داروخانه معنوی
نامه ۴۷ وصيت به حسن و حسین 🎇🎇🎇#نامه۴۷ 🎇🎇🎇🎇 پندهای جاودانه شما را به ترس از خدا سفارش مي كنم به
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
نامه ۴۷ وصيت به حسن و حسین 🎇🎇🎇#نامه۴۷ 🎇🎇🎇🎇 پندهای جاودانه شما را به ترس از خدا سفارش مي كنم به
نامه ۴۷
وصيت به حسن و حسین (علیهم السلام)
🎇🎇🎇#نامه۴۷ 🎇🎇🎇🎇
خدا را! خدا را! درباره يتيمان، نكند آنان گاهي سير و گاه گرسنه بمانند، و حقوقشان ضايع گردد. خدا را! خدا را! درباره همسايگان، حقوقشان را رعايت كنيد كه وصيت پيامبر (ص) شماست، همواره به خوش رفتاري با همسايگان سفارش مي كرد تا آنجا كه گمان برديم براي آنان ارثي معين خواهد كرد.
خدا را! خدا را! درباره قرآن، مبادا ديگران در عمل كردن به دستوراتش از شما پيشي گيرند.
خدا را! خدا را! درباره نماز همانا كه ستون دين شماست.
خدا را! خدا را! درباره خانه خدا، تا هستيد آن را خالي مگذاريد، زيرا اگر كعبه خالي شود مهلت داده نمي شويد.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
۵۵ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم
هر روز یک فضیلت ،
فضیلت شماره : ۱۵
------------------------------
#روز_شمار_غدیر
#عید_غدیر
#امیرالمومنین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
♡┅═════════════﷽══┅┅
-عــٰاقـــل↓↓↓
⇆ بِہ جُنـــــون نِگہ کُـــند بـــٰــا تَـــردید۔۔!
□_ایـــن دِل ➛
⇦بہ تَمـــٰــام طَعنہ هـــــآ مےخَندیـــــد۔۔
_تٰـــا عُمـــــر بُـــوَد،
⇠ذِکـــر ﴿عَـــــلّے¹¹⁰ﷺ𔘓﴾ مےگویـــَــم۔۔
◇تٰـــا کـــــور شَـــود!!!
⇇« هَـــرآنـــــکہ نَتوٰانـــــد دیـــــد ⇉»!
#باباعلی
#امام_علی
#عید_غدیر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
♡┅═════════════﷽══┅┅
رٰاز هَـــستے کہ سفــٰـارش شُـــده
تنهـــٰا بہ أهـــلش رسٰانده شَـــود
..ایـــن أســـت:⇩⇩⇩
⇦«پیــٰـامبــَـرﷺوالِہ » ،
⇠دَلیـــل آفـَــرینش جهـــآن أســـت و
«أمیـــرألمـــؤمنیـــنﷺ» ،
⇠دَلیـــل آفَـــرینـــش پیـٰــامبـــرﷺ
و«⇦ زَهـــرا ۜ 𔘓»
⇠علّـــت آفَـــرینـــش هـَــر دو² ..!
﴿مَنلٰایَحضرهألفَقیہ، ج⁴، ص⁴²⁴﴾
#حضرت_زهرا
#باباعلی
#ریحانه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان جذاب و آموزنده #سرباز ✍قسمت ۸ -خانم مروت هم متوجه شدن؟ -نه. -خانم نادری،ایشون هم حسی نسبت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان جذاب و آموزنده #سرباز
✍قسمت ۹
نگرانی توی صورتش معلوم بود.زهره خانوم از آشپزخونه اومد و گفت:
-معلوم هست کجایی تو؟چرا اینقدر دیر کردی؟
فاطمه با حالت معصومانه ای گفت:
_ببخشید خب..دیگه تکرار نمیشه.
امیررضا از اتاق بیرون اومد و گفت:
-نخیر آبجی کوچیکه..الان این لوس بازیا جواب نمیده.باید تنبیه بشی.
رو به مادرش گفت:
_مامان یه هفته ظرفهارو بشوره،خوبه؟
فاطمه مثلا با التماس گفت:
-نه مامان،خواهش میکنم.ظرف چیدن تو ماشین ظرف شویی کار خیلی سختیه.
زهره خانوم و حاج محمود و امیررضا خندیدن.
بعد از شام به اتاقش رفت.
تمام شب بیدار بود و #ازخدامیخواست کمکش کنه.نمیخواست خانواده شو نگران کنه.ناراحتی هاشو میریخت تو خودش.
روز بعد طبق معمول به دانشگاه رفت. هنوز هم امیدوار بود پویان اشتباه کرده باشه.میخواست یکبار دیگه ازش بپرسه تا مطمئن بشه.ولی پویان دانشگاه نرفته بود و فاطمه تو نگرانی موند.
پویان خیلی دوست داشت بره دانشگاه تا روزهای آخر بیشتر مریم رو ببینه ولی حالا که فاطمه از علاقه ش به مریم خبر داشت،نگران بود که مریم هم متوجه این موضوع بشه.
تصمیم گرفت دیگه دانشگاه نره.
پدر و مادرش هم مهمانی خداحافظی گرفته بودن.بیشتر وقتش رو با افشین بود و بقیه مواقع مشغول جمع کردن وسایلش و با خانواده ش بود.
چند روز گذشت.
دو روز به رفتنش مونده بود.برای اینکه آخرین بار مریم رو ببینه به دانشگاه رفت.دوستان نزدیک ترش میدونستن که برای همیشه داره از ایران میره،وقتی دیدنش خوشحال شدن و دورش جمع شدن.ولی چشمان پویان مدام دنبال مریم و فاطمه میگشت.
بالاخره بعد از دو ساعت فاطمه رو دید،
ولی مریم همراهش نبود.
بهانه ای آورد،از دوستانش جدا شد و سمت فاطمه رفت.
اما یاد ناراحتی فاطمه افتاد و منصرف شد.برگشت که بره ولی فاطمه متوجه ش شد.
-جناب سلطانی
پویان شرمنده برگشت سمت فاطمه. فاطمه گفت:_سلام
-سلام
-برای خداحافظی با بچه ها اومدید دانشگاه؟
-بله.
فاطمه متوجه شد که برای دیدن مریم اومده ولی نمیدونه چجوری بگه.گفت:
_من و دوستم کلاس جداگانه داشتیم. چند دقیقه دیگه کلاسش تموم میشه، اینجا باهم قرار گذاشتیم.
مدتی ساکت بودن.هیچ کدوم به اون یکی نگاه نمیکردن.فاطمه گفت:
_آقای سلطانی،حرفهای اون روزتون درمورد دوست تون،شوخی بود دیگه؟.. آره؟
فاطمه بغض داشت.پویان خیلی ناراحت شد.برگشت بره که فاطمه گفت:
_آقای سلطانی.
پویان ایستاد.
-من کار اشتباهی نکردم و عذرخواهی نمیکنم.اون به #حجاب و #ایمان من توهین کرد.تا آخرش پای ایمانم میمونم، هرچی که بشه..فقط اینکه خانواده مو ناراحت کنن برام سخته.
پویان ساکت بود.
نمیدونست چی بگه.شرمنده بود.فاطمه از حالت های پویان مطمئن شد که اون حرفها حقیقت بوده، و افشین واقعا همچین آدمی هست.دیگه چیزی نگفت.
مریم رو دید که نزدیک میشد.گفت:
-خانم مروت دارن میان.
پویان سرشو بلند کرد.وقتی مریم رو دید هول شد...
💥ادامه دارد...
✍دومیـن اثــر از؛
✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2