🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟
🌸رمان آموزنده و کمی عاشقانه #ضحی
🌸قسمت ۴۰۵ و ۴۰۶
_#آوردنت
واقعا در کار تو من متعجبم نمیدونم چی داری که انقدر بهت توجه میشه!
دوباره سربرگردوند سمت حرم:
_یعنی باور کنم؟
_مختاری!
_شک دارم...
_شک مقدمه #یقینه اگر درست فکر کنی
_خسته شدم بس که این مدت فکر کردم
مغزم ورم کرده داره متلاشی میشه ولی به نتیجه نمیرسم
_چرا؟!
تا اومد زبان باز کنه صدای اذان کوچه رو پر کرد صلواتی زیر لب فرستادم و جانمازم رو از توی کیف بیرون اوردم
کتایون هم دیگه چیزی نگفت
حس کردم الان سکوتم بیشتر کمکش میکنه تا سوالم
پس سکوت کردم!
.........
از پهلوی راست به پهلوی چپ غلتیدم و دستی به صورتم کشیدم:
_چقدر این چند روزه خوابیدیم ما از سر بیکاری! بریم خونه حالا حالاها نمیخوابم!
رضوان زد زیر خنده:
_خدا شفات بده
بده مگه
_خب کسالت میاره رضا زنگ نزد؟!
نگاهی به گوشیش کرد:
_نه من بزنم؟!
_آره بزن
تا رضوان زنگ بزنه رو کردم به کتایون و پرسیدم:
_مامانت میدونه فردا ایرانی؟
تمام امروز رو ساکت بود و متفکر به سقف خیره شده بود و برای به حرف آوردنش به هر راهی متوسل شده بودم اما هربار با تکان سر یا جمله ی کوتاهی عذرم رو خواسته بود
حتی برای ناهار هم نیومده بود
اینبار هم مثل دفعات قبل کوتاه گفت:
_نه
برسم تهران خبرش میکنم!
دوباره پرسیدم:
_گرسنه ت نیست؟ ناهار که نخوردی لااقل یه عصرونه ای بخور تا شام ضعف نکنی
غلتی زد و پشت به من رو به دیوار خوابید: _گرسنه م نیست
ژانت نگران و آهسته اشاره کرد:
_این چشه؟!
با اشاره خواستم کاری به کارش نداشته باشه و چرخیدم سمت رضوان که داشت میگفت:
_باشه پس فعلا!
تا تلفن رو قطع کرد با خوشحالی خبر داد:
_رضا گفت حاضر شید بریم بیرون بستنی بخوریم! بریم سوغاتم بخریم
کتایون صدا بلند کرد:
_من نمیام شما برید!
از تخت پایین پریدم و دستش رو کشیدم و بلند کردم:
_پاشو خودتو لوس کردی هرچی هیچی بهش نمیگم زودباش لباس عوض کن
بستنی رو مهمون ژانتیم که ویزاش جور شده
بجمب
دستش رو از دستم بیرون کشید و گرفته گفت:
_اذیت نکن حوصله ندارم
ژانت بلند شد و کنار تختش زانو زد:
_کتی تو چته؟ چی شده؟
از هول برملا شدن رازش پشت کرد و دراز کشید:
_چیزی نیست گفتم حوصله بیرون ندارم
رضوان پیش اومد و گفت:
_ آخه نمیشه که تو نیای! به ما خوش نمیگذره! اذیت نکن دیگه
کتایون کلافه توی جاش نشست:
_با این حالم بیامم خوش نمیگذره
_تو بیا حالتم خوب میشه اصلا مگه نمیخوای برا مامانت سوغاتی ببری؟
چند ثانیه ای خیره نگاهش کرد و بعد دستی به سرش کشید:
_چی بگیرم براش یعنی؟
رضوان با لبخند گفت:
_خب بیا ببین چی میپسندی انگشتر یا تسبیح یا اگرم به کارش نمیاد لباس!
کتایون نگاه غریبی کرد:
_چرا به کارش نیاد؟
اون مثل من زندیق نیست به کارش میاد!
رضوان بی توجه به زبان تلخش صورتش رو بوسید:
_بیخود تندی نکن که از چشم نمی افتی
پاشو لباس بپوش!
........
قدم زنان در خیابان مجاور حرم و بستنی خوران، مشغول ابتیاء سوغاتی برای اهل و خانواده و گفتگو پیرامون موضوعات پراکنده بودیم و کتایون کماکان در خود فرو رفته کنارمون فقط راه میرفت
هر چی هم به بهانه معرفی کالاهای مختلف جهت سوغات برای خواهر و مادرش میخواستیم به حرفش بگیریم افاقه نمیکرد و نه پسند میکرد و نه حتی حرفی میزد
احسان آرام رضوان رو صدا کرد و سردرگوشش چیزی گفت
رضوان هم به همون ترتیب جوابش رو داد و سمت ما که شالهای سفید عربی با گلهای ریز رنگهای مختلف رو تماشا میکردیم برگشت
سر جلو آورد و رو به کتایون گفت:
_بابا باز کن این سگرمه هاتو این داداش بیچاره من فکر میکنه تو سر حرف دیشبش دمغی عذاب وجدان داره گفت دوباره ازت عذرخواهی کنم
کتایون لبخند کمرنگی زد و راحت گفت:
_نه بابا اون همون لحظه تموم شد رفت
بعد نفس عمیقی کشید:
_درد من دیگه این چیزا نیست
سعی کردم بحث رو عوض کنم:
_بچه ها اینجا رو دیدید دیگه خبری نیست.
بریم عتبه من خرید دارم...
بعد رو به رضا یک قدم نزدیک شدم و گفتم:
_داداش بریم عتبه؟
سری تکون داد و راه افتادیم
از همون قسمت کوچه وارد شدیم و مقابل حرم امام حسین(ع) کنار عتبه توی صف کوتاهی قرار گرفتیم
ژانت پرسید:
_اینجا چه چیزایی دارن؟
رضوان توضیح داد:
_اینجا فروشگاه خود حرمه
لوازمی مثل سنگ مزار و خاک تربت و قرآن و کتب دعا و تسبیح و عطر و اینجور چیزا رو داره
رو کردم به رضوان:
_میگم واسه مامان چی بگیرم به چشمش بیاد به نظرت؟
_یه تسبیح تربت بگیر
_کم نیست؟ یه عطرم بگیرم کنارش چطوره؟
لبخند دندان نمایی زد:
_چاپلوسی بیجا مانع کسب است حتی شما دوست عزیز یه چیز بگیر زیاد خودتو لوس کنی بیشتر باید ناز بکشی!
مشغول خرید بودیم که صدای اذان شهر رو پر کرد رو به رضا گفتم:
_بریم نماز؟!
_اگر دیگه خریدی ندارید بریم
🌱ادامه دارد.....
🌸نویسنده؛ بانو شین-الف