eitaa logo
"Letters to Mari"
17 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
آنجلا خسته بود. روی کاناپه ولو شد و به سقف نگاه کرد.‌ یک دقیقه.. دو دقیقه.. سه دقیقه.. ناگهان نشست. +چه وضعشه؟ حتی نمیتونم بگم خودم موندم و خودم! صدای جیرجیرک اتاق رو پر کرد. +عاااا.. خب خونه اینقدر خالیه که حتی توی روز هم صدای اون بچه سوسکا میاد! تا جایی که حنجره اش جواب میداد، از اعماق وجود فریاد کشید: خسته شدمممم.. هیچکس زبون منو نمی‌فهمهه! هی توضیح میدم و هی نتیجه ای ندارهه! خب پس وقتی به خاطرش کاری نمیتونی بکنی و فقط همه چیز بدتر میشه چراا هنوزم میخوای توضیحاتم رو بشنویی؟ وقتی ازم میخوای بهت توضیح بدم دیگه دست خودم نیستت.. اونوقت ازت انتظار دارمم.. خب چیکار کنم؟ این داره مدام تکرار میشه! من عصبانی و دلخور میشم و ماریوس و آنجلوس تاوان میدن! ما طاقت دیدن اثرات عملمون رو ندارییمممم! بلند تر از قبل فریاد کشید: میشنویییی؟ ندارییمممممم...! در همان حالت خشکش زد. آنجلوس، شبیه برق گرفته ها در چهارچوب در ایستاده بود. +اوپس... آنجلا از خجالت سرخ شد. +شرمنده داداش... -نفس عمیق بکش آنجلا! ما فقط توی اتاقمونیم. هنوز گوش هامون میشنون...
ماریوس قلم رو از کاغذ برداشت. کی اینو کشیده بود؟ اصلا یادش نمیومد.. اما خاطرات اون روز هنوزم جلوی چشمش بود. رزاموند، با تاجی از گل های رز.. خودش تیغ های گل ها رو جدا کرده بود تا بچه ها ازش تاج درست کنن.. تولد رز بود و بچه ها میخواستن برای مامانشون سنگ تموم بذارن.. موفق هم شدن.. دختر تابستان اون روز خوشحال ترین بود.. چه خاطره ی خوبی... بهت زده انگشتاش رو زیر چشمش کشید. گریه کرده بود..؟ کی؟ چطور اصلا متوجه نشده بود.. البته حق داشت.. بعد از این همه مدت، خیلی دلش براشون تنگ شده بود..
"Letters to Mari"
ماریوس قلم رو از کاغذ برداشت. کی اینو کشیده بود؟ اصلا یادش نمیومد.. اما خاطرات اون روز هنوزم جلوی چ
این بار قلم رو برداشت و تصور کرد همینجاست.. روی صندلی کنارش نشسته و سرش روی میزه.. احتمالا خوابش برده.. همیشه همین اتفاق میفتاد.. شبا وقتی که از سر کار برمیگشت، اول میومد تا باهم درس بخونن.. همیشه دلش میخواست ماریوس هم بتونه درسش رو ادامه بده.. دوست داشت بتونن باهم برن دانشگاه.. صدای گریه ی بچه ها رو که شنید، چشماش از تعجب گرد شد. دیگه توی خونه ی پدریش نبود. رز، کنارش روی میز خواب بود و به نظر می‌رسید بچه ها بیدار شدن.. سراسیمه بلند شد و آهسته در اتاق رو بست. بچه ها رو بغل کرد و به آشپزخونه رفت. شیشه ها رو برداشت و شیرشون رو آماده کرد.. کمی بعد، همه خوابیده بودن و ماریوس تنها بیدار بود.. لبخندی زد. «کاش هیچ وقت این خوشی ها تموم نشن.. زندگی پر از بالا و پایین هاست.. هیچ وقت قرار نیست دست از سرمون برداره.. یه روز شادیم و یه روز غمگین.. اما من به زندگیم افتخار میکنم، چون قلبم اسودست.. آسوده از اینکه میتونم لبخند بزنم و احساس کنم که چی اطرافم میگذره.. برای زنده بودن همین دو رکن کافیه..»
آنجلا خونسرد سر تکون داد: «خب... پس میگی الان نباید این حرف رو بزنم چون حساب نشدست و حرف نسنجیده محسوب میشه؟». آنجلوس سرشو به نشونه تایید تکون داد: «دقیقا!». «خب... پس تو میگی که حرفمو نزنم..» زد زیر خنده. خندید و بیشتر خندید. خواست حرفی بزنه که آنجلوس با یه شیرجه جلوی دهنش رو گرفت: «هیسس.. آنجلا دختر خوبیه، حرف بد نمیزنه. هیس.. اروممممم...» آروم شد و سرشو به نشونه تایید تکون داد. «پس حرف بد نمیزنی.. با سه شماره دستم رو برمیدارم.. یک.. دو.. سه..» آنجلوس دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و آروم آروم عقب رفت. آنجلا پاشو محکم روی زمین کوبید و نشست: «حرفت منطقی نیست! قهر که نمیتونم بکنم! جیغ هم نباید بزنم بچه خوابه! بد رفتاری و حرف بد هم که ممنوعه! پس تو بگو من الان چیکار کنمممم که اصلا به حرفم گوش نمیدی!» «خودت می‌دونی آنجلا. چنین رفتاری مثل این میمونه که چاقو رو از زخم بیرون بکشی و دوباره باهاش خودت رو زخمی کنی. غیر عقلانی، دردناک، خطرناک و اشتباه!».