eitaa logo
مطلع عشق
269 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
73 فایل
@ad_helma2015 ارتباط با مدیر کانال برنامه کانال : شنبه ، سه شنبه : امام زمان( عج ) و ظهور ومطالب سیاسی یکشنبه ، چهارشنبه : خانواده وازدواج دوشنبه ، پنجشنبه : سواد رسانه داستانهای جذاب هرشب بجز جمعه ها استفاده از مطالب کانال آزاد است (حتی بدون لینک )
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۲ بهمن ۱۴۰۲
مطلع عشق
Naeboziyare1001
پیج نائب الزیاره ، امشب ( پنج شنبه ) ساعت ۳۰: ۱۰ لایو از حرم امام حسین (ع) شب جمعه ، شب زیارتی امام حسین هست
۱۲ بهمن ۱۴۰۲
مطلع عشق
اون موقع فکر میکردم زندگی قبلیم یه عذاب بوده - حالا چی فکر میکنی - فکر میکنم امتحانه خدا بوده - ا
بیست و نه 🍃بعضی شبا هم که خیلی از دست محمد و کاراش و توجهات و لاپوشونیا مامان و بابا آسی میشدم ، میرفتم و خونه ی مروارید میخوابیدم ! درسته ازم شیش سال بزرگتره ولی خیلی باهام جوره ! ... خلاصه اینکه این شد دلیل قبول کردن ازدواجم با شما ! مسعود به وضوح ناراحت شد. از رفتار هایی که زندگی را برای معصومه صرفاً به خاطر دختر بودن ، تلخ کرده بودند ، متنفر بود ! چرا این همه تبعیض را باید در زندگی اش تحمل میکرد ؟! از پدر و مادر معصومه عصبانی بود ! با صدای گرفته ای گفت : پس واسه همینه که حسن زود بهت عادت کرده ... از بچگی ، مادر بودی ! پوزخندی زد و گفت : یه چی توو همین مایه ها ! - حسنو دوست داری ؟! محکم گفت : نه! مسعود نگاه متحیری به او کرد و پرسید : چرا ؟! چون من هیچکسو توی زندگیم دوست ندارم ... اوج احساسی که به اطرافیام میتونم داشته باشم دلسوزیه ... دلم واسه شما سوخت و همه رفتارای غیر قابل تحملتونو تحمل کردم( مسعود لبخند محوی زد) ... دلم حتی واسه مامان و بابامم سوخت و قبل از اومدنه اینجا همه پس اندازه دو ساله مو دادم بهشون تا مجبور نشن دست پیش اون محمد دراز کنن ... اوج احساسم به همه همینه ... فقط واسه ی محمد و اون دو تا وحشی نمیتونم دلسوز باشم ... همین چند روز پیش بود که برای اولین بار عاشق شدم !...( پوزخند زد) عاشق شما یا حسن نه ها !...عاشقه خدایی که عاشقمه! ( نفس عمیق و آرامی کشید و لبخند دلنشینی بر لبش نشست) پس دلیل تغییر رفتار دوباره ت این بود پوزخندی زد و گفت : بله ! ... اول گفتم شبیه نرگس بشم تا طلاق نگیرمو به اون خونه برنگردم ... بعددیدم خدا ولم نمیکنه ! ... اونقدر بهم آرامش داد تا اینکه شدم یه معصومه ی واقعی نه شبیه نرگس !... الانم دیگه برام مهم نیست که طلاق بگیرم یا نه ... دیگه همه چیزو دست عاشق واقعیم سپردم ... خودش بهترین عاقبتو برام رقم میزنه
۱۲ بهمن ۱۴۰۲
اوهوم !... شبیه نرگس نیستی ... نرگس از چهره گرفته تا وضع خونوادگیش با تو زمین تا آسمون فرق داشت ! معصومه تک خنده ای کرد و چیزی نگفت. دوباره چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد. مسعود داشت به حرف های معصومه و زندگی سخت گذشته اش فکر میکرد. شاید کمی هم به او حق میداد که کسی را دوست نداشته باشد. حیف او با این قلب مهربان بود که نتواند کسی را دوست باشد. چرا اینا رو تا حالا نگفتی ؟! زهرخندی زد و گفت : مگه مهم بودن ؟! ... نه !... معصومه و گذشته ش و سختیاش واسه هیچکی مهم نیست ( چشمانش خیس شد) ... به جز خدا من واسه هیچکی مهم نیستم ، هیچکی سکوت کرد. چه داشت بگوید ؟! حق با معصومه بود ... درون ماشین نشسته بود. حرف های دیروز معصومه عقل خفته اش را بیدار کرده بود. باورش نمیشد این همه اشتباه کرده باشد. به یک خلوت نیاز داشت. یک خلوت با نرگس ! آفتاب محکم و گرم میتابید و اخم عمیقی روی پیشانی اش نشانده بود ؛ شاید هم به حماقت های چند ماه اخیرش اخم کرده بود ! کلافه بود. از دست خودش کلافه و عصبانی بود. چه طور به اینجا رسیده بود؟! با بی عقلی هایش ! باید قبل از اینکه با بی عقلی دیگری گره زندگی اش را کورتر کند، با خودش و خدا و نرگس خلوت کند. حسن را برای اولین بار دست معصومه سپرده بود. گفته بود برای رفتن به محضر خودش را میرساند. جلوی گلفروشی ای ماشین را متوقف کرد. طبق عادتش بیست و پنج شاخه نرگس خرید که دو تایشان نرگس زرد بودند. نرگس های خوش عطری که مشامش را نوازش میکردند و اخم عمیقش را تبدیل به لبخندی آرام کردند. قبرستان زیاد هم شلوغ نبود. گویا فقط مسعود بود که گاه و بی گاه یاد نرگسش می افتاد و برایش فرق نمیکرد که چه روزی از هفته است ! جمعیتی حدود چهل نفر در حال که یک دست سیاهپوش بودند و صدای گریه و شیونشان بلند بود، دور قبر تازه پر شده ای حلقه زده بودند. با دیدن آن ها مسعود آهی کشید و عمیقاً آرزو کرد تازه درگذشته دختر جوانی مانند نرگس نباشد ! روی قبری کنار قبر نرگسش نشست. قبر بوی گلاب میداد و از خیسی اش معلوم بود که کسی قبل از مسعود برای دیدن نرگس آمده است. شاخه گل های توی دستش را کنار هم روی قبر نرگس چید و همزمان با زدن ضربات آرامی به قبر، زیر لب فاتحه خواند.
۱۲ بهمن ۱۴۰۲
سلام اقا مسعود سلام اقای صالحی سر بلند کرد. مهتا و نگار بودند. یک سینی که چند دانه خرما در آن بود در دست داشتند و میشدحدس زد که شستن قبر نرگس کار آن هاست. سلام خانوما مهتا آهی کشید و گفت : دلمون یهو هواشو کرد !... میدونستیم اگه زنده بود و این خبر رو میشنید کلی ذوق میکرد ( بغض عمیقش اشک شد.) مسعود به آرامی سرش را به بالا و پائین تکان داد و زیر لب گفت: ممنون که یادش هستین هنوز نپرسید ! منظور مهتا از "این خبر" را نپرسید ! آن قدر فکرش مشغول بود که حتی به فکرش هم نرسید که بپرسد! نپرسید و مهتا و نگار هم چیزی نگفتند. فاتحه ای خواندند و خداحافظی کردند و رفتند. حتی نگار و مهتا هم خاطره ای از نرگس بودند. "مهتا - بابا آقای صالحی یه مرخصی به این رفیق ما بدین! نگار - آره والا ! هی میخوایم باهاش باشیم میگه مسعود منتظرمه... با مسعود قرار دارم... مهتا - تازه وقتیَم با ماست باز فکرش پیش شماست و هی درباره ی شما حرف میزنه ! مسعود بلند خندید و نرگس چشم غره ای به آن دو رفت..." مرور خاطرات گذشته را با نفس عمیقی نیمه کاره گذاشت. سلام نرگسم ! خوبی خانومی ؟! نرگس حسابی خراب کردم ! حسابی توی امتحانی که خدا ازم گرفت خراب کردم ! تو رفتی و من دیوونه شدم ... عقلمو از دست دادم و حالا من موندمو و معصومه ی بیچاره ای که از روی ناچاری وارد زندگیم شده... عقلمو از دست دادم و حالا حسابی شرمنده ی خدام که تا تو رو ازم گرفت تارک دنیاش شدم... یادته میگفتی این دنیا بزرگترین نعمت خداست و باید ازش بهترین استفاده رو برای نزدیکتر شدن به خدا کرد ؟!.. .حالا من تا خدا خواست امتحانم کنه و تو رو ازم گرفت همه دنیا رو بیخیال شدم و با دیوونگی تمام چند ماه شدم یه مُرده ی متحرک... حسابی شرمنده شم که این مدت این همه اشتباهات ریز و درشت کردم...بد اخلاقی... گوشه گیری... بی عقلی... ازدواج بدون شناخت و علاقه... ندادن حسن به بقیه حتی مامان ادامه دارد...
۱۲ بهمن ۱۴۰۲
سلاام
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
جمعه تون بخیر و خوشی😊
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
خانوما بیاین ، کارتون دارم یه پیشنهاد خوب دارم براتون
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
اگه مثل من عاشق لاک زدن هستین 🙈 ولی بدلیل اینکه برای هر بار وضو گرفتن ، دچار مشکل میشین ، و پاک کردن لاکهای معمولی موجود در بازار سخته و هم اینکه استفاده مداوم از لاک پاکن ها به ناخن آسیب میرسونه و اونا رو شکننده میکنه
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
لاک شاین لاک نمازی رو بهتون پیشنهاد میدم
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
براحتی بصورت برچسبی از روی ناخن جدا میشه و اسیب هم نمیرسونه دیگه دردسر اَستون زدن و با لاک پاک کن پاک کردن رو نداره
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
شبیه تبلیغات تلویزیون شد 😂 ولی تبلیغ نیست خودم استفاده کردم و راضیم ازش واقعا راحته ، رنگای متنوعی هم داره معمولا پیج ها و کانالهای محصولات ارایشی طبیعی گیاهی ، دارن قیمتشم مناسبه
۱۳ بهمن ۱۴۰۲