داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀سید روح الله خمینی(۲) سیدعلی با هفده واسطه از طریق امام حسین علیه السلام به امام علی
#احسن_القصص
🍀سید روح الله خمینی(۳)
پدر ایشان سید مصطفی موسوی فرزند علامه سید احمد موسوی در ۲۹ بهمن ۱۲۴۱ ه.ش. در شهرستان خمین به دنیا آمد و در تاریخ اسفند ۱۲۸۱ در راه خمین به اراک مورد سوء قصداشرار قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله در چهل سالگی به شهادت رسید.
هاجر خانم مادر امام خمینی، زنی از خاندان علم و تقوا و فرزند آیتالله میرزا احمد خوانساری است. امام خمینی پنجمین ماه عمر خود را با درد یتیمی آغاز کردند و از آن پس مادر و عمه بزرگوارشان، تربیت ایشان را عهده دار بودند.
امام خمینی در سن ۲۷ سالگی ازدواج کردند. همسر ایشان، دختر حاج میرزا محمدثقفی از روحانیون تهران بود. اسامی فرزندان امام به این صورت است: مصطفی، صدیقه (خانم اشراقی)، فریده (خانم اعرابی)، زهرا (خانم بروجردی)، احمد.
ادامه دارد...
#شرح_حال_اولیاء_خدا
#دهه_فجر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۱۶ 🔻قدرت و تجاوزکاری (اخلاقی،سیاسی) 🎇🎇#حکمت۲۱۶ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ نَالَ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۲۱۶ 🔻قدرت و تجاوزکاری (اخلاقی،سیاسی) 🎇🎇#حکمت۲۱۶ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ نَالَ
حکمت ۲۱۷
🔻دگرگونی روزگار و شناخت انسانها
(اخلاقی،علمی)
🎇🎇#حکمت۲۱۷ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ
✅ و درود خدا بر او فرمود: در دگرگوني روزگار گوهر شخصيت مردان شناخته مي شود.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
بعضی ذکرها فقط گفته نمیشوند؛
زندگی میشوند…
«اللهاکبر» را هر بار با نیتی بر زبان میآوریم:
یک بار به نیت اذان،
یک بار به نیت طواف خانه خدا،
یک بار به یاد پیامبر، آنگاه که امیرالمؤمنین به میدان میرفت،
یک بار به یاد حضرت زهرا سلاماللهعلیها، هنگام نگاه به قامت حسنین،
یک بار به یاد امام حسین علیهالسلام و نبرد علیاکبر،
و یک بار به شوق ظهور امام عصر عجلاللهتعالیفرجه.
در این ذکر، پدر و مادرهایمان را شریک میکنیم
و شهدا را به یاد میآوریم.
«الله اکبر» اسم اعظم خداست؛
گفتنش نه خجالت دارد، نه واهمه.
#دهه_فجر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۴۲ ☔️ نمی کشمت . سوار ماشین که شدیم، زل زده بود به من ... .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۴۳
☔️ قول شرف
.
تمام مدتی که ما با هم حرف می زدیم عین جوجه ها که به مادرشون می چسبن ... چسبیده بود به من ...
.
- هی استنلی، این بچه کیه دنبالت خودت راه انداختی؟ ... پرستار کودک شدی؟ ... .
و همه زدن زیر خنده ... یکی شون یه قدم رفت سمتش ... خودش رو جمع کرد و کشید سمت من ... .
.
- اوه ... چه سوسول و پاستوریزه است ... اینو از کجای شهر آوردی ؟ ... .
- امانته بچه ها ... سر به سرش نزارید ... قول شرف دادم سالم برگردونمش ... تمام تیکه هاش، سر هم ...
.
همه دوباره خندیدن ...
_باشه، مرد ... قول تو قول ماست ... اونم از احد دور شد ... .
.
از کافه که اومدیم بیرون ...
خودش با عجله پرید توی ماشین... می شد صدای نفس نفس زدنش رو شنید ... .
.
- اینها یکی از گنگ های بزرگ موتورسوارن ... اون قدر قوی هستن که پلیسم جرات نمی کنه بره سمت شون ... البته زیاد دست به اسلحه نمیشن ... یعنی کسی جرات نمی کنه باهاشون در بیوفته ... این 60 تا رو هم که دیدی رده بالاهاشون بودن ...
.
.
- منظورت چی بود؟ ... یه تیکه، سر هم ...
.
سوالش از سر ترس شدید بود ... جوابش رو ندادم ...
جوابش اصلا چیزی نبود که اون بچه نازپرورده توان تحملش رو داشته باشه ...
ادامه دارد...
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۴۳ ☔️ قول شرف . تمام مدتی که ما با هم حرف می زدیم عین جوجه ه
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۴۴
☔️ مسیر آتش
.
مقصد دوم مون یکی از مراکز موادی بود که قبلا پیش شون بودم ... .
اونجا هم اوضاع و احوالش فرق چندانی با جای قبلی نداشت...
چشم هاش می لرزید ... اگر یه تلنگر بهش می زدی گریه اش در میومد ...
جایی بودیم که اگر کسی سرمون رو هم می برید یه نفرم نبود به دادمون برسه ...
.
.
تنها چیزی که توی محاسبتم درست از آب در نیومد ... درگیری توی مسیر برگشت بود ... .
.
درگیری مسلحانه بود ...
با سرعت، دنده عقب گرفتم ... توی همون حالت ویراژ می دادم و سر ماشین رو توی یه حرکت چرخوندم اما از بد بیاری ...
همزمان یکی از ماشین هاشون از تقاطع چرخید سمت ما و ماشین بین ماشین ها قفل شد ... .
.
اسلحه رو کشیدم و از ماشین پریدم پایین ... شوکه شده بود و کپ کرده بود ...
سریع چرخیدم سمتش ... در ماشین رو باز کردم و کشیدمش بیرون ... پشت گردنش رو گرفتم ... سرش رو کشیدم پایین و حائلش شدم تیر نخوره ...
سریع از بین ماشین ها ردش کردم و دور شدیم ...
.
.
از شوک که در اومد، تمام شب رو بالا میاورد ... براش داروی ضد تهوع خریدم ... روی تخت متل ولو شده بود ...
.
.
روی تخت دیگه نشسته بودم و نگاهش می کردم ...
مراقب بودم حالش بدتر نشه ...
حالش افتضاح بود ... خیس عرق شده بود ... دستم رو بردم سمت پیشونیش با عصبانیت زدش کنار ...
نیم خیز شد سمتم ... توی چشم هام زل زد و بریده بریده گفت ...
_چرا با من اینطوری می کنی؟ ....
یهو کنترلش رو از دست داد و حمله کرد سمت من ...
ادامه دارد...
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
کتاب صوتی من محمدعلی #رجایی قسمت ۹ ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا