#داستانڪ
موشی در خانهٔ صاحب مزرعه تله موش
ديد، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد:
همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد!!!
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد
♦از مرغ برايش سوپ درست کردند"
♦گوسفند را برای عيادت کنندگان سربريدند"
♦گاو را برای مراسم ترحيم کشتند"
♣ و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه ميکرد به همان مشکلی که به ديگران ربط نداشت.!.
📚 کلیله و دمنه
@ManeAdam
#داستانڪ...
روزی دو عالم به محضر بزرگی آمده بودند؛
میزبان سفرهای پهن کرد و دو قرص نان قرار داد،
همان لحظه درِ خانه زده شده، مسکین بود:
آن بزرگ، دو قرص نان رو از سفره برداشت و به مسکین داد؛
دو عالم تعجب زیادی از رفتار آن بزرگ داشتند ولی حرفی نزدند"
دقایقی بعد زنگ خانه زده شد، دو کنیز ۱۸ قرص نان آوردند و گفتند از طرف سرور خودمان برای شما نان آوردیم...
آن بزرگ گفت: این نان من نیست.
از کنیزان اصرار ولی از او انکار!
کنیزان پیش سرور خودشان رفتند و موضوع رو مطرح کردند:
متوجه شد که این دو کنیز دوتا از نانها رو در بین راه خورده بودند،
رفتند خانه آن بزرگ و نان را تکمیل کردند و تحویل دادند:
دو عالم از بزرگ پرسیدند داستان چه بوده...؟
آن بزرگ فرمود که در راه خدا ۲ نان دادم، خداوند هم قول داده که ۱۰ برابر کند پس باید نان من ۲۰ عدد باشد.
(مشکل ما در اعتماد به وعده خداوند است.)
•| @ManeAdam 🌼|•
#داستانڪ...
🌟اربابی یکی را کشت و زندانی شد. و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد. شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، تونلی به داخل زندان زد و نیمه شب او را از زندان فراری داد.
🐎اسبی برایش مهیا کرد و اسب خود سوار شد. اندکی از شهر دور شدند، غلام به ارباب گفت: ارباب تصور کن الان اگر من نبودم تو را برای نوشتن وصیتت در زندان آماده میکردند. ارباب گفت:
👈سپاسگزارم بدان جبران میکنم. نزدیک طلوع شد، غلام گفت: ارباب تصور کن چه حالی داشتی الان من نبودم، داشتی با خانوادهات و فرزندانت وداع میکردی؟ ارباب گفت: سپاسگزارم، جبران می کنم.
👥اندکی رفتند تا غلام خواست بار دیگر دهان باز کند، ارباب گفت تو برو. من میروم خود را تسلیم کنم. من اگر اعدام شوم یک بار خواهم مرد ولی اگر زنده بمانم با منتی که تو خواهی کرد، هر روز پیش چشم تو هزاران بار مرده و زنده خواهم شد
«لاتبطلوا صدقاتکم بالمن و الذی»
هرگز نیکیهای خود را با منت باطل نکنید.(بقره،آیه۲۶۴)
@ManeAdam
#داستانڪ؛
*دزدی ازنردبان خانه ای بالا رفت.*
*ازشیارپنجره شنیدکه کودکی می پرسید:خدا کجاست؟*
*صدای مادرانه ای پاسخ داد:خدا درجنگل است،عزیزم.*
*کودک دوباره پرسید:چه کارمی کند؟*
*مادرگفت:داردنردبان میسازد!*
*ناگهان دزدازنردبان خانه پایین آمدودرسیاهی شب گم شد!*
*سالها بعد،دزدی ازنردبان خانه حکیمی بالامیرفت.*
*ازشیارپنجره شنیدکه کودکی پرسید:خداچرانردبان میسازد؟*
*حکیم ازپنجره به بیرون نگاه کرد، به نردبانی که سالهاپیش،ازآن پایین آمده بود وروبه کودک گفت:برای آنکه عده ای راازآن پایین بیاورد و عده ای را بالاببرد!*
*نردبان این جهان ما و منیست*
*عاقبت این نردبان افتادنیست*
*لاجرم آن کس که بالاتر نشست،*
*استخوانش سخت تر خواهد شکست*
•| @ManeAdam 🌼|•