eitaa logo
داروخانه معنوی
8.7هزار دنبال‌کننده
11.6هزار عکس
6هزار ویدیو
235 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
داروخانه معنوی
حکمت ۲۱۷ 🔻دگرگونی روزگار و شناخت انسانها (اخلاقی،علمی) 🎇🎇#حکمت۲۱۷ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام
حکمت ۲۱۸ 💥حسادت آفت دوستی(اخلاقی،علمی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : حَسَدُ الصَّدِيقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ ✅و درود خدا بر او فرمود: حسادت بر دوست، از آفات دوستي است. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ 🎴 تخمین رسانه‌های بین‌المللی از حضور امروز مردم ایران، بیش از ۳۴ میلیون نفره. ماشالله به جون مردم ایران.❤️ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
از بعد اغتشاشات فشار روانی خیلی زیاد شده بود مخصوصا وقتی یه چادری یا یه مذهبی را میدیدن !! این اتفاق خیر و مبارک هم برای همه مذهبی ها دلگرمی شد هم اینکه بعضیا حساب کار دستشون اومد که هنوز مردم میلیونی در صحنه هستند و انقلاب و رهبرشون را دوست دارند و هدفشون تحویل پرچم انقلاب به آقاجانمون حضرت مهدی عجل الله هست
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا در أسنـــــاد لانـــه‌ی جاســـوسے ؛ نٰـــامه‌ا؎ هَســـت که دَر قـــسمتے أز اون حــِ‌‌‌‌ـــزب‌الٰلهےهـــا رو اينـــطور توصیـــــف میکنـــه: اونهٰـــا کسانے هَستـــند کـــه: أگـــر رَهبـــــرشـــون ، بِهشـــون بِگـــہ بہ کـــره‌؎ مـــــاه بـــرید! نمےپــرسند چـــــطور بـــریم !!! بَـــلکه مےپُرسند کی بریـــــ۔م۔۔۔ツ😎 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا در دفتـــر شعـــرِ‌ کربـــــلٰا‌ این‌ خـــــآتـــون۔۔۔ ⇦عُمـــریـــســـت‌۔۔ بِہ ﴿دُردانـــه۔۔۔𑁍﴾تـــخـــلــــص‌ دٰارد۔۔! بـــالٰا؎ ضَـــــریـــح‌ او‌۔۔، ❲مَـــــلَک۔۔‌❳ حَک‌ کـــرده؛⇩⇩⇩ در‌ دادن‌ "حـــٰــاجات‌ " تخـــصص‌ دٰارد۔۔➛ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۴۴ ☔️ مسیر آتش . مقصد دوم مون یکی از مراکز موادی بود که قبلا
☔️ زیبای ☔️ ☔️قسمت ۴۵ ☔️ بهم حمله کرد در حالی که داد می زد و اون جملات رو تکرار می کرد و اشک می ریخت ... حمله کرد سمت من ... چند تا مشت و لگد که بهم زد ... یقه اش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار.... با صدای بلند گریه می کرد و می گفت ... _چرا با من این کار رو می کنی؟ ... . . آروم کردنش فایده نداشت ... سرش داد زدم ... _این آینده توئه ... آینده ایه که خودت انتخاب کردی ... ازش ترسیدی؟... آره وحشتناکه ... فکر کردی چی میشی؟ ... تو یه احمقی که در بهترین حالت، یه گارسون توی بالای شهر یا یه خدمتکار هتل یا چیزی توی همین مایه ها میشی ... اگرم یه آشغال عشق اسلحه بشی و شانس بیاری دز پلیس... . . یقه اش رو ول کردم ... _می خوای امریکایی باشی؟ ... آره این آمریکاست ... جایی که یا باید پول و قدرت و ثروت داشته باشی یا مثل سیاستمدارها و امثال اونها توی سیستم خودت رو جا کنی ... یا اینکه درس بخونی و با تلاش زیاد، خودت رو توی سیستم بهره کشی، بکشی بالا ... . می خوای آمریکایی باشی باش ... اما یه آشغال به درد نخور نباش ... این کشور 300 میلیون نفر جمعیت داره ... فکر می کنی چند درصدشون اون بالان؟ ... فکر می کنی چند نفر از این پایین تونستن خودشون رو بکشن بالا؟ ... حتی اگر یه زندگی عادی و متوسط بخوای، باید واسش تلاش کنی ... مسلمون ها رو نمی دونم اما بقیه باید 18 سالگی خونه رو ترک کنن و جدا زندگی کنن ... 2 سال بیشتر وقت نداری ... بخوای درس بخونی یا بخوای بری سر کار ... واقعا فکر کردی می خوای چه کار کنی؟ .. . و اون فقط گریه می کرد . ادامه دارد... 📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۴۵ ☔️ بهم حمله کرد در حالی که داد می زد و اون جملات رو تکرا
☔️ زیبای ☔️ ☔️قسمت ۴۶ ☔️ اراده خدا بهش آرام بخش دادم ... تمام شب رو خوابید اما خودم نتونستم ... نشسته بودم و نگاهش می کردم ... زندگی مثل یه فیلم جلوی چشمم پخش می شد ... هیچ وقت، هیچ کسی دستش رو برای کمک به من بلند نکرده بود ... . . فردا صبح، با روشن شدن آسمون رفتم ماشین رو آوردم ... جز چند تا خراش جزئی سالم بود ... راه افتادیم ... توی مسیر خیلی ساکت بود ... بالاخره سکوت رو شکست .. . . - چرا این کار رو کردی؟ ... . زیر چشمی نگاهش کردم ... _به خاطر تو نبود ... من به پدرت بدهکار بودم ... لیاقتش بیشتر از داشتن پسری مثل توئه ... . - تو چی؟ لابد لیاقتش آدمی مثل توئه ... . . زدم بغل ... بعد از چند لحظه ... . - من 13 سالم بود که خیابون خواب شدم ... بچه که بودم دلم می خواست دکتر بشم ... درس می خوندم، کار می کردم ... از خواهر و برادرهام مراقبت می کردم ... می خواستم از توی اون کثافت خودم و اونها رو بیرون بکشم اما بدتر توش غرق شدم ... هیچ وقت دلم نمی خواست اون طوری زندگی کنم ... دیدن حنیف و پدر تو، تنها شانس کل زندگی من بود ... . . رسوندمش در خونه ... با ترمز ماشین، حاجی سریع از خونه اومد بیرون ... مشخص بود تمام شب، پشت پنجره، منتظر ما کشیک می کشیده ... . . وقتی احد داشت پیاده می شد ... رو کرد به من ... _پدرم همیشه میگه، توی زندگی چیزی به اسم شانس وجود نداره ... زندگی ترکیب اراده ما و خواست_خداست ... . اینو گفت و از ماشین پیاده شد ... ادامه دارد... 📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2