همسایه‌ها هم گاهی بهش سر می‌زنند. اون ماجرا گذشت و برگشتیم جبهه؛ شب عملیات کربلای پنج اون پیرمرد هرچه اصرار کرد اجازه شرکت تو عملیات رو بهش ندادم. گفتم: هنوز چهره اون پیرزن معصوم و نابینا تو ذهنم هست. در جواب گفت: اشکالی نداره! اما من می‌دونم پسرم این قدر بی‌معرفت نیست که منو اینجا بگذاره. حتما میاد و منو با خودش می‌بره. از پیش ما رفت به گردانی دیگه... موقع عملیات یادم افتاد که به مسئولین اون گردان سفارش کنم مواظبش باشند. بعد از سراغ گرفتن از احوالش، فرمانده گردان گفت: دیشب به شهادت رسیده و جنازه ش رو هم نتونستیم بیاریم. بعد از عملیات یکسره به منزلش رفتم. در زدم. همسایه‌ها اومدند و سوال کردند شما چه نسبتی با اهل این خونه دارید؟ گفتم از دوستانشون هستم. گفتند: چهار روز پیش وقتی رفتیم به اون پیرزن سر بزنیم دیدیم همون‌طور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جون داده و به معبودش پیوسته. » برای شادی روحشان: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ و عَجِّلْ فَرَجَهُمْ @fatemiioon_news
✍آیا میدانید مزار شریف کجاست؟؟ بله در افغانستان است سؤال دوم چرا اسم مزار شریف را بر این شهر گذاشته‌اند؟ 🔸چون در آنجا دفن شده است. لذا به مزار ایشان مزار شریف می‌گویند و اسم این شهر را به همین نام قرار دادند سوال سوم اگر در مزار شریف افغانستان دفن هستند پس جریان دفن در چیست؟ 👈اصل قضیه این است 👈داستان شهر مزار شریف: 🔅تقدیم به حضرت زهرا (سلام الله علیها) 🔹شهر مزار شریف در ولایت بلخ افغانستان قرار دارد و دارای بارگاهی با عظمت و با شکوه بوده و مورد توجه شیعیان افغانستان است گرفتاران بسیاری از این بارگاه حاجت گرفته اند مشهور است کبوتران با هر رنگی به این بارگاه بیایند به رنگ سفید در می آیند روی سنگ قبر نوشته شده است هذا مزار شریف علی ابن ابیطالب اینجا مزار شریف علی ابن ابیطالب است 🔸قضیه واقعی مزار شریف که متاسفانه به گوش کمتر شیعه ای در ایران رسیده به این شرح است سالیان پیش حاکم بلخ که سنی مذهب بود دچار دردی در ناحیه پا گردید مداواهای فراوان نمود لیکن پایش بهبود نیافت شبی (علیه السلام) را در خواب می بیند حضرت به او امر می کند که روغن ۲ لا برای خوب شدن پایش استفاده کند 🔹حاکم تمام علما وزرا اطبای شهر را جمع کرده و می گوید برای من روغن۲ لا بیاورید اطبا و علما جواب می دهند ما در تمام عمر خود نام این روغن را نشنیده ایم و بعید است چنین روغنی وجود داشته باشد حاکم جواب داد چون (علیه السلام) امر کرده پس این روغن باید در جایی از جهان وجود داشته باشد دستور داد که هر کس روغن ۲ لا را بیاورد پاداش بزرگی دریافت می کند خبر شهر به شهر روستا به روستا چرخید لیکن هیچ کس نتوانست روغن ۲ لا را یافته و نزد حاکم بیاورد 🔸در ولایت بلخ عالمی شیعه که غریب و گمنام بود به نزد حاکم آمد و گفت حاکم باید روغن زیتون استفاده کند حاکم چنین کرد و به سرعت درد کهنه پایش بهبود یافت پرسید از کجا فهمیدی منظور (علیه السلام) از روغن ۲ لا روغن زیتون است؟ آن عالم شیعه گفت از آن جایی که خدا در آیه ۳۵ سوره نور فرموده است: (شجره مبارکه زیتونه لا شرقیه و لا غربیه) درخت مبارک زیتون که نه شرقی است و نه غربی چون ۲ تا لا دارد (لا شرقیه و لاغربیه) 🔹پس منظور روغن زیتون بوده است حاکم از این جواب شگفت زده شد و گفت لیاقت تو بالاتر از پاداش نقدی است تو از امروز ندیم خاص ما هستی عالم غریب شیعه حالا شده ندیم خاص و همه کاره دربار حاکم شهر مدتی گذشت علما و وزیران که اهل سنت بودند به این مقام و جایگاه یک مرد شیعه حسادت کردند ادامه دارد...👇👇👇 @fatemiioon_news
🔸حکایتی بسیار جذاب و خواندنی🔸 دو نفر از در گذرگاهی از بغداد به مجلس بزرگی رسیدند. ❓پرسیدند: این مجلس متعلّق به کیست؟ 🗣گفتند: مجلس درس امام اعظم ابوحنیفه است. راوی حکایت می‌گوید: رفیق من که اسمش فضل بن حسن بود که شیعه و آدم بحّاث و مطلع از مبانی مذهب بود گفت : من می روم و با این مرد مباحثه می کنم و تا او را ملزم و مجاب نکنم از این مکان نمی روم. گفتم: این عالم بزرگی است و از عهدۀ بحث با او بر نمی آیی. گفت: من معتقد به مذهب حقم و حق مغلوب نمی شود. وارد مجلس شدیم و نشستیم و در یک فرصت مناسب، فضل از جا برخاست و گفت: ایها العالم، من برادری دارم که رافضی (شیعه) است و من هر چه می‌خواهم به او بفهمانم که ابوبکر بعد از پیامبر اکرم، افضل امّت و خلیفۀ به حق بوده قبول نمی‌کند و می‌گوید : ، افضل و خلیفۀ به حق است. اگر ممکن است شما یک دلیل قاطع و قانع‌کننده به من یاد بدهید تا به او بفهمانم و او را به راه راست بیاورم. ابوحنیفه گفت: به برادرت بگو بهترین و روشن ترین دلیل این است که پیامبراکرم همواره در میدان‌های جنگ، آن دو بزرگوار ( ابوبکر و عمر) را کنار خود می‌نشاند و را مقابل نیزه و شمشیر دشمن می‌فرستاد! و این نشان می‌دهد که آن دو نفر، محبوب پیامبر بوده‌اند و چون پیامبر می‌خواسته آنها بعد را بعد از خودش جانشین قرلر دهد، سعی می‌کرد آنها را حفظ کند! و چون را دوست نمی‌داشت، طردش می‌کرد و به میدان جنگ می‌فرستاد تا کشته شود و همین بهترین دلیل بر افضلیت ابوبکر و عمر است! فضل گفت: بله من همین‌هائی که شما گفتید را به برادرم می‌گویم اما او از قرآن به من جواب می‌دهد که خداوند فرموده است: «مجاهدین را بر قاعدین و نشستگان برتری دادم و اجری بزرگ برای آنان آماده کرده‌ام»📖نساء/۹۵  پس به حکم این آیه، علی چون مجاهد بوده افضل از ابوبکر و عمر است که قاعد بوده‌اند. ابوحنیفه گفت: به او بگو دلیل از این بهتر می‌خواهی که ابوبکر و عمر قبرشان کنار قبر پیامبر و چسبیده به قبر آن حضرت است؛ در حالی که قبر از قبر پیامبر دور افتاده و در عراق است! فضل گفت: بله این را هم به برادرم گفته‌ام امّا او می‌گوید: آنها غاصبانه در کنار پیامبر اکرم دفن شده اند و باز برای این حرفش نیز شاهد قرآنی اقامه‌ می‌کند که خداوند فرموده است: «ای مؤمنان بدون اذن و اجازۀ پیامبر، داخل خانه اش نشوید…» 📖احزاب/۵۳ و چون پیامبر در خانۀ خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانۀ آن حضرت دفن شده‌اند، پس محل دفن‌ شدن‌‌شان غصبی است. ابوحنیفه که از این گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلی کرد و سپس با لحنی تند گفت😤 : به این برادر خبیثت بگو آنها غاصبانه در خانه پیامبر دفن نشده اند! چون عایشه و حفصه که دختران آن دو بزرگوار و همسران پیامبر بودند و از پیامبر مهریه طلبکار بودند، پدرانشان را در عوض مهریه‌ای که طلبکار بوده‌اند از پیامبر در منزل پیامبر دفن کردنده‌اند. فضل گفت: بله من این مطلب را هم به برادرم گفتم و او باز طبق معمول آیه‌ای برایم خواند و گفت: پیامبر به همسرانش بدهکار نبوده است. چون خداوند فرموده است: «ای پیامبر ما همسران تو را که مهرشان را پرداخته ای برای تو حلال کردیم»📖احزاب۵۰ طبق این آیه، پیامبر اکرم مهریۀ زن‌هایشان را داده‌ بوداند و وقتی از دنیا رفته‌اند به زن‌هایش هیچ بدهکاری‌ای نداشتهاند. ابوحنیفه اندکی تأمّل کرد و گفت🤔 : به این برادرت بگو درست است که همسران پیامبر مهریّه طلبکار نبوده‌اند، اما سهم الارث که از ماتَرَک آنچه پیامبر اکرم بعد از رحلت خود باقی گذاشته که داشته‌اند و ماتَرَک‌شان نیز همین خانه‌شان بوده و شرعاً سهمی هم از آن خانه به همسرانشان می‌رسیده، چون عایشه و حفصه وارث پیامبر بوده اند، پدرانشان را در سهم الارث خودشان دفن کرده اند و بنابراین غصبی در کار نبوده است. فضل گفت: بله من این را هم به برادرم گفته ام. ولی او می گوید: شما آقایان سنّی مگر نمی‌گوئید: پیامبران ارث نمی‌گذارند و خودتان حدیث نقل می‌کنید که پیامبر فرموده است: «ما پیامبران اصلاً ارث نمی‌گذاریم و هر چه از ما باقی مانده صدقه است» پس طبق گفته خودتان عایشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند؛ به همان دلیلی که شما حضرت فاطمه علیها‌ السلام را از فدک محروم کردید و گفتید: پیامبر ارث نمی گذارد، پس آن دو همسر نیز نباید ارث ببرند. مگر می‌شود دختر از پدر ارث نبرد اما همسر از شوهر ارث ببرد؟! سخن که به اینجا رسید، ابوحنیفه حسابی از کوره در رفت وگفت:😡🤯 این مرد را بیرون کنید او شیعه است و اصلا برادر ندارد. 📚نراقی، احمد، خزائن،ص۱۰۹ 📚طبرسی، احمد بن علی، احتجاج، ج۲، ص۱۴۹ 🌹به منکر بگو نماز خود قضا کند نماز بى‌ولاى او عبادتى است بى‌وضو🌹 @fatemiioon_news
🔴 پیرزنی که ، ، را با خاک یکسان کرد 📚از کتاب میثاق‌ داران صبح اَروی دختر حارث بن عبدالمطلب در حالی که بسیار پیر شده بود بر معاویه وارد شد. معاویه چون او را دید گفت: «خوش آمدی! پس از به قدرت رسیدن من حالت چطور است»؟ اروی گفت: «خوبم. حال تو چطور است؟ کفران نعمت کردی و با خوب رفتار نکردی و نام دیگری بر خود نهادی و حقی را که از آن تو نبود گرفتی، در حالی که فضل و کمالی از خود یا پدرت در دنیا دیده نشده بود و سابقه ای در اسلام نداشتید، بلکه به آنچه محمد آورده بود، کفر ورزیدید. پس خداوند بهره‌های شما را نابود ساخت و چهره‌تان را خوار کرد و حق را به اهلش بازگرداند و سخن ما برتر شد و پیامبر ما بر آنان که با او دشمنی کردند پیروز شد، اگر چه مشرکان را خوش نیامد. شما پس از او بر ما جستيد و بر بقیه عرب به نزدیکی به رسول الله احتجاج کردید، در حالی که ما به او از رگ گردن نزدیک‌تر و به کار خلافت بر شما سزاوارتر بودیم. پس ما در میان شما همچون قوم بنی اسرائیل در میان فرعونیان بودیم و اقای ما از پیامبرمان جایگاهش هم چون جایگاه هارون نسبت به موسی بود، و پایان کار ما بهشت است و پایان کار شما دوزخ» 🔻عمرو بن عاص گفت: « بس است پیرزن! نگاهت را فروبیفکن و سخنان ناپسند بر زبان نیاور. این کسی که با او این چنین سخن می‌گویی است» زن گفت: «ساکت باش، پسر زن عصبی! به خدا سوگند مادرت را به خاطر دارم که در خانه‌های مکه به خاطر گناهش از دست هر بنده زناکار ما می‌گریست، و درباره تو پنج نفر از قریش با هم مشاجره کردند که هر یک مدعی بود پدر توست و سرانجام قصاب قریش بر بقیه غلبه کرد» 🔻پس سعید بن عاص به او گفت: «ای پیرزن گمراه! سخن را کوتاه کن که عقلت زائل شده است و شهادت دادنت به تنهایی کافی نیست» زن گفت: «تو پسر زن زناکار سخن می گویی؟ مادرت مشهورترین زن زناکار بود و پدرت با او رابطه برقرار کرد و مدعی پدری تو شد 🔻پس مروان‌ بن‌ حکم به او گفت: «کافی است ای زن به همان کاری مشغول شو که برایش به اینجا آمدی»، زن به او گفت: «تو ای پسر زن چشم آبی سخن می‌گویی؟ به خدا سوگند تو به پسر مولای حارث بن کلده شبیه تری تا به حَکَم بن ابی العاص، من حَكم را دیده بودم که موهایی نرم و صاف و قدی بلند داشت. همانا شباهت میان شما دو تن به اندازه شباهت یک اسب لاغر با ماچه خری است که هنگام زاییدنش نزدیک شده است، پس درباره آنچه به تو گفتم از مادرت بپرس؛ که به تو از این ماجرا خبر خواهد داد. 🔻آن گاه رو به معاویه کرد و گفت: هیچ کس اینها را در مقابل من جرات و رو نداده است مگر تویی که مادرت هند جگرخوار که روز شهادت حمزه گفت: «ما شما مسلمانان را به تلافی جنگ بدر مجازات کردیم و جنگ پس از جنگ آتشی گیرا دارد. صبری برای من در برابر مصيبت عتبه باقی نمانده، همین گونه برای مصیبت برادرم و عمویم و دامادم که همگی در بدر کشته شدند وحشی آتش دل مرا خنک گرداندی، اندوهم را کاستی و دلم را تشفی دادی. پس سپاسگزاری از وحشی در همه عمر بر من واجب است تا زمانی که استخوانهایم در گور نهان شود» پس دختر عمویم پاسخ مادرت را چنین داد: «ای دختر زن غیبت کن، تو در جنگ بدر و غیر آن کفر عظیم جزا داده شدی. خداوند صبح روز قربان شما را با هاشمیانی بلند قد و زیبارو مواجه می کند. توسط شمشیرهایی بران و تيز که می‌درند. حمزه شیر من است و علی باز شکاری. تو به وحشی آنچه را که در درون سینه ات بود عطا کردی و وحشی حجاب تو را بردريد. بنابراین برای زناکاران پس از آن فخری نیست» پس معاویه به سوی عمرو بن عاص و مروان نگریست و گفت: ادامه دارد...👇 @fatemiioon_news
🔴 پیرزنی که ، ، را با خاک یکسان کرد 📚از کتاب میثاق‌ داران صبح اَروی دختر حارث بن عبدالمطلب در حالی که بسیار پیر شده بود بر معاویه وارد شد. معاویه چون او را دید گفت: «خوش آمدی! پس از به قدرت رسیدن من حالت چطور است»؟ اروی گفت: «خوبم. حال تو چطور است؟ کفران نعمت کردی و با خوب رفتار نکردی و نام دیگری بر خود نهادی و حقی را که از آن تو نبود گرفتی، در حالی که فضل و کمالی از خود یا پدرت در دنیا دیده نشده بود و سابقه ای در اسلام نداشتید، بلکه به آنچه محمد آورده بود، کفر ورزیدید. پس خداوند بهره‌های شما را نابود ساخت و چهره‌تان را خوار کرد و حق را به اهلش بازگرداند و سخن ما برتر شد و پیامبر ما بر آنان که با او دشمنی کردند پیروز شد، اگر چه مشرکان را خوش نیامد. شما پس از او بر ما جستيد و بر بقیه عرب به نزدیکی به رسول الله احتجاج کردید، در حالی که ما به او از رگ گردن نزدیک‌تر و به کار خلافت بر شما سزاوارتر بودیم. پس ما در میان شما همچون قوم بنی اسرائیل در میان فرعونیان بودیم و اقای ما از پیامبرمان جایگاهش هم چون جایگاه هارون نسبت به موسی بود، و پایان کار ما بهشت است و پایان کار شما دوزخ» 🔻عمرو بن عاص گفت: « بس است پیرزن! نگاهت را فروبیفکن و سخنان ناپسند بر زبان نیاور. این کسی که با او این چنین سخن می‌گویی است» زن گفت: «ساکت باش، پسر زن عصبی! به خدا سوگند مادرت را به خاطر دارم که در خانه‌های مکه به خاطر گناهش از دست هر بنده زناکار ما می‌گریست، و درباره تو پنج نفر از قریش با هم مشاجره کردند که هر یک مدعی بود پدر توست و سرانجام قصاب قریش بر بقیه غلبه کرد» 🔻پس سعید بن عاص به او گفت: «ای پیرزن گمراه! سخن را کوتاه کن که عقلت زائل شده است و شهادت دادنت به تنهایی کافی نیست» زن گفت: «تو پسر زن زناکار سخن می گویی؟ مادرت مشهورترین زن زناکار بود و پدرت با او رابطه برقرار کرد و مدعی پدری تو شد 🔻پس مروان‌ بن‌ حکم به او گفت: «کافی است ای زن به همان کاری مشغول شو که برایش به اینجا آمدی»، زن به او گفت: «تو ای پسر زن چشم آبی سخن می‌گویی؟ به خدا سوگند تو به پسر مولای حارث بن کلده شبیه تری تا به حَکَم بن ابی العاص، من حَكم را دیده بودم که موهایی نرم و صاف و قدی بلند داشت. همانا شباهت میان شما دو تن به اندازه شباهت یک اسب لاغر با ماچه خری است که هنگام زاییدنش نزدیک شده است، پس درباره آنچه به تو گفتم از مادرت بپرس؛ که به تو از این ماجرا خبر خواهد داد. 🔻آن گاه رو به معاویه کرد و گفت: هیچ کس اینها را در مقابل من جرات و رو نداده است مگر تویی که مادرت هند جگرخوار که روز شهادت حمزه گفت: «ما شما مسلمانان را به تلافی جنگ بدر مجازات کردیم و جنگ پس از جنگ آتشی گیرا دارد. صبری برای من در برابر مصيبت عتبه باقی نمانده، همین گونه برای مصیبت برادرم و عمویم و دامادم که همگی در بدر کشته شدند وحشی آتش دل مرا خنک گرداندی، اندوهم را کاستی و دلم را تشفی دادی. پس سپاسگزاری از وحشی در همه عمر بر من واجب است تا زمانی که استخوانهایم در گور نهان شود» پس دختر عمویم پاسخ مادرت را چنین داد: «ای دختر زن غیبت کن، تو در جنگ بدر و غیر آن کفر عظیم جزا داده شدی. خداوند صبح روز قربان شما را با هاشمیانی بلند قد و زیبارو مواجه می کند. توسط شمشیرهایی بران و تيز که می‌درند. حمزه شیر من است و علی باز شکاری. تو به وحشی آنچه را که در درون سینه ات بود عطا کردی و وحشی حجاب تو را بردريد. بنابراین برای زناکاران پس از آن فخری نیست» پس معاویه به سوی عمرو بن عاص و مروان نگریست و گفت: ادامه دارد...👇 @fatemiioon_news
🏴🏴🏴🏴🏴 🏴 ▪️پس اولین شهید در رکاب امام حسین (علیه السلام ) در کربلا، جناب حر بود که با نام و ادب در برابر ناموس الهی، فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) نجات پیدا کرد. ⚜️همین عشق و محبت به دختر رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) حر را خرید و نزد حسین (علیه السلام ) شفاعت کرد. تا جایی که حر، در زمره ی اصحاب الحسین (علیه السلام) و جزو کربلاییان جای گرفت. ✔️ پس ما هم به اقتدای جناب حر، در خانه مادر عالم می رویم و اذن شفاعت می گیریم. ◾️کاش ذره ای از غیرت و ادب و وفای حر، در بدن آن نانجیبانی بود، که درب خانه فاطمه (سلام الله علیها) را به آتش کشیدند. ▪️ خانم أم سلمه می‌گوید: روزی از روزهایی که فاطمه (سلام الله علیها ) دختر رسول (خدا صلی الله علیه و آله و سلّم) در مریضی سخت خود بسر می‌برد، پس از آنکه (علیه السلام ) برای انجام کارهای خود از خانه خارج شد به من گفت: مقداری آب برای غسل کردن برایم آماده کن! ▪️أم سلمه می‌گوید: آب برای غسل کردن آماده کردم! پس فاطمه (سلام الله علیها) شروع به شستشو و غسل نمود، آن هم با بهترین صورت غسل کردنی که من از او دیدم! سپس فرمود: بهترین لباس مرا حاضر کن! ام سلمه گوید: لباس را آوردم، آن را پوشید. ▪️سپس به اطاق خود رفت و فرمود: بسترم را در وسط اطاق پهن کن پس بستر او را آوردم و پهن نمودم!! فرمود: اسماء تو هم بیرون برو، دقایقی بعد بیا مرا صدا بزن، اگر جوابت را دادم که هیچ وگرنه، آن وقت برو بچه ها و همسرم را خبر کن. ▪️اسماء می گوید: دقایقی بعد هر چه صدا زدم، دیدم که فاطمه (سلام الله علیها ) جواب نمی دهد. صدا زدم: ای دختر پیامبر! ای دختر بهترین خلق عالم! ای دختر رسول الله! «وانکبَّتْ علیها» خودش را انداخت و گفت فاطمه جان! سلام مرا به پیغمبر برسان. ▪️همین طور که اشک می ریخت نقل دارد: «فاذَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ بالبابِ» دید دو تا آقازادۀ زهرا (سلام الله علیها) وارد اتاق شده اند، امام حسن(علیه السلام) خودش را انداخت روی سینه مادر: ✨«یَا أُمَّاهُ کَلَّمِینِی قَبْلَ أَنْ تُفَارِقَ رُوحِی بَدَنِی» 🔅 مادر! با من سخن بگو! قبل از اینکه روح از بدنم جدا شود. امام حسین (علیه السلام ) صورت را به کف پای مادر گذاشت: ✨«وَ أَقْبَلَ الْحُسَیْنُ یُقَبِّلُ رِجْلَهَا وَ یَقُولُ یَا أُمَّاهْ أَنَا ابْنُکِ الْحُسَیْنُ کَلِّمِینِی قَبْلَ أَنْ یَتَصَدَّعَ قَلْبِی فَأَمُوتَ» 🔅مادر! من حسینم، مادر با من سخن بگو پیش از آن که جان دهم. ▪️اسماء آقازاده ها را بلند کرد، گفت: بروید پدرتان (علیه السلام) را خبر کنید. دوان دوان به سمت مسجد آمدند. ▪️همین که گفتند: ✨«یا ابَتَاه مَاتَتْ اُمُّنَا» 🔅 بابا! بی مادر شدیم. کسی تا آن روز زمین خوردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ندیده بود. قهرمان احد است، قهرمان خندق و خیبر است. ▪️ اما تعبیر نقل این است: ✨ «فَوَقَعَ عَلِیٌ عَلَی وَجهِهِ» 🔅 روی زمین افتاد و از حال رفت قدری آب به سر و صورتش زدند تا چشمانش را باز کرد، فرمود: ✨«بِمَنِ الْعزاءُ یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ کُنْتُ بِکِ أَتَعَزَّی فَفِیمَ الْعَزَاءُ مِنْ بَعْدِکِ» 🔅 فاطمه جان! دیگر با چه کسی درد دل کنم؟ دیگر غصه های دلم را با چه کسی بگویم؟ آجرک الله یا بقیه الله الاعظم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 📓مقتل الزهرا ص69 بحارالانوار، ج 43 ص 186 کشف الغمه، ج1 ص 500 منتهی الامال ص193 ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی ص53 🏴 🏴🏴🏴🏴🏴 @fatemiioon_news
سهم : از نامه ۵۰ تا نامه ۴۸ ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ 📜 : نامه به اميران سپاه خود 1⃣ پرهيز از غرور زدگی در نعمتها 🔻از بنده خدا ، امير مؤمنان، به نيروهای مسلح و مرزداران كشور، پس از ياد خدا و درود، همانا بر زمامدار واجب است كه اگر اموالی به دست آورد يا نعمتی مخصوص او شد، دچار دگرگونی نشود و با آن اموال و نعمتها بيشتر به بندگان خدا نزديک و به برادرانش مهربانی بیشتری روا دارد. 2⃣ مسؤوليتهای رهبری و نظاميان 🔻آگاه باشيد حق شما بر من آن است كه جز اَسرار جنگی هيچ رازی را از شما پنهان ندارم و كاری را جز حكم شرع بدون مشورت، با شما انجام ندهم و در پرداخت حق شما كوتاهی نكرده و در وقت تعيين شده آن بپردازم و با همه شما به گونه ای مساوی رفتار كنم. پس وقتی من مسؤوليتهای ياد شده را انجام دهم، بر خداست كه نعمتهای خود را بر شما ارزانی دارد و اطاعت من بر شما لازم است و نبايد از فرمان من سرپيچی كنيد و در انجام آنچه صلاح است سستی ورزيد و برای رسيدن به حق تلاش كنيد، حال اگر شما پايداری نكنيد، خوارترين افراد نزد من انسان كج رفتار است كه او را به سختی كيفر خواهم داد و هيچ راه فراری نخواهد داشت، پس دستورالعملهای ضروری را از فرماندهانتان دريافت داشته و از فرماندهان خود در آنچه كه خدا امور شما را اصلاح می كند اطاعت كنيد، با درود. ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ 📜 : نامه به معاويه 🔹هشدار به معاويه از دنيا پرستی 🔻پس از ياد خدا و درود، همانا دنيا انسان را به خود سرگرم و از ديگر چيزها باز می دارد، دنيا پرستان چيزی از دنيا به دست نمی آورند جز آن كه دری از حرص به رويشان گشوده و آتش عشق آنان تندتر می گردد، كسی كه به دنيای حرام برسد از آنچه به دست آورده راضی و بی نیاز نيست و در فكر آن است كه به دست نياورده اما سرانجام آن، جدا شدن از فراهم آورده ها و به هم ريختن بافته شده هاست، اگر از آنچه گذشته عبرت گيری، آنچه را كه باقی مانده توانی حفظ كرد. با درود. ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ 📜 : نامه به معاويه 🔹 اندرز دادن دشمن 🔻همانا ستمگری و دروغ پردازی انسان را در دين و دنيا رسوا می كند و عيب او را نزد عيب جويان آشكار می سازد و تو می دانی آنچه كه از دست رفت باز نمی گردد گروهی باطل طلبيدند و خواستند با تفسير دروغين حكم خدا را دگرگون سازند و خدا آنان را دروغگو خواند، معاويه! از روزی بترس كه صاحبان كارهای پسنديده خوشحالند و تأسف می خورند كه چرا عملشان اندک است، آن روز كسانی كه مهار خويش در دست شيطان دادند سخت پشيمانند. تو ما را به داوری قرآن خواندی، در حالیكه خود اهل قرآن نيستی و ما هم پاسخ مثبت به تو نداديم، بلكه داوری قرآن را گردن نهاديم. با درود. ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ @Alishenasi
سهم : از نامه ۵۰ تا نامه ۴۸ ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ 📜 : نامه به اميران سپاه خود 1⃣ پرهيز از غرور زدگی در نعمتها 🔻از بنده خدا ، امير مؤمنان، به نيروهای مسلح و مرزداران كشور، پس از ياد خدا و درود، همانا بر زمامدار واجب است كه اگر اموالی به دست آورد يا نعمتی مخصوص او شد، دچار دگرگونی نشود و با آن اموال و نعمتها بيشتر به بندگان خدا نزديک و به برادرانش مهربانی بیشتری روا دارد. 2⃣ مسؤوليتهای رهبری و نظاميان 🔻آگاه باشيد حق شما بر من آن است كه جز اَسرار جنگی هيچ رازی را از شما پنهان ندارم و كاری را جز حكم شرع بدون مشورت، با شما انجام ندهم و در پرداخت حق شما كوتاهی نكرده و در وقت تعيين شده آن بپردازم و با همه شما به گونه ای مساوی رفتار كنم. پس وقتی من مسؤوليتهای ياد شده را انجام دهم، بر خداست كه نعمتهای خود را بر شما ارزانی دارد و اطاعت من بر شما لازم است و نبايد از فرمان من سرپيچی كنيد و در انجام آنچه صلاح است سستی ورزيد و برای رسيدن به حق تلاش كنيد، حال اگر شما پايداری نكنيد، خوارترين افراد نزد من انسان كج رفتار است كه او را به سختی كيفر خواهم داد و هيچ راه فراری نخواهد داشت، پس دستورالعملهای ضروری را از فرماندهانتان دريافت داشته و از فرماندهان خود در آنچه كه خدا امور شما را اصلاح می كند اطاعت كنيد، با درود. ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ 📜 : نامه به معاويه 🔹هشدار به معاويه از دنيا پرستی 🔻پس از ياد خدا و درود، همانا دنيا انسان را به خود سرگرم و از ديگر چيزها باز می دارد، دنيا پرستان چيزی از دنيا به دست نمی آورند جز آن كه دری از حرص به رويشان گشوده و آتش عشق آنان تندتر می گردد، كسی كه به دنيای حرام برسد از آنچه به دست آورده راضی و بی نیاز نيست و در فكر آن است كه به دست نياورده اما سرانجام آن، جدا شدن از فراهم آورده ها و به هم ريختن بافته شده هاست، اگر از آنچه گذشته عبرت گيری، آنچه را كه باقی مانده توانی حفظ كرد. با درود. ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ 📜 : نامه به معاويه 🔹 اندرز دادن دشمن 🔻همانا ستمگری و دروغ پردازی انسان را در دين و دنيا رسوا می كند و عيب او را نزد عيب جويان آشكار می سازد و تو می دانی آنچه كه از دست رفت باز نمی گردد گروهی باطل طلبيدند و خواستند با تفسير دروغين حكم خدا را دگرگون سازند و خدا آنان را دروغگو خواند، معاويه! از روزی بترس كه صاحبان كارهای پسنديده خوشحالند و تأسف می خورند كه چرا عملشان اندک است، آن روز كسانی كه مهار خويش در دست شيطان دادند سخت پشيمانند. تو ما را به داوری قرآن خواندی، در حالیكه خود اهل قرآن نيستی و ما هم پاسخ مثبت به تو نداديم، بلكه داوری قرآن را گردن نهاديم. با درود. ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ eitaa.com/fatemiioon_news
✍جناب آقای شب روی منبر در بیت  که رییس جمهور نشسته بود، آقای هاشمی بود، سران مملکتی همه بودند،  آقای صدیقی روی منبر این مطلب را گفت و آن را نتوانست تمام کند. همین که خواست تمام کند فریاد گریه جمعیت و حضار بلند شد. و آن مطلب این بود:  من همه ساله مکه که میرفتم قبل از رفتن به مکه به محضر آیت الله العظمی بهاءالدینی می رسیدم و توصیه می خواستم از ایشان. ایشان به من توصیه هایی می کرد و من این توصیه ها را در سفر مکه عمل می کردم. بعد هم که داشتم میامدم، یک عمامه ای یا چیزی را برای ایشان هدیه می خریدم. این دفعه که رفتم محضر ایشان این مطلب را فرمودند: شما وقتی که می روید مسجدالنبی از قسمت جنوب شرقی مسجد، از آن قسمت هفت قدم میاید به جلو و قسمت بعدی را هم گفت که من نمیتوانم دقیق به شما بگویم. به خاطر اینکه ایشان این را به ودیعت پیش من گذاشت. آن وقت از دو طرف به من دستور داد وقتی که قدم زدی آمدی جلو رسیدی به آنجا، آنجا بنشین و این سبعه را بگو. این ذکر را که گفتی انشاءالله به حوائجت خواهی رسید. آقای صدیقی می گوید، عرض کردم: آقای بهاءالدینی چه وجهی دارد که من باید آنجا بنشینم و این اذکار سبعه را بگویم. چه وجهی دارد هفت قدم از آنجا قدم بزنم. گفت: وجهش این است که دارم به شما می گویم فقط پیش شما بماند. وقتی که (سلام الله علیها) آمد برای دفاع از (علیه السلام) بدنش خون آلود بود وقتی که آمد، که داخل مسجد وارد نشد وقتی که برگشت دیگر توان از او رفت دیگر به گونه ای شد که می خواست ادامه راه را بدهد نتوانست، آنجا نشست و فکر می کنم که آن مکان به خون فاطمه (سلام الله علیها) رسیده است. آنجا حاجتتان را بخواهید. بعد آقای بهاءالدینی می گوید: این کار را انجام بده. ایشان می گوید: من رفتم اینکار را انجام دادم حالا تو نگو آقای بهاء الدینی خودش هم نظر دارد، نیت دارد، یا حاجتی دارد. چون خودش مشرف نمی شود. حالا جالب این است که حضار دارند به آقای صدیقی توجه می کنند از اعیان شخصیتی مملکت، و هم آقایانی که شرکت کننده بودند، ایشان هم با ضرس قاطع دارد مطلب را می گوید. گفت: من رفتم مدینه همین کار را انجام دادم، بعد از این رفتم مکه دیدم از بلند گو صدا می زنند: آقای صدیقی دوباره بروند مدینه. من دوباره رفتم مدینه، چند روزی مدینه ماندم، وقتی برگشتم به ایران یک عمامه ای خریده بودم رفتم محضر حاج آقا، رسیدم، تا سلام علیک کردم بدون اینکه حرفی بزنم، حاج آقا بهاءالدینی فرمودند: می دانی ثمره ذکر امسال چه بود؟ گفتم: نه، گفت: نمیدانی ثمره ذکر امسال چه بود، نگرفتی؟ گفتم: نه، فرمود: امسال ثمره ذکر شما یکی این بود که شما دو بار آمدید مدینه، گفتم شما مطلعید من دو بار امسال آمدم مدینه. گفت: بله آنجائی که نشسته بودید ذکر می گفتید در آنجا با تو بودم. بعد گفت: ثمره دوم اینجا بود: که تا گفت مجلس به هم پاشید اینقدر مردم به خودشان زدند و گریه کردند که آقا تشریف بردند؛ دیدند که دیگر نمی شود جمعیت را اداره کرد. فرمودند: ثمره دوم این بود که آن نیتی که من می خواستم، به آن نیت رسیدم، و آن این بود که امسال به دیدار نائل آمدند.  سه شنبه ۸۹/۲/۲۸ در مراسم ایام شهادت جانسوز حضرت زهرا (سلام الله علیها) که در بیت رهبری با حضور آیت الله العظمی امام خامنه ای (حفظه الله) برگزار می شد پس از بیان فضایل صدیقه کبری (سلام الله علیها) و مناقب آن حضرت خطاب به مقام معظم رهبری فرمودند:  "آقا جان؛ شما دستور فرمودید از شما چیزی نگم، اما اینها که آمده اند اینجا همه عاشقند، مگر می شود چیزی نگفت." آیت الله صدیقی پس از بیان چند جمله با همین مضامین، به نقل چند جمله از آیت‌ الله بهجت (رضوان الله تعالی علیه) پرداختند:  "از آقای بهجت سوال کردم نظرتان راجع به مقام معظم رهبری چیست؟ آقای بهجت فرمودند: "بهتر از ایشان نداریم." "همچنین آقای بهجت به خود بنده عرضه داشتند که در دیداری که با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) داشتم از ایشان راجع به آقای خامنه ای سوال کردم و حضرت پاسخ دادند: "." eitaa.com/fatemiioon_news
فتح دژهای خيبر توسط (علیه السلام) فتح دژهای يهود همواره در جزيرةالعرب خطر بزرگی، به شمار می آمدند. آنان‏ در دژهايی که در مکانهايی مناسب بنا ميی کردند، سکنی می‌گزيدند. عهد خود را با پيامبر زير پا نهادند و در جنگ احزاب همراه با مشرکان بر عليه مسلمانان وارد کار شدند. چون مسلمانان، به سبب انعقاد پيمان ‏_حديبيه از شرّ قريش آسوده خاطر شدند، پيامبر با يارانشان به طرف‏ بزرگترين دژ يهوديان در خيبر حرکت و آن را محاصره کردند. پيامبر هر روز يکی از فرماندهان را برای فتح آن دژ می‌فرستادند، امّا آنان ناکام‏ باز می گشتند. ابن اسحاق روايت کرده است که پيامبر (صلی الله عليه و آله و سلم) ابوبکر و سپس‏ عمر را برای فتح دژ فرستادند امّا آنان کاری از پيش‏ نبردند. آن‏ حضرت کسان ديگر را گسيل داشتند که آنان هم نتوانستند قلعه را فتح کنند. آنگاه بود که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اين سخن معروف خود را فرمود: به خدای سوگند! فردا پرچم را به مردی خواهم داد که خداو رسولش را دوست میدارد و خدا و رسول هم او را دوست مي‏دارند. هر يک از مسلمانان آرزو می کرد که ای کاش اين کس خود او باشد! زيرا می دانستند که به درد چشم مبتلاست. امّا فردا پيامبر صدا زد: کجاست؟ (عليه السلام) آمد در حالی که چشمانش را از شدّت‏ درد بسته بود. پيامبر بر چشمانش دست کشيد و خداوند درد آنها را بر طرف کرد. در حالی که پرچم را بر دوش می کشيد، عازم ميدان نبرد شد و با طلايه‏ داران سپاه يهود جنگيد و پهلوان نام‏ آور آنان به نام مرحب‏ را با ضربه‏‌ای صاعقه‏ وار از پاي در آورد. شمشير آن ‏حضرت، کلاه خود مرحب را شکافت و تا دندانهايش فرو رفت. يهود با ديدن اين صحنه‏ پشت به ميدان جنگ کردند و شکست خورده به سوی دژهايی که ‏_علی آنها را فتح کرده بود، گريختند. همچنين درِ بزرگ خيبر را از جای کند و آن را سپر خود کرد. اين يکی از نشانه‏ های پيروزی الهی بود که‏ به دست (عليه السلام) تجلّی يافت. eitaa.com/fatemiioon_news
✍ماجرای آشنایی (علیه السلام) و قمبر غلام (علیه السلام) 💠 جوان کافری عاشق دختر عمویش شد، عمویش پادشاه حبشه بود. جوان رفت پیش عمو و گفت: عمو جان من عاشق دخترت شده‌ام، آمدم برای خواستگاری. پادشاه گفت حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت عمو هر چه باشد من می‌پذیرم شاه گفت: در شهر بدی‌ها (مدینه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آن وقت دختر از آن تو، جوان گفت عمو جان این دشمن تو اسمش چیست، گفت اسم زیاد دارد ولی بیشتر او را به نام می‌شناسند جوان فوراً اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی‌ها شد. به بالای تپه‌ی شهر که رسید دید در نخلستان، جوان عربی در حال باغبانی و بیل زدن است. به نزدیک جوان رفت. گفت: ای مرد عرب تو را می‌شناسی؟ گفت: تو را با چه کار است؟ گفت: آمده‌ام سرش را برای عمویم که پادشاه حبشه است ببرم چون مهر دخترش کرده است. گفت: تو حریف نمی‌شوی. گفت: مگر را می‌شناسی؟ گفت: بله من هر روز با او هستم و هر روز او را می‌بینم. گفت: مگر چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم؟! گفت قدی دارد به اندازه‌ی قد من، هیکلی هم‌هیکل من. گفت: خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست. مرد عرب گفت: اول باید بتوانی مرا شکست بدهی تا را به تو نشان بدهم. خب چه برای شکست داری؟ گفت: شمشیر و تیر و کمان و سنان. گفت: پس آماده باش، جوان خنده‌ی بلندی کرد و گفت: تو با این بیل می‌خواهی مرا شکست دهی؟ پس آماده باش. شمشیر را از نیام کشید. گفت: اسمت چیست؟ مرد عرب جواب داد: عبدالله. پرسید: نام تو چیست؟ گفت: فتاح، و با شمشیر به عبدالله حمله کرد. عبدالله در یک چشم به هم زدن، کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد و با خنجر خود جوان خواست تا او را بکشد که دید جوان از چشم‌هایش اشک می‌آید. گفت: چرا گریه می‌کنی؟ جوان گفت: من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد، حالا دارم به دست تو کشته می‌شوم. مرد عرب، جوان را بلند کرد، گفت: بیا این شمشیر، سر مرا برای عمویت ببر. گفت: مگر تو کی هستی؟ گفت: منم اسدالله الغالب ، که اگر من بتوانم دل بنده‌ای از بندگان خدا را شاد کنم، حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود. جوان، بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد و گفت من می‌خواهم از امروز، غلام تو شوم یا . پس فتاح شد قنبر غلام 📚بحارالانوار ج3، ص211 امالی شیخ صدوق eitaa.com/fatemiioon_news