داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀میرزا ابوالقاسم بن حسن معروف به میرزای قمی(۱۲) ادامه قسمت قبل👇 پس بعضی از اثاثیه خود
#احسن_القصص
🍀میرزا ابوالقاسم بن حسن معروف به میرزای قمی(۱۳)
. شهید محمد بهشتی نقل میکرد: روزی از آیت الله خمينی پرسیدم: در زمان ورود شما به قم در حوزه درس اخلاقی وجود داشت؟ ایشان گفت: درس رسمی اخلاق نبود اما نمونههای اخلاقی در حوزه از قبیل شیخ ابوالقاسم قمی وجود داشت که انسان میتوانست زندگی ایشان را الگو قرار بدهد.
آیت الله بهاءالدینی میگوید: بعد از فاطمه معصومه (س)، ما در قم فردی را به عظمت میرزای قمی نداریم.
آیت الله اراکی میگوید: هرگز نشد که من مشکلی داشته باشم و یک سوره قرآن برای میرزای قمی بخوانم و مشکل من حل نشود.
آیت الله سید حسین طباطبایی قمی میگوید: من منکر بودم که در این زمان با شرایط فعلی و فساد عمومی، آدم کامل پیدا شود، تا اينکه شیخ ابوالقاسم را در قم دیدم و یقین کردم در این عصر هم انسان کامل و مؤمن حقیقی یافت میشود.
ادامه دارد....
#شرح_حال_اولیاء_خدا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#داستان
در تاریخ آمده است که يكى از ملاحان و قايقرانان رود نيل كه شغل رسميش عبور دادن مردم از آب به خشكى بوده نقل مى كرد: روزى پيرمردى با وقار در حالى كه روپوشى پشمين دربرداشت و عصا و ظرف آبى هم به دست گرفته بود به من رسيد و پس از سلام گفت : ممكن است مرا عبور دهى و به آن طرف رودخانه برسانى ؟
گفتم : آرى ، پس بى درنگ به قايق و زورق سوار شد، من هم او را عبور دادم . همين كه خواست پياده شود، ديدم آن روپوش و عصا و ظرف آب را پيش من گذاشت و گفت : اينها پيش تو امانت باشد و بدان كه فردا هنگام زوال خورشید من در كنار اين درخت از دنيا خواهم رفت و تو اين مطلب را فراموش مى كنى ، اما از تو خواهشى دارم كه هروقت متذكر شدى و به يادت آمد، بيا و مرا غسل ده و با همان كفن كه زير سردارم بدنم را كفن نمائى
و بعد هر كه راديدى كه از تو تَرَكِه مرا طلبيد همين روپوش و عصا و ظرف آب را به او تسليم نما، مبادا كه او را كوچك شمارى و نسبت به او بى احترامى كنى .
پيرمرد بعد از اين سخنان به راهش ادامه داد من در حالى كه از سخنانش مبهوت و حيران بودم و باقى مانده آن روز و شب تا هنگام خواب ، گفتار آن پيرمرد محترم به خاطرم بود، ولى بعدا فراموش كردم تا عصر روز بعد كه ناگهان آن جريان يادم آمد فورا حركت كردم و خودم را به كنار درختى كه نشان داده بود رسانيدم ،
ديدم كه آن بنده صالح خدا از دنيا رفته است ، و كفنى در زير سر گذاشته و بوى خوش از او به مشام مى رسيد، پس جنازه اش را غسل دادم . و كفن نمودم .
همينكه از تغسيل و تكفينش فارغ شدم ، ديدم گروه زيادى از اشخاص در آنجا حاضر شدند. هرچه به آنها نگاه كردم هيچ كدام آنها را نشناختم ، پس باكيفيت دسته جمعى بر آن ميت نماز خوانديم و در كنار همان درخت به خاكش سپرديم سپس سوار زورق و قايق خودم شدم و به سمت شرقى رودخانه روانه گشتم .
آنجا بودم تا شب فرارسيد و طبق معمول همه شب بخواب رفتم . تا آنكه فجر طالع شده از خواب برخواستم . قدرى گذشت ولى هنوز هوا درست روشن نشده بود كه ناگهان جوانى شتاب زده از راه رسيد به صورتش نظر كردم دانستم يكى از بازيگران مجالس لهو و لعب و گناه و معصيت است بر من سلام كرد، من هم جوابش را دادم آنگاه پرسيد
تو فلانى پسر فلانى نيستى ؟ گفتم آرى . گفت : امانت هائى را كه بتو سپرده شده است بياور.
گفتم تواز كجا دانستى كه نزد من امانتى است ؟
جوان گفت : در اين مورد سؤ ال نكن ، من كه مايل بودم اصل مطلب را بفهمم به آن جوان اصرار كردم . آن جوان سؤ ال مرا اينگونه پاسخ داد كه من چيزى نمى دانم جز اينكه شب گذشته در مجلس عروسى شخص تاجرى به ساز و نواز و رقص مشغول بودم .
