✳️ #ماه_رجب ، فرصتی برای شستشوی روح از آلودگیها
ماه رجب یک نهر و دریایی است که انسان میتواند خودش را در آن دریا شستشو دهد، بشوید و پاک کند.
👌وقتی شما به یک محفل مهمانی دعوت میشوید، نمیگویید بههرحال خانهی آنها حمّام دارد، آنجا حمّام میروم و خودم را میشویم!
کدام انسان عاقلی اینکار را میکند؟!
👈کسانی که توبه را برای ماه مبارک رمضان میگذارند و میگویند شبهای احیا مینشینیم قرآن سر میگیریم و توبه میکنیم، مثل همین است.
میگویند در محفل مهمانی خدا میرویم، آنجا توبه میکنیم و خودمان را میشوییم!!!
نه، عقل سلیم میگوید شما خودتان را از قبل بشویید. خودتان را از آلودگیها، چرک، نجاسات و هرچه که سبب شده بوی بد و گند بدهید و بدنتان کثیف و آلوده شود، پاک و تمیز کنید.
👌ماه رجب برای این بوده که انسان خودش را شستشو دهد.
💠استاد حاج آقا زعفری زاده حفظه الله تعالی
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
﷽ #احکام_ربا
❓پرسش
برای رهن خانه چه کنیم که دچار ربا نشویم؟
✅ پاسخ
راه صحیح آن است که از اول به عنوان اجاره، قرارداد بسته شود، به طوری که مالک، خانه خود را تا مدت مشخص به مبلغ معینی، به مستاجر اجاره دهد و شرط کند که مستاجر مبلغی را به او قرض دهد.
اما اگر اول به عنوان قرض، پول را به صاحبخانه دهد،به شرط آنکه خانه را به کمتر از قیمت اجاره دهد، ربا است.
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
﷽ #احکام_خانواده
❓پرسش
آیا شوهر می تواند همسر را از تصرف در اموال خودش نهی کند؟
✅ پاسخ
خیر، زن می تواند هر گونه تصرفی در اموال خود انجام دهد و اجازه شوهر لازم نیست هر چند اجازه بگیرد بهتر است.(مگر در مورد نذر ...).
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینا که هر سال میگن فیلم ها و عکس های راهپیمائی مال سال قبله
یعنی سال قبل ما راست میگفتیم و اینا دروغ
✋😂
#بسم_رب_العشق ❤
#رمان
#قسمت_هشتاد_یکم
#جانمــ_مےرود
#فاطمه_امیری
ـــ ای بابا! این دیگه کیه؟!
دوباره رد تماس زد.
مهران از صبح تا الان چند بار تماس گرفته بود. اما مهیا، همه را رد تماس زده بود.
چادرش را مرتب کرد؛ کیفش را برداشت؛ و گفت:
ـــ مامان بریم؟!
ـــ بریم!
مهلا خانم و مهیا، برای عیادت مریم، آماده بودند.
بعد از فشار دادن دکمه آیفون، شهین خانوم در را برایشان باز کرد.
محمد آقا، خانه نبود و چهار نفر در پذیرایی نشسته بودند.
مریم، سینی شربت را جلویشان گذاشت.
ـــ بنشین مریم! حالت خوب نیست.
ـــ نه! بهتر شدم. دیشب رفتم دکتر، الان خیلی بهترم.
مهلا خانم، خداروشکری گفت.
ـــ پس مادر... مراسم عقدت کیه؟!
شهین خانم آهی کشید و گفت:
ـــ چی بگم مهلا جان... هم مریم هم محسن می خواند که شهاب، تو مراسم عقد باشه... ولی خب، تا الان که از شهاب خبری نیست.
شهین خانم، نگاهی به دخترکش انداخت، که با ناراحتی سرش را پایین انداخته بود.
ـــ محمد آقا هم گفت، اگه تا فردا شهاب نیاد؛ پس فردا باید مراسم برگزار بشه...
مهلا خانم، دستش را روی زانوی شهین خانوم گذاشت.
ـــ خدا کریمه، شهین جان! خوب نیست زیاد طولش بدیم. بالاخره جوونند، دوست دارند با هم برند بیرون، بشینند حرف بزنند، حاج آقا خوب کاری میکنه.
مهیا، اشاره ای به مریم کرد. بلند شدند و به سمت اتاق مریم رفتند.
مریم روی تخت نشست.
ـــ چته مریم؟!
مریم، با چشم هایی پر از اشک، به مهیا نگاهی کرد.
ـــ خبری از شهاب، نیست...
با این حرف مریم، مهیا احساس ضعف کرد. دستش را به میز گرفت، تا نیفتد.
با اینکه خودش هم حالش تعریفی نداشت، اما دلش نمی آمد، به مریم دلداری ندهد.
با لبخندی که نمی توان اسم لبخند را رویش گذاشت...
کنار مریم نشست و او را در آغوش گرفت.
ـــ عزیزم...خودش مگه بهتون نگفته، نمیشه بهتون زنگ بزنه؟! کارش هم حتما طول کشیده، اولین ماموریتش که نیست! مگه نه؟!
مریم از آغوش مهیا، بیرون آمد و با چشمانی پر اشک به مهیا نگاه کرد.
ـــ ولی من می خوام تو مراسم عقدم داداشم باشه! انتظار زیادیه!
ـــ انتظار زیادی نیست! حقته!
اما تو هم به فکر محسن باش؛ از مراسم بله برونتون یه هفته گذشته، خوب نیست بلا تکلیف بگذاریش...
ـــ نمی دونم چیکار کنم؟ نمی دونم !
ـــ بلند شو؛ لوس نشو!
مراسم عقد و برگزار کنید. از کجا میدونی تا اون روز، شهاب نیاد. یا اگه هم نیومد، تو عروسیت جبران میکنه.
مریم لبخندی زد؟
بوسه ای به گونه ی مهیا زد.
ـــ مرسی مهیا جان!
ـــ خواهش میکنم خواهرم. ما بریم دیگه...
ـــ کجا؟! زوده!
ـــ نه دیگه بریم... الان پدرم هم میاد.
مریم بلند شد.
ـــ تو لازم نیست بیای! بنشین چشمات سرخ شده نمی خواد بیای پایین..
همانجا با هم خداحافظی، کردند.
مهیا از اتاق مریم خارج شد. نگاهی به در بسته ی اتاق شهاب انداخت.
با صدای مادرش، از پله ها پایین رفت.
ـــ بریم مهیا جان؟!
ـــ بریم...
#ادامه_دارد
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4