eitaa logo
مطلع عشق
270 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
73 فایل
@ad_helma2015 ارتباط با مدیر کانال برنامه کانال : شنبه ، سه شنبه : امام زمان( عج ) و ظهور ومطالب سیاسی یکشنبه ، چهارشنبه : خانواده وازدواج دوشنبه ، پنجشنبه : سواد رسانه داستانهای جذاب هرشب بجز جمعه ها استفاده از مطالب کانال آزاد است (حتی بدون لینک )
مشاهده در ایتا
دانلود
سواد تبلیغاتی از نان شب واجب تر است وقتی که سرود پخش شد آنقدر تاثیرگذار بود که علاوه بر فراگیری داخلی، کشورهای دیگر هم ان را اجرا کردند و این یعنی صادرات کار فرهنگی .. یکی از تکنیک هایی که برای از بین بردن چنین کارهای موثری انجام میشود، تکنیک است که پس از مدت کوتاهی اثر را به تبدیل میکند چون از بار جدی بودن اثر به شدت میکاهد حالا اگر این طنز و شوخی در ضدیت با اثر باشد یعنی اگر خود اثر را مورد تمسخر قرار دهند با مقاومت طرفداران ان مواجه میشوند، پس چه باید کرد؟؟ باید کاری کنیم که خود نیروهای انقلابی اثر را تخریب کنند اما چگونه ؟؟؟!! مدتی است که سلام فرمانده را در قالب و و یا همان سلام فرمانده ولی با تصاویر پهلوی یا منافقین و یا غیره به جهت تمسخر ، توسط نیروهای انقلابی در حال پخش است دشمن متوجه شده است که این سرود تاثیرات زیادی در حوزه اندیشه و باور نونهالان و نوجوانان دارد، حال قصد دارد با طنز قرار دادن ان توسط خود نیروهای انقلابی از اثر و بار ان بکاهد چون اثری که به طنز تبدیل شود دیگر جدی گرفته نمیشود بنابراین را طراحی میکند که شما با هدف انها در این زمینِ بازی ، حرکت کنید و تصور کنید که دارید این اثر فرهنگی را گسترش می دهید ولی در حقیقت مشغول تخریب آن هستید! مردم باید متوجه این باشند که بلندگو و نیروی بی مزد و مواجب دشمن نشوند. اگر در برخورد با چنین اثراتی نباشد ، در مدت زمان کوتاهی زحمات عده ای که محصول فرهنگی استراتژیک تولید کرده اند را به دست باد می سپاریم و فکر هم میکنیم که برای خدا کار کرده ایم ... سواد تبلیغاتی از نان شب واجب تر است این را به همه بگویید سخنرانی ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ تهران
مطلع عشق
که به تسـجیل شدن تن دادم. ازطرفی راه دیگري را براي درست زندگی کردن نمیشناختم. تبلیغات علیه م
دوازدهم 🍃آقاي صـمیمی و آقاي پارسا کم کم مرا تهدیـد میکردنـد و میگفتنـد اگر تو نخواهی که تسـجیل شوي دیگر نمیتوانی در این خانه زندگی کنی چون همه اعضاء این خانواده از بهائیان فعال اینجا معه هسـتند و تو اگر نخواهی مثل آنها باشـی نمیتوانی با آنها زندگی کنی یعنی براي خودت سـخت میشود و من با اینکه به شدت از این تهدیدها و این رفتارهاي کودك فریبانه متنفر بودم و این سیاست ابلهانه راکه آنها اتخاذ کرده بودند بسـیار احمقانه میدانسـتم تصـمیم خود را به آنها گفتم و آنها باخوشحالی فرم مخصوص تسجیلی را به من دادند و من آنرا پرکرده و امضاء کردم. آنها به من تبریک گفتنـد و به پـدر و مادرم هم تبریک گفته و رفتنـد. شب همانروز برادرم همه را دعوت کرده بود، در آنجا همه مرا تحسـین کرده و تبریک میگفتنـد و تشویق میکردنـد که در این عرصه خودي نشان دهم و آنچنان از استعدادها و قابلیتهایم استفاده کنم که همه را مدهوش خود کرده و غبطه دیگران را برانگیزم. ایام به همین منوال میگذشت و من از همانروزها مسـئولیتهایی را برعهده گرفتم، مسئول و مربی مهدکودك، عضو هیئت موسیقی و عضو کمیسیون نوجوانان شدم که هرکدام از اینها احتیاج به فعالیتهاي جانبی زیادي داشت و تقریبا همه اوقاتم پرشده بود.
