هدایت شده از فاٺحـــــین³¹³
گفت:
"روز دخترِ"
یادی کنیم از "شهدای غیرت"
که برای دفاع از دخترانِ سرزمینم
به شهادت رسیدند.
_شهیدان خلیلی و الداغی_
@rahbriy|فاٺحـــــین³¹³
درخانه ی ما فرهنگ خواب بودن یک نفر اصلا معنا ندارد. 🎀🙂
#سازمان_مظلومین_بینوا
مـتـروکــه🇮🇷³¹³🎒
درخانه ی ما فرهنگ خواب بودن یک نفر اصلا معنا ندارد. 🎀🙂 #سازمان_مظلومین_بینوا
میزان احترام به فرد خواب در خانه ی ما: ۰٪
#سازمان_مظلومین_بینوا
هم اکنون شاهد پخته شدن پسرا وقتی میبینن که دخترا همه ی کارهایی که اونا داخل سربازی یاد گرفتن رو بلدن، ولی سربازی نمیرن🤣
خدایا نوکرتم
هدایت شده از ‹ 🍃 گُلمـــا 💚 ›
✨🌷
🌷
بســمربالحسین علیهالسلام ؛✨
- 『#ملجــاء'🌿』-
فَفَروا اِلےَ الحُسین علیهالسلام !❤️
"#قسمت_هفتاد_و_دوم ؛ شهادت امام کاظم علیهالسلام!"
بغض و حرصم قاطی شده بود. دندونامو محکم به هم فشار دادم و با ناراحتی چشم از مجتبی گرفتم. گفتم: «مجبور نبودی ناامیدم کنی! دلم خوش بود حداقل راهی هست که بتونم خودمو... از این جایی که هستم... ازین گذشتهای که نمیذاره به امامم نزدیکتر بشم، برسونم به امامم! مجبور نبودی بگی منظورت این بود که نمیتونم! که همینه که هست... که من هیچوقت نمیتونم مثل شماهایی بشم که از اول میدونستین امامتون کجاست و یک عمر مسیر رو برعکس نرفتین!»
ریحان سرش رو بلند کرده بود و با تعجب نگاهم میکرد. پیشونیشو بوسیدم و سعی کردم آروم باشم. مجتبی لبخند کمرنگی زد و گفت: «من اینا رو هم نگفتم!»
با عصبانیت سر بلند کردم. آرامش توی نگاهش، مثل همیشه نبود. از جا بلند شد و گفت: «من برم ریحان رو از تو اتاق بیارم!»
خندیدنم دست خودم نبود. «دیوونه شدی؟ ریحان اینجاست!»
ریحان، با ولع داشت انگشتش رو میمکید. مجتبی گفت: «نه... تو اتاقه! میرم بیارمش!»
قدم اول رو که برداشت، مثل فشنگ از کوره در رفتم. «شوخیت گرفته؟ من دارم میگم کم آوردم! دارم میگم راهمو گم کردم! بعد تو میخوای بری دنبال ریحان خیالی ای که تو اتاق جا گذاشتیش؟»
سر جاش نشست. آروم و با طمانینه، انگار که تموم حروف و کلمات شکستنی باشن و باید با احتیاط بیان بشن، گفت: «ایستادی جلوی رودی که وجود نداره، و در حالیکه اینقدر نزدیکی که میتونی گرمای نفس های امام رو احساس کنی، فکر میکنی اینقدر دوری که اونطرف رود، که به خیالت امامت ایستادن، رو نمیبینی!»
احساس میکردم هیچی نشنیدم. هیچیِ هیچی... . آروم گفتم: «چ... چی؟ چی گفتی؟»
لبخندش پررنگ تر شد. گفت: «شاگردی از استادش پرسید ما چرا امام زمان (عج) رو نمیبینیم؟. استادش گفت روتو بگردون. بعد گفت منو میبینی؟ شاگرد گفت نه!. استاد گفت برای همین امام زمان (عج) رو نمیبینی!»
اشک توی چشمام چرخید. چیزی توی سینهم سنگینی میکرد. مجتبی شمرده شمرده تر از قبل گفت: «نه رودی هست، نه فاصلهای! برگرد علیاکبر! امام، درست پشت سرتن!»
ناخودگاه نگاهم سمت تابلوی روی میز پذیرش برگشت. توی ذهنم خودم رو میدیدم که بعد از ماهها، چشم از امواج رو به روم گرفتهم و برگشتم... و دارم قامتی غرق نور میبینم! بیاختیار زیرلب زمزمه کردم: «یا امام رضا...»
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و ناباورانه گفتم: «امکان نداره... نمیشه!»
مجتبی از توی کیف وسایل ریحان، شیشه شیرش رو درآورد و ریحان رو بغلش گرفت. گفتم: «چطور میشه جایی که تو هستی، سعید هست... ا... اصلا شما هیچی! چطور میشه جایی که یکی مثل حاج باقر هست، منم باشم...؟»
مجتبی دستش رو مثل گهواره گرفته بود و شیشه رو بین دستای ریحان نگه داشته بود. لبخند پررنگی زد و گفت: «دیدم همه جا بر در و دیوار حریمش...
جایی ننوشتهست گنهکار نیاید!»
نفس عمیق کوتاهی کشید و گفت: «وقتی حر نزدیک خیمهٔ امام شد، هیچکس باهاش بدرفتاری نکرد. حضرت عباس (ع)، با احترام بردنش پیش امام حسین (ع)... . این خانواده، به دلت... به نیتت نگاه میکنن! بخوای پیششون بمونی، دیگه فرقی نمیکنه حر باشی یا حبیب؛ در آغوشت میگیرن!»
میفهمیدم که راست میگه، ولی انگار نمیخواستم باور کنم. تکیه دادم به پشتی مبل و درحالیکه از هیجان نفسم تند شده بود، تکرار میکردم: «امکان نداره...»
ـــــــــ ــ
هدیه به آقای جوانان ، حضرت علیاکبر
علیـهالسلام💕
بـھ قلـم : خادم الحسـن علیهالسلام🌱
(میـم_قــاف)
- نشر با قید نام نویسندھ و منبع ، آزاد میباشد .
✨https://eitaa.com/Golma8
مـتـروکــه🇮🇷³¹³🎒
درخانه ی ما فرهنگ خواب بودن یک نفر اصلا معنا ندارد. 🎀🙂 #سازمان_مظلومین_بینوا
نظر یکی از دوستان در رابطه با این فرهنگ. 💔
#سازمان_مظلومین_بینوا