﴿رَســـــول خـُــــدا ﷺ۔۔﴾ فَرمودَند: هَرکس دَرهنگام خُـــــروج أز خٰانہ،
« #آیه_الکرسے ۔۔𑁍» رٰا ؛
یک¹ بار بخوٰاند۔۔
أز او دیـــــوٰان، أشقیــــٰـا و انسانهـــــآ؎ بـَــــد مَحو مےشَود و
فِرشتـــــگٰان أز او مُحافِظت مےکُنند.
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه 💐 پاداش دسته گل اهدایی یکی از کنیزان امام حسین علیهالسلام خدمت حضرت رسید، سلام کرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه 💐 پاداش دسته گل اهدایی یکی از کنیزان امام حسین علیهالسلام خدمت حضرت رسید، سلام کرد
#داستان_کوتاه
✨ پیش گویی امام هادی (ع)
ابوالحسن سعید بن سهل بصری (ملقب به ملاح) نقل کرده است: جعفربن قاسم هاشمی بصری پیرو گروه واقفیه (۱) بود.
روزی در شهر سُرِّ من رأی (شهر سامرا در عراق) همراه او بودم که امام علی النّقی علیه السلام ما را دید و به جعفر بن قاسم فرمود: تا کی در خوابی؟ آیا زمان آن نرسیده که از خواب بیدار شوی؟
پس از آن، جعفر به من گفت: آن چه را علی بن محمد علیه السلام به من گفت، شنیدی؟ به خدا سوگند، قلبم از آن سخن جریحه دار شده است.
چند روز بعد برای یکی از فرزندان خلیفه میهمانی برپا کردند و من، جعفر بن قاسم و امام علی النّقی را به آن میهمانی دعوت کردند.
هنگامی که حضرت وارد شدند، مردم برای احترام سکوت کردند، ولی جوانی در آن مجلس، به حضرت توجّهی نکرد و به سخن گفتن و خندیدن ادامه داد.
حضرت به او فرمود: ای فلان، دهان را با خنده پُر کنی و از یاد خدا غافلی؛ در حالی که سه روز دیگر از اهل قبور خواهی بود!
سعید بن سهل گفت: با خود گفتیم این دلیل ما در حقانیّت امام علی النّقی علیه السلام خواهد بود تا ببینیم چه اتفاقی رخ میدهد.
آن جوان پس از شنیدن سخن حضرت سکوت کرد. فردای آن روز، جوان زمین گیر شد و سرانجام روز سوم از دنیا رفت و همان روز او را به خاک سپردند.
✨
هم چنین سعید بن سهل بصری در حدیثی دیگر نقل کرد: من و جعفر بن قاسم به میهمانی یکی از اهالی سرّ من رأی رفتیم.
امام علیّ بن محمد علیه السلام نیز حضور داشت. در آن هنگام مردی به بازی و شوخی کردن پرداخت و به حضور آن حضرت اعتنایی نکرد.
حضرت به جعفر رو کرد و فرمود: همانا این مرد در این مجلس غذا نخواهد خورد و به زودی خبری از خانوادهاش میرسد که شادی او را به غصّه تبدیل خواهد کرد.
پس غذا را آوردند. جعفر گفت: پس از این، دیگر اتفاقی رخ نمی دهد و گفته علی بن محمّد علیه السلام واقعیت پیدا نمی کند.
به خدا سوگند، آن مرد آماده غذا خوردن بود که ناگهان غلامش گریه کنان وارد شد و به او گفت: خود را به مادرت برسان که از بالای بام افتاده و در حال مرگ است.
جعفر گفت: به خدا سوگند دیگر به گروه واقفیه پای بند نیستم. خود را از آنها جدا کردم و به امامت آن حضرت، ایمان پیدا کردم.
----------------------------
(۱): واقفیه، گروهی اند که تا امام هفتم علیه السلام را قبول دارند و به امام پس از ایشان اعتقاد ندارند.
📔 بحار الأنوار، ج ۵۰، ص ۱۸۱
#امام_هادی #داستان_بلند
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#تلنگر
؏َّـلٰامہ مَجلسے أز قُـــــول پدرشٰان؛ مُحمّدتَقےمَجلسے نَقل مےکّنند،
بسیٰار؎ أز کَسبہ؎عٰاد؎ اصفهآن؛
بہ خٰاطر اُنس بٰا صَحیفہ؎ سجــّٰـــادیہ مُستجـــــآب الدَعوه شُده بودَند!
مٰا چِقدر بٰا صَحیفہ مأنوسیم؟
#صحیفه_سجادیه #ماه_شعبان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه۸۴ درباره عمرو بن عاص 🎇🎇🎇#خطبه۸۴🎇🎇🎇🎇🎇🎇 روانشناسي عمروعاص👺 🍃شگفتا از عمروعاص پسر نابغه!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه۸۴ درباره عمرو بن عاص 🎇🎇🎇#خطبه۸۴🎇🎇🎇🎇🎇🎇 روانشناسي عمروعاص👺 🍃شگفتا از عمروعاص پسر نابغه!
خطبه۸۵
در توحيد و موعظه
🎇🎇🎇#خطبه۸۵🎇🎇🎇🎇🎇🎇
✨خداشناسي
و گواهي مي دهم كه خدايي نيست جز خداي يكتا، آغاز اوست كه پيش از او چيزي نيست، و پايان همه اوست كه بي نهايت است، پندارها براي او صفتي نمي توانند فراهم آورند، و عقلها از درك كيفيت او درمانده اند، نه جزئي براي او مي توان تصور كرد و نه تبعيض پذير است و نه چشمها و قلبها مي توانند او را به درستي فرا گيرند.
ضرورت پندپذيري اي بندگان خدا! از عبرتهاي سودمند پند پذيريد، و از آيات روشنگر عبرت آموزيد. و از آنچه با بيان رسا شما را ترسانده، بپرهيزيد، و از يادآوريها و اندرزها سود ببريد، آن چنان كه گويا چنگال مرگ در پيكر شما فرورفته، و رشته آرزوها و دلبستگيها قطع گرديده و سختيهاي مرگ و آغاز حركت به سوي قيامت به شما هجوم آورده است. آن روز كه (همراه هر كسي گواه و سوق دهنده اي است) سوق دهنده كه تا صحنه رستاخيز او را مي كشاند، و شاهدي كه بر اعمال او گواهي مي دهد. (و قسمتي از اين خطبه)
وصف بهشت در بهشت، درجاتي از يكديگر برتر، و جايگاه گوناگون و متفاوت وجود دارد كه نعمتهايش پايان ندارد، و ساكنان آن هرگز خارج نگردند، ساكنان بهشت جاويد، هرگز پير و فرسوده نگردند، و گرفتار شدائد و سختيها نخواهند شد.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
_أهلِبیـــــّت فَرمودَند:
⇦ «کونوُا لَنٰـــــا زَیْناً . . !»
برا؎ مٰا "زینـَــــت" بٰاشید ؛
↶_"شُهـــــدٰا..☫
" أز بَس زیبـــــآ بودن کِہ؛ خُوشگلِ خُوشگلٰا﴿ یــُـــوسف زَهرٰا ﷻ﴾خَریدشون!↷
رفقـــــآ تٰا خَریدنے نَشیم۔۔
⇦شَهیـــــد نِمےشیمآاا..
⇦تَنهـــــآ رٰاہ خَریدنے شُدن⇩⇩⇩
﴿اِجـــــرٰا؎ أحکٰام الَهیہ۔۔۔❀﴾
#حجاب
#چادرانه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_پنجاه_و_پنجم داشتیم از مسجد بیرون میرفتیم که با مهرب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_پنجاه_و_پنجم داشتیم از مسجد بیرون میرفتیم که با مهرب
✹﷽✹
#رمان
#رهایی_از_شب
ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_ششم
روز بعد زنگ زدم به نسیم. او با شنیدن صدام خیلی خوشحال شد.
گفتم :امروز میخوام بیام ملاقات مادرت.او من من کرد و گفت امروز نمیشه. تحت مراقبتهای ویژه ست ملاقات نداره ..
پرسیدم :تو که دیشب گفتی خونتونه؟
گفت :آره خوب دیشب خونمون بود.نصفه شبی حالش بد شد بردمش بیمارستان. الانم حالش خوب نیس. من الان تو بیمارستان نشستم تا اگه خبری شد بفهمم.
راست میگفت.صدای پیجر از پشت خط به گوشم رسید.
گفتم:میخوای بیام پیشت تنها نباشی؟'
تشکر کرد و گفت:نه فقط برا مادرم دعا کن..
چند روزی گذشت و نسیم با من تلفنی در ارتباط بود.
او بیشتر اوقات پشت تلفن گریه میکرد و از ترس وتنهاییش میگفت ومن تمام سعیم رو میکردم آرومش کنم.
شبها برای مادرش نماز میخوندم و از خدا براش طلب سلامتی میکردم.
در این مدت به ملاقات فاطمه هم رفتم.
او در این سالها زجر زیادی رو از بابت کلیه ی سنگ سازش میکشید ولی همیشه در اوج درد میخندید ومیخندوند!! من واقعا از این همه صبر و ایمان در شگفت بودم!
چند روزی بود که حاج کمیل دیر به خونه برمیگشت و یک راست برای اقامه ی نماز مغرب به مسجد میرفت.او در این مدت خیلی کم حرف و مرموز به نظر میرسید.
چندبار از او پرسیدم علت چیه ولی او دستش رو روی گونه ام میگذاشت و با لبخند گرم و دوست داشتنیش میگفت:یک مقدار کارهای عقب افتاده ی شخصی دارم.منو ببخشید اگر کم به شما رسیدگی میکنم.
نمیدونم چرا بی جهت دلم شور میزد.فاطمه میگفت بخاطر دوران بارداریه.
دلیلش هرچی بود حالم خوب نبود.شبها کابوس می دیدم و روزها بیقرار بودم.
یک شب در خواب، دیدم که یک نوزاد در آغوشمه و بهش شیر میدم.میدونستم که این نوزاد همون کودکیه که انتظارش رو میکشیدم.او با نگاه کودکانه ش به من نگاه میکرد وشیر میخورد. ناگهان دیدم صورتش کبود شد و چیزی شبیه قیر بالا میاره..از شدت ترس او رو از خودم جدا کردم و بلند بلند جیغ کشیدم.
به سینه ام نگاه کردم.بجای شیر سفید از سینه هام مایع سیاه رنگ بدبویی ترشح میشد..
اینقدر درخواب جیغ کشیدم تا بالاخره بیدارشدم.
حاج کمیل با پریشانی کنارم نشسته بود و صدام میکرد.
تشنه بودم.
گفتم:آب..
چند دقیقه ی بعد با آب کنارم نشست.آب را تا ته سر کشیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم.
نفسهای نامرتبم کم کم زیر دست نوازشهای او سامان گرفت.
گفتم:چی کار کنم حاج کمیل؟ چیکار کنم از دست این کابوسها نجات پیدا کنم؟! همش خواب مردن بچه مونو میبینم..
گریه کردم:میترسم کمیل جان..میترسم.
ناگهان او دست از نوازش موهام برداشت.
من که قلبم آروم گرفته بود ومرتب میزد پس این صدای ناهماهنگ قلب چه کسی بود که میشنیدم؟
دقت کردم.قلب حاج کمیل بود که نا آروم به دیواره ی سینه ش میکوبید.
سرم رو از روی سینه اش برداشتم و نگاهش کردم.
چشمهاش پایین بود و شانه هاش بالا وپایین میرفت..
دستم رو مثل خودش روی صورتش گذاشتم و نگاهش کردم.
مجبور شد نگاهم کنه..
آب دهانش رو قورت داد و خندید..تلخ تر از تلخ ..غمناک تر از غمگین!!
پرسیدم:چی شد حاج کمیل؟؟
او چشمهاش رو آهسته بازو بسته کرد و با همون لبخند،دروغ گفت:هیچی!! فقط ناراحت شمام..دوست ندارم اذیت شید..حتی در خواب.
وبعد غلتی زد و پشت به من روی بالش خوابید.
گفتم:شما از من یه چیزی رو پنهون میکنید درسته؟
مکث کرد..
دوباره پرسیدم:میدونم اهل دروغ نیستید.پس بهم راستش رو بگید..
هنوز پشتش به من بود.
گفت:آره..
آب دهانم رو قورت دادم!
پرسیدم :چی؟!
جواب داد:وقتی پنهونش میکنم یعنی گفتنی نیست.شما هم نپرس.
با دلخوری گفتم:همین؟!!! یعنی من بعنوان شریکتون حق ندارم بدونم؟
او چرخید سمتم.نفسهاش بلندتر شد.
_مربوط به شما نمیشه وگرنه حتما میگفتم.تو رو به جدت قسم نپرس رقیه سادات خانوم.
فقط با اون دل پاک و عزیزت برام دعا کن.
بیشتر ترسیدم.
پرسیدم:دعا کنم که چی؟؟
نشست و زانوهاش رو بغل گرفت:دعا کن نترسم..دعا کن منم اهلی شم..
این عجیب ترین دعایی بود که او میخواست در حقش کنم.حاج کمیل من یک مرد پاک و اهل و شجاع بود.او از چی میترسید؟
پرسیدم:شما و ترس؟! از چی میترسید حاج کمیل؟
ازبین زانوهاش گفت:از خودم..
ادامه دارد. .
════ೋღ🕊ღೋ════
هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.
آیدی نویسنده👈 @moghimstory
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD9XxVgHZxF0tRsThQ
حجاب فاطمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2