تا اينكه سحرگاهان صداى مناجات و راز و نياز بندگان خدا گوش جانم را نواخت و چراغ خاموش وجودم كه وجدانم باشد از خواب غفلت بيدار شد. از عمل خويش شرمنده و پشيمان و نادم و گريان شدم و از كردار و رفتار و اعمال گذشته توبه كردم به منزل مراجعت كردم ،
در فكر بودم نا راحت بودم كه چه كار كنم كه گذشته ها را جبران كنم به گريه افتادم و در حال ناراحتى و گريه خوابم برد در همان وقت خواب ديديم ، شخصى مرا امر ميكند: برخيز كه خداوند جان فلان حبيبش را قبض كرده و جاى آن را در زمين بتو بخشيده است ، برو پيش فلان مرد ملاح و قايقران ، روپوش و عصا و ظرف آب او را بگير و به كار آن پير مشغول شو.
و نشانيهاى تو را به من دادند و حال آمده ام كه امانتها را بگيرم .
امانتها را به آن جوان برگرداندم و جوان نيز لباسهاى خودش را بمن سپرد تا صدقه به مستمندان بدهم سپس لباسهاى آن پيرمرد را پوشيد و امانتها را برداشت و در حاليكه مرا در سوز و گدازى سخت گذاشته بود به محلى نامعلوم رهسپار گرديد.
ملاح در پايان اين حماسه ميگفت : آن روز تا شب گريه ميكردم تا اينكه خواب برمن غلبه كرد. در عالم خواب صداى گوينده اى را شنيدم كه مي گفت : تعجب ميكنى از اينكه ما بر يكى از بندگان گنه كار مان منت نهاديم و او را به سوى خود باز گردانيديم اينها همه از فضل و كرم ماست كه به هركس خواهيم مى دهيم و مائيم داراى فضل بزرگ .
بابيم و اميد و حالت استغفار
با چشم تر و نامه سياه آمده ام
يارب تو بده برات آزادى من
درمانده منم بهرپناه آمده ام
منبع : کتاب مستطرف جلد ۱
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۱۸۷ 🔴ضرورت یاد قیامت(اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۱۸۷ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : الرَّحِيلُ وَشِيك ✅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۱۸۷ 🔴ضرورت یاد قیامت(اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۱۸۷ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : الرَّحِيلُ وَشِيك ✅
حکمت ۱۸۸
💥ضرورت حق گرایی(اخلاقی،اعتقادی)
🎇🎇#حکمت۱۸۸ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ أَبْدَي صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ
✅و درود خدا بر او فرمود: هر كس كه برابر حق بستيزد نابود مي گردد.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
أز عـــارف کـــامـــل
ميـــرزا جـــواد آقـــآ ملـــکے تبـــریـــزی
ســئـوال کـــردنـــد:
آقـــٰا ! چطـــور مےشـــود ؟
یـــک عـــدّه در مـــاه مبـــارک رمضـــٰان
أز ایـــن مـــاه خَـــستہ مےشـــونـــد
و مُنتـــظـــرنـــد زود تمـــام شـــود،
أمـــا یـــک عـــدّه بہ آن عشـــق مےورزنـــد؟
فـَــرمـــودنـــد:
بـــرای اینـــکه آنهـــا در #ماه_رجب المـــرجب
أز گــُـنـــاه پـــاک نـَــشـــده أنـــد..
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
📙 #رمان #خالڪوبی_تا_شهـادت قسمت_شـشـم ✍نصفهشبها مجبور میڪردکلهپاچه بخوریم مجید در هر چیزی مرام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
📙 #رمان #خالڪوبی_تا_شهـادت قسمت_شـشـم ✍نصفهشبها مجبور میڪردکلهپاچه بخوریم مجید در هر چیزی مرام
📙 #رمان
#خالڪوبی_تا_شهـادت
قسمت_هفتــم
✍روضه حضرت زینب مجید را زیر و رو میکند.
مجید قهوهخانه داشت. برای قهوهخانهاش هم همیشه نان بربری میگرفت تا «مجید بربری» لقب بامزهای باشد که هنوز شنیدنش لبخند را یاد بقیه بیندازد.
بارها هم کنار نانوایی می ایستاد و برای کسانی که می دانست وضعیت مناسبی ندارند، نان می خرید و دستشان می رساند.
قهوهخانهای که به گفته پدر مجید، تعداد زیادی از دوستان و همرزمان مجید آنجا رفتوآمد داشتند که حالا خیلیهایشان هم شهید شدند:
«یکی از دوستان مجید که بعدها همرزمش شد در این قهوهخانه رفتوآمد داشت. یک شب مجید را هیئت خودشان میبرد که اتفاقاً خودش در آنجا مداح بود.
بعد آنجا در مورد مدافعان حرم و ناامنیهای سوریه و حرم حضرت زینب سلام الله علیها میخوانند و مجید آنقدر سینه میزند و گریه میکند که حالش بد میشود.
وقتی بالای سرش میروند. میگوید: «مگر من مردهام که حرم حضرت زینب سلام الله علیها درخطر باشد. من هر طور شده میروم.»
از همان شب تصمیم میگیرد که برود.
👈شهید مجید قربانخانی 💐
⏪ ادامہ_دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#نماز_شب 🌙🌔
💠آیت الله جوادی آملی:
🔸اگر در دل بیگانه ای نباشد انسان به آسانی کار خیر انجام می دهد
به آسانی نمازشب می خواند.
ولی اگر اموری در دل وارد شود که باصاحب خانه نخواند کار برای انسان مشکل می شود...
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2