eitaa logo
"Letters to Mari"
16 دنبال‌کننده
16 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
آنجلوس سرش رو به پشت صندلی تکیه میده. چشماشو میبنده: «من دیگه نمی‌دونم. هرکاری میخوای بکن آنجلا.. فقط آتیشمون نزن.» ماریوس که تبدیل به یک پسر بچه ی حدودا چهار پنج ساله شده، گیج نگاهش رو بینشون میچرخونه. آنجلا شونه رو نمایشی دور انگشتاش میچرخونه: «نگران نباش داداش! از اول باید ریش و قیچی رو میدادی دست خودم!» می‌خنده و موهای ماریوس رو آروم آروم شونه می‌کنه: «چه آقا پسر خوبی داریم اینحا~ چه پسر کوچولوی مهربونی~» آنجلوس نفس عمیقی می‌کشه. نیم نگاهی میندازه و به سمت اتاقش می‌ره. زمزمه ی «امیدوارم همه چیز سالم بمونه» اش اینقدر آرومه که حتی خودش هم به سختی میشنوه.. اما ما هممون‌ امیدواریم که همه چیز ختم به خیر خواهد شد..
تلفن ها مدام زنگ میخورد. پرونده های باز و نیمه باز دور تا دورش رو پر کرده بودن و آنجلوس میدونست اگه اون موقع استراحت کنه، کسی نیست که به مسائل رسیدگی کنه. حالا که میتونست حرکت کنه و بلند بشه، حق نداشت کار ها رو پشت گوش بندازه. بین همه چیز، لحظه ای ایستاد. به دیوار سفید خیره شد و نفس عمیقی کشید.. «آنجلا کاش اینجا بودی. تو جنگیدن رو از هرکسی بهتر بلدی.. با اینکه وانمود کردیم هنوز هستی، اینجا هیچکس به پات نمی‌رسه. گاهی تصمیمات اشتباه می‌گرفتی، اما حضورت باعث رشد و ایستادگی بود. کاش برمی‌گشتی...» هنوز جملش تموم نشده بود که تلفن دوباره زنگ خورد. یک پروژه جدید در راه بود...
وایولت نگاه کلافه ای کشید. دستش رو به کمرش زد و اطراف رو نگاه کرد. +قدیما یکم‌ شور و هیجان داشت.. ولی الان هیچ خوشم نمیاد که تا به امتحانا میرسیم همشون باهم من و خونه رو تنها میذارن. انگشت اشاره اش رو روی میز کشید. +بازم‌ خاک؟ نچ نچ.. تازه اینجا رو هم که به هم ریختن..
آنجلا، برعکس همیشه توی اتاقش نشسته بود و مطالعه می‌کرد! صدای تق تق در بلند شد. +کیه؟ آنجلوس بود: میشه بیام تو؟ و قبل از اینکه جوابی دریافت کند در را باز کرد:خب.. یه اتفاق عجیب.. شاید ترسناک افتاده.. لطفا بیا! دستش رو گرفت و دنبال خودش کشید. آنجلا خیلی از این پریشانی آنجلوس تعجب کرد. اما بر خلاف انتظارش، وقتی به سالن رسیدند اون هم خشکش زد. ماریوس وسط سالن نشسته بود و زار زار گریه میکرد: من خانوم کوچولو می‌خوامممم! من دلم برای گل های قشنگم تنگ شدههه.. فک آنجلا نزدیک بود روی زمین بیافته. یه لحظه مکث کرد و با تامل به زمین خیره شد..: می‌دونم باید چیکار کنم.. با قدم های جدی و محکم جلو رفت. کنار ماریوس نشست، و با صدای بلندی زد زیر گریه: منم آقا کوچولو میخواممممم... حتی توی داستان ها هم تنها بودممممم..‌ آنجلوس بهت زده بهشون نگاه کرد: فکر میکردم ازت کمک خواسته بو-.. عا.. چی بگم والا.. دو دستی سرش رو محکم گرفت و روی زمین نشست. «نگرانم که منم بهشون بپیوندم! آخه این چه کاریه.. وسط کار و زندگی.. باهم بشینیم گریه کنیم؟ البته دلیلمون متفاوته.. حداقل من برای چیزای واقعی گریه می‌کنم...!؟»
"Letters to Mari"
نیلی تنها مانده بود. خواست با بازگشت، مخالفتش را اعلام کند که ملکه دستش را بالا آورد. «با اجازه شخص
پارت‌اول بخش‌دوم؛ "برشی از داستانی‌که‌وجود‌ندارد" خانه‌ها در آتش می‌سوختند. بوی دود و خون، با زجه‌ها و فریادهای بی‌پایان در هم آمیخته بود و تمام ذهن کاملیا را پر کرده بود. نمی‌دانست چگونه به اینجا رسیده است. با بهت اطرافش را نگاه کرد. انگار تازه عمق فاجعه برایش قابل درک می‌شد. درست روبه‌رویش، پیکر بی‌جان آنجلا و آنجلوس روی زمین افتاده بود. نفسش در سینه حبس شد. صداها در هم پیچیدند و ذهنش به ساعتی قبل پرتاب شد... آنجلا با ذوق از شیرینی‌های گرم و تازه‌ای که مادرش پخته بود تعریف می‌کرد و با خنده، یکی‌یکی آن‌ها را به زور در دهان امیلیا می‌گذاشت. امیلیا میان خنده و اعتراض تقلا می‌کرد و کاملیا، با وجود حفره‌ی بزرگی که در قلبش داشت، گرمای چیزی را لمس کرد که مدت‌ها از آن محروم مانده بود؛ خانواده. آن لحظه آن‌قدر آرام و دلنشین بود که نفهمید زمان چگونه گذشت. ناگهان آنجلوس سراسیمه به داخل اتاق دوید. «جمع کنید! سریع! باید بریم... کاملیا باید از اینجا بره! زود!» سینی از دست آنجلا رها شد و با صدایی بلند روی زمین افتاد. شیرینی‌های تازه روی کف اتاق پخش شدند و زیر پا له شدند. کاملیا نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده است. چرا باید فرار می‌کرد؟ آن خواهر و برادر چه چیزی را از او پنهان می‌کردند؟ اما حتی فرصتی برای پرسیدن پیدا نکرد. لنگه‌های در با ضربه‌ای سهمگین از هم باز شدند و سربازان سلطنتی اتاق را محاصره کردند. آنجلوس بی‌درنگ خودش را سپر دخترها کرد، شمشیرش را از نیام بیرون کشید و روبه‌روی سربازان ایستاد.