داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه 💎 انسان تکامل یافته روزی سلمان دیگی بر روی آتش گذاشته غذا میپخت. أباذر وارد شد و در
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه 💎 انسان تکامل یافته روزی سلمان دیگی بر روی آتش گذاشته غذا میپخت. أباذر وارد شد و در
#داستان_کوتاه
🥬 کاهو
یک روز به دکان سبزی فروشی رفته بودم، دیدم آقای قاضی خم شده و دارد کاهو سوا میکند؛
ولی فقط کاهوهایی را بر میدارد که پلاسیده است و برگهای ضمخت دارد کاهوها را با مغازه دار حساب کرد، زیر عبا زد و راه افتاد.
دنبالش راه افتادم، سؤالی دارم! چرا برعکس همه، این کاهوهای خراب را سوا کردید؟!
گفت:
«آقاجان این مرد فروشنده، آدم بیبضاعت و فقیری است. من گهگاهی به او کمک میکنم ولی نمیخواهم چیزی بلاعوض به او داده باشم، مبادا عزت و آبرویش از بین برود و خدای ناخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب و کار ضعیف شود.
میدانستم که این کاهوها خریدار ندارد و ظهر که این آقا دکان خود را ببندد، همه را بیرون میریزد؛ برای ما که فرقی ندارد کاهوی لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها ...
📔 استاد، صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی (ره)، ص١٧
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
_ ﴿حُجت الاسلٰام سیّدعَلےنَجفے۔۔﴾ :
↶شمآ کِہ بہ فِکر سَلامــَـــت ،
دِل هَستید ↷
چِرا مےگذٰارید رو؎ِ آینـــــہ دلتآن غُبـــــٰار بِنشیند ؟!
تُندتُند بٰا ۔۔☟︎︎︎
↫استغفـــــآر این آیِنہ را پٰاک ڪُنید .↬
«نَگذٰارید زنگ بِزند۔۔𔘓»!
#سخن_بزرگان
#استغفار
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه۶۹ سرزنش ياران 🎇🎇🎇#خطبه۶۹🎇🎇🎇🎇🎇🎇 علل نكوهش كوفيان 🔸چه مقدار با شما كوفيان مدارا كنم؟ چونا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه۶۹ سرزنش ياران 🎇🎇🎇#خطبه۶۹🎇🎇🎇🎇🎇🎇 علل نكوهش كوفيان 🔸چه مقدار با شما كوفيان مدارا كنم؟ چونا
خطبه۷۰
پس از ضربت خوردن
🎇🎇🎇#خطبه۷۰🎇🎇🎇🎇🎇🎇
شكوه ها با پيامبر (ص)
همان گونه كه نشسته بودم، خواب چشمانم را ربود، رسول خدا (ص) را ديدم، پس گفتم اي رسول خدا! از امت تو چه تلخيها ديدم و از لجبازي و دشمني آنها چه كشيدم؟ پيامبر (ص) فرمود: نفرينشان كن. گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد، و بجاي من شخص بدي را بر آنها مسلط گرداند. (كلمه (اود) يعني كجي و انحراف و (لدد) يعني دشمني و خصومت، و اين از فصيحترين كلمات است)
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم.
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ڪوچِکتـَــــرین لَبخنـــــد تــُᰔـــو ۔۔
مَرا أز هَمہ۔۔☟︎︎︎
بَدبختےهاٰ نجٰات مےدَهد!◇◇
#امام_زمان ♥️
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
_تــــُــو هَمچو مَن۔۔
↶سَر کو؎أت هِزارهـــــآ ¹⁰⁰⁰دٰار؎↷
وَلے بــــِـدان کِـہ☟︎︎︎
❍↲«گدٰایت فَقط تـــُـᰔــو را دٰارد۔۔۔»!
#امام_حسین ❤️
#کربلا 🕌
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_سی_و_چهارم این شک لعنتی دست بردارم نبود.مبادا حاج م
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_سی_و_چهارم این شک لعنتی دست بردارم نبود.مبادا حاج م
✹﷽✹
#رمان
#رهایی_از_شب
ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_سی_و_پنجم
یک چیزی در قلبم تکون خورد..مو بر اندامم سیخ شد..این مرد واقعا انسان بود؟؟؟؟!!!!
گفتم:آبروتون چی حاج آقا؟ ؟یادتون رفته چه حرف و حدیثی تو مسجد برای من وشما درست کردن؟ بنظرتون با این...
هنوز هم باورم نمیشد که روزی موفق به وصلت با او بشم نمیتونستم اون کلمه رو به زبون بیارم.
گفتم:بنظرتون با این کار، شما به شایعات چند وقت پیش دامن نمیزنید؟!
او نفس عمیقی کشید و با مهربانی گفت: قطعا در این راه خیلی مشکلات در پیش رو داریم ..ولی هر کار مقدسی تبعات و پستی بلندیهای خودش رو داره..شما اگر بردبار و شکیبا باشید من با این بادها نمیلرزم..
او با لبخند اطمینان بخشی انگشت اشاره اش رو بالا آورد و دوباره تکرار کرد:
همون که گفتم...فقط رضایت خدا.
خندیدم.
با خودم گفتم بیخود نیست که عاشقت شدم..تو واقعا از جنس نوری!!!
حالا راحت تر میتونستم ازش سوالی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود بپرسم.
هرچند باز هم داشتم جان میکندم تا اون سوال از زبونم خارج بشه.
پرسیدم:حاج آقا ..جواب یک سوال خیلی برام مهمه..ولی نمیدونم پرسیدنش درسته یا نه..
او نگاهی زیبا و آرامش بخش به روم انداخت و گفت:البته..این جلسه برای پرسیدن همین سوالهاست.. هرسوالی که براتون مهمه ازمن بپرسید.
آب دهانم رو قورت دادم.کاش یکی برام یک لیوان آب میاورد.نفسم بالا نمی اومد.
دنبال مناسب ترین کلمات میگشتم تا به غرورم بر نخوره.
بالاخره گفتم:شما برای رضای خدا به خواستگاری من اومدید یا رضایت خودتون هم دخیل بود؟؟!
او صورتش سرخ شد.با لبخندی محجوب این پا واون پا کرد و عرق روی پیشونیش رو دوباره پاک کرد..
از دیدن حالش ناخواسته لبخند به لبم اومد..
او میان شرم و خنده گفت:از اون سوالهای نفس گیر بودااا..
نمیتونستم جلوی خنده م رو بگیرم..در لا به لای خنده های محجوبانه و معصومانه ی او جوابم رو گرفتم.
او از جا بلند شد و گفت:اگر اجازه بدید بعد پاسخ این سوالتون رو بدم..
من هم با صورتی سرخ از شرم و خنده ایستادم و خیره به نگاه خندانش گفتم: حتما براش یک جواب پیدا کنید ومن رو از افکار مزاحم نجات بدید..
او به نشانه ی اطاعت دستش رو روی چشمش گذاشت و به سمت در رفت.
میخواست از در بیرون بره که لحظه ای تامل کرد و به سمتم چرخید..
با شرم به چشمانم زل زد و با نگاهی پر معنا لبخندی عاشقونه به صورتم تقدیم کرد.
در زیر نگاهش داشتم ذوب میشدم که نجوا کنان گفت:همون که گفتم...
رضایت خدا رضایت منم هست..
این جواب سوالم بود.!!!
از اتاق بیرون رفت ومن همانجا ولو شدم. .
اون شب پس از رفتن اونها ،من مثل شب پیش خندیدم و گریه کردم.
اون شب من با عطر گلهای روی میز تب کردم.
و اون شب من به بوییدن دستمال اکتفا نمیکردم و روی نقطه نقطه ی اون بوسه میزدم.
بقول حافظ چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی...
با اینکه حاج کمیل بهم اطمینان داده بود که احساسی بهم داره ولی من باز میترسیدم.عشق من به او اینقدر زیاد بود که مدام ترس از دست دادنش رو داشتم و از وقتی که او به من نزدیک تر شد این احساس چندبرابر شد!!
چند روز بعد من و حاج کمیل کنار هم نشسته بودیم و منتظر بودیم تا با خطبه ی عقد محرم هم بشیم! ولی من باز می ترسیدم.!
او اینجا کنار من نشسته بود ولی باز میپنداشتم که او برای من یک رویای دوره. .
در اون لحظات به این فکر میکردم که آیا من هرگز دستهای او را لمس میکنم یا نه؟!! آیا او بدون شرم و خجالت به چشمهای من خیره میشه یا نه؟؟! و حتی این اضطراب به جانم افتاد که او اصلا از احساسات درک درستی داره یا خیر؟!
خطبه جاری شد و من با اجازه ی پدرو مادرم بله گفتم ..چون میدونستم که اونها هم اینک کنار من ایستادند..و در تصورات خودم آقام رو میدیدم که دعای خیرش رو بدرقه ی راهم میکنه و بوسه ای جانانه بر پیشانیم مینشاند..
وقتی حاج کمیل دستش رو مقابل دستم گرفت تا حلقه ی زیبای نامزدی رو به دستم بندازه هنوز در ناباوری بودم!!
من لمس زیبای نور رو در زمان اتصال انگشتهای او به روی دستانم حس کردم.
و همزمان با فرو ریختن قلبم زیر لب نجوا کردم:ممنونتم خداااا..!!!!
ادامه دارد...
════ ೋღ🕊ღೋ════
هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.
آیدی نویسنده👈 @moghimstory
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD9XxVgHZxF0tRsThQ
حجاب فاطمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2