برخورد منو مربی پرورشی چنـد ماه بعـد حـدود اواخر سال بود کسانی به معلم پرورشـی مـدرسه گزارش داده بودنـد که رها بچه ها را به بهائیت تبلیغ میکنـد. زنگ تفریـح معلم پرورشـی پیشم آمـد و گفت: شـنیدم که بچه ها را تبلیغ میکنی، توحق نـداري که ذهن بچه ها را مغشوش کنی و براي آنهـا از بهائیت حرف بزنی و رو به دوسـتانم کرده و گفت: بهائیت یک مکتب دست ساز است که توسط روس و انگلیس براي تفرقه میان مسـلمین و اختلال در اتحاد مسلمین بنیان نهاده شد و اضافه کرد: این مکتب دین نیست بلکه براي اغفال دیگران آنرا به نام دین نامگـذاري کرده انـد. من به شـدت از این نوع مخدوش شدن ذهن دوسـتانم ناراحت شده و به دفاع از بهائیت پرداختم و در حقیقت فرصتی دست داده بود که علنـا به تبلیغ بیشتري بپردازم، چیزي نگـذشت که دور مـا را افراد زیادي از دانش آموزان مدرسـه احاطه کرده و سراپا گوش بودند و با هم بحث میکردیم. معلم پرورشی گفت: ما اطلاع داریم که شما پول این مملکت را هر نوزده روز یـکبـارجمع کرده و به اسـرائیل میفرستیـد و این یعنی خیـانت به مملکت، شـما در واقع با دشـمن ملت و مملکت ما دوسـت
هستیـد ، شـما دشـمن دین و دیـانت و حق و حقیقت هستیـد و من میگفتم : دین مـا دین آمـده ازسوي خـداست و اگر ما پول جمع میکنیم براي امور مـذهبی صـرف میشود که همه در راه خـداست. بحث مـا به طول انجامیـد طوريکه زنـگ خورده بود امـا هیچ کس حاضـر نبود دور ما راخلوت کنـد و به کلاس برود بحث ما به حدي داغ بود که همه میخواسـتند ببینند نتیجه چه خواهد شد؟ من تمام چیزهائی را که آموخته بودم به زبان می آوردم و سعی میکردم همه را به بهائیت فرابخوانم و علنا قراردادي را که سران تشکیلات باجمهوري اسلامی بسته بودند و در آن متعهد شده بودند که به تبلیغ افراد نپردازند زیر پا گذاشته بودم. ساعتی بعـد نـاظم مـدرسه بـه من اطلاع داد که ازطرف اداره آمـوزش و پرورش احضـارشـده اي و براي این بلـوائیکه در مـدرسه ایجـاد کرده اي باید پاسـخگو باشـی، وقتی به اداره رفتم رئیس آموزش و پرورش از من سؤالاتی کرد و از من پرسید که چرا بچه ها را تبلیغ کردم رئیس آموزش و پرورش و معاون او گفتند تو علنا تبلیغ کرده اي در حالیکه تبلیغ کردن شما تخلف آشکار محسوب میشود و مرا به اخراج از مـدرسه تهدیـد کرد. من از این تهدیـد ترسـی به دل راه نـدادم و گفتم : مـا افتخار میکنیم که در راه دین هر گونه مشـکلی را متحمل باشـیم تحت تأثیر تبلیغات کاذب تشکیلات به شدت حاضر جوابی کردم و هرچه رئیس آموزش و پرورش سعی کرد که مرا آرام کند که ضرري متوجه من و موقعیت تحصیلی ام نباشد من بی توجه به خیرخواهی او خصمانه او را به بحث و مناظره دعوت میکردم او گفت : تو الان ما را هم تبلیغ میکنی با این سـر پر شوري که داري و با این همه حس تنفر که نسـبت به مسـلمانان داري مثل اینکه نصایح ما کارگر نخواهد بود. متأسفانه شما از طریق آمریکا کنترل از راه دور میشوید و ندانسته به جاي خدمت در راه خدا براي شـیطان بزرگ کار میکنید. من همه اینها را توهین تلقی کردم و با او مخالفت کردم و بحث در اداره هم طولانی شد. گوش من به حدي از حرفهاي تشکیلات پر بود که دیگر هیچ حرفی را نمیشنیدم و بدون تکیه بر هیچ عقل و منطقی در مقابل آنها ایسـتادم وحتی گاهی اوقات به اسـلام خرده میگرفتم و میگفتم اسـلام شما مسلمانها راخشن و جنگجو تربیت کرده امـا بهـائیت فقـط براي صـلح و دوستی تلاـش میکنـد و شـعