داروخانه معنوی
خطبه۵۹ درباره خوارج 🎇🎇🎇#خطبه۵۹🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🌷(به هنگام حركت براي جنگ با خوارج شخصي گفت، خوارج از پل ن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه۵۹ درباره خوارج 🎇🎇🎇#خطبه۵۹🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🌷(به هنگام حركت براي جنگ با خوارج شخصي گفت، خوارج از پل ن
خطبه۶۰
خوارج
🎇🎇🎇#خطبه۶۰🎇🎇🎇🎇🎇🎇
🔴خبر دادن از پايان كار خوارج
🍃 نه، سوگند به خدا هرگز! آنها نطفه هايي در پشت پدران و رحم مادران وجود خواهند داشت، هرگاه كه شاخي از آنان سر برآورد قطع مي گردد تا اينكه آخرينشان به راهزني و دزدي تن درمي دهند.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم.
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
سلام عزیزانم
خدا را شکر با توکل بر خدا و عنایت حضرت حجت عج الله 《37》ختم انعام به نیابت از انبیاء مرسلین و امامین صدیقین شریفین وملائکه مقربین وهمه مسلمین مسلمات و مومنین و مومنات مخصوصا گذشتگان این گروه به نیت سلامتی و فرج و ظهور آقا جانمون در گروه خوانده شد
ان شاءالله که این ختمها مورد رضایت خداوند متعال قرار بگیره و مولامون حضرت مهدی عج الله این هدیه را از همگی ما قبول کنند
و ان شاءالله برای حاجت روایی و عاقبت بخیری همه شرکت کنندگان دعا کنند🌹
_آمین❤️
أگرکَسے دَرجَنـــــگ ۔۔،
﴿شَهیـــــد۔۔ ☫﴾شَود۔۔۔
تنهـــــآ،
یِک¹ بٰار "شَهیـــــد" شُده ۔۔
أمّاکَسےأگر ڪِہ؛
بٰا "هَوا؎نـَــــفس" خُودش بِجَنگد،
هَرروز«شَهیـــــد۔۔𔘓»مےشَود!!!
|●_ آیّتاللهجـــــآودان𑁍_●|
#سخن_بزرگان
#شهیدانه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
_﴿ پیـــــآمبرمِهربٰانےها ٓﷺ۔۔✿﴾
بَرا؎ هَر حـــــآجتے کِہ دٰاريد۔۔
«حتّے أگر بَنـــــد کَفش بٰاشَد» ؛
دَست خـــــوٰاهش بہ سو؎ِ ۔۔
"خـــُᰔــدٰاوند ؏ّــزوجّل" درٰاز ڪُنيد۔۔؛◇◇
زيرٰا تـــٰــا او آن رٰا آســـــآن نَگرداند،
آســـــآن (برآورده) نَشود...!!!☆
بحار:۹۳/۲۹۵/۲۳
#روایت
#حدیث
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
『📿✨』
﴿أمیرَالمُؤمنین امآم عَلےﷺ۔۔𔘓﴾
فَرمودَند:
هیچ ؏ـَـملے نَزد خــُـᰔــداوَند،
مَحبوب تـَــــر أز،
نمـــــآز نیستْ.۔۔
پَس هیچ ڪٰار دُنیـــــآیے؛
شُمآ را در وَقت نمـــــآز ۔۔
بِہ خُـــــود مَشغول نَدٰارد۔۔ꕤ !!!
📚○ |خِصٰال ص ۶۲۱|○
💎 #نماز_اول_وقت
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_بیست_و_چهارم وقتی دست از خوندن کشید با هق هق گفتم:کا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_بیست_و_چهارم وقتی دست از خوندن کشید با هق هق گفتم:کا
✹﷽✹
#رمان
#رهایی_از_شب
ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_بیست_و_پنجم
چرابرای حاج مهدوی مهم بود که نظر منو درباره ی رد کامران بدونه؟
کمی فکر کردم.یاد همه ی کارهای کامران افتادم و گفتم:بهش اعتماد ندارم. .با همه ی مهربونیهاش نمیتونم باورش کنم. بنظرم همه ی رفتاراتش مشکوکه..امشب اون کلانتری بود نمیدونم واسه من یا نسیم.ولی خوشم نیومد که با اونا میچرخه .من از این جماعت میترسم. کامران با دشمنای من دوسته.از طرفی من..
حرفم رو خوردم.
پرسید:شما؟!!!
دنبال کلمات مناسب گشتم.
گفتم:مننن نمیتونم به ازدواج فکر کنم.چون....
دیگه ادامه ندادم.چون واقعا نمیشد واقعیت رو گفت.
گوشی حاج مهدوی به صدا در اومد.
در حالیکه گوشی رونگاه میکرد گفت:حلال زاده ست..خودشه.پیام داده ببینه کارتون رو پیگیری کردم یا خیر.
شروع کرد به نوشتن.چند لحظه ی بعد خطاب به من گفت:نوشتم حالتون خوبه و آزاد شدید!
آهی کشیدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.
او دوباره ماشین رو روشن کرد.
پرسید:آرومتر شدید؟؟ میخواین برگردید خونه؟!
باز رسیدیم به حرف خونه! کاش شهامت داشتم میگفتم کمی بیشتر برام حرف بزن..من دیگه دلم نمیخواد تنها باشم. من میترسم.از تنهایی از گناه..از حرف مردم..از فکر از دست دادن تو که نمیدومم چرا از امشب کنار مسجد دلشوره نبودنت رو گرفتم ..
گفتم:دلم نمیخواد خونه برم ولی راضی به زحمت شما هم نیستم.
حاج مهدوی گفت:حاج آقا احمدی چندتا مورد خوب واستون تو محله ی خودمون پیدا کردن.دیگه صلاح نیست تو اون ساختمون باشید.باید تنها پل ارتباطی دوستان سابقتون رو قطع کنید.از طرفی دیگه هم محبور نیستید رفتار زشت همسایه هاتون رو تحمل کنید.
پشت سر هم آه کشیدم و به حرفهاش فکر کردم.
پرسید:چرا با اون دختر درگیر شدید؟
گفتم:اونی که باعث وبانی دعوای مسجد شده بود اون بود. رفته بود پیش زن بابام و کلی دروغ پشت سرم گفته بود..ولی باتمام اینحال وقتی امشب دیدم پشت در داره گریه میکنه دلم براش سوخت.فک کردم اتفاق بدی واسش افتاده..کاش در و واسش وانمیکردم
_درسته نباید در وباز میکردید..پس بخاطر اونروز باهاش دعواتون شد..
_اون آغازگر دعوا بود..از زمانیکه میشناختنش همینطوری بود.واسه اینکه خودش و از اتهام مبرا کنه شروع میکنه به جیغ و داد و دعوا..
من حتی در مقابل ضربه هاش کاری نکردم.بغیر از اون موقعی که...
یاد تسبیح افتادم اشکم سرازیر شد.
از داخل آینه نگاهم کرد. ..
نمیتونستم واقعیت رو به حاج مهدوی بگم.. نمیتونستم بگم من امانت دار خوبی نبودم.
او هم چیزی نپرسید. .با اینکه منتظر بود جمله ام رو تموم کنم.
او از خیابانی به خیابان دیگر میرفت و من به این فکر میکردم که چرا منو به خونه ام نمیرسونه؟ گناه او چه بود که بخاطر ترس من از همسایه ها و اون خونه، اسیر خیابونها بشه؟
دوباره براش اسمس اومد.
گوشیش رو نگاه کرد و بعد توقف کرد.
سرش روبرگردوند به عقب! فکر کردم با من کار دارد ولی او به خیابان نگاه میکرد.
گفت:شما تو ماشین باشید من الان میام.
از ماشین پیاده شد.
به پشت سرم نگاه کردم! باور کردنی نبود. ماشین کامران پشت سرما ایستاده بود.او اینجا چیکار میکرد؟یعنی درتمام این مدت تعقیبمون میکرد؟ حاج مهدوی به او که از ماشینش پیاده شده بود نزدیک شد. باهم دست دادند و حرف زدند..در چهره کامران خشم وناراحتی موج میزد ولی حاج مهدوی آرام بود.
دلم میخواست پیاده شم و بفهمم بین اون دونفر چه میگذره.
دقایقی بعد کامران با قدمهایی سریع نزدیک ماشین شد. زد به پنجره.دلم گواه بد می داد.به سمت اون پنجره خیز برداشتم و پایین کشیدمش. او لبش رو گزید و گفت: من با اون دوتا کاری ندارم! نسیم بهم زنگ زد که برم کلانتری واسش سند ببرم! من خودمم از پررو بودنش تعجب کردم.بهشم گفتم به من ارتباطی نداره ولی گفت تو هم دستگیر شدی..من اگه اون وقت شب اونجابودم بخاطر تو بود.
گفتم:مسعود چی؟ تو با مسعود در ارتباطی..با اینکه اون اصلا مرد سالمی نیست..بااینکه اون منو به این روز انداخت..
کامران گفت:واسه اونم دلیل دارم..شاید یه روزی فهمیدی!
پوزخندی زدم:مگه قراره ما باز هم همدیگر رو ببینیم؟!
حالت صورتش عوض شد باز هم طبق عادت پشت سر هم آب دهانش رو قورت داد و دست در جیبهاش به آسمون خیره شد.
لعنت به من!!!! چرا اینقدر اونو آزار می دادم. حاج مهدوی نزدیکش شد.دستش رو روی شونه اش گذاشت و با دلجویی گفت:خدا خیرت بده که پیگیر ماجرا بودی.
کامران با حرص رو به او گفت:شما چیکار کردی که این دختر..
جمله ش رو ناتموم گذاشت.من میدونستم ادامه ش چیه!
ازشدت ناراحتی و شرمندگی گفتم:هههههیییی
حاج مهدوی سوار ماشین شد و با لحنی خشک گفت:فی امان الله..
کامران خطاب به او با طعنه گفت:حاجی تا حالا تو خیابون چرخ میزدید حالا چند دیقه هم بخاطر من دندون روجیگر بزار..
ادامه دارد...
═════ ೋღ🕊ღೋ════
آیدی نویسنده👈 @moghimstory
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD9XxVgHZxF0tRsThQ
حجاب فاطمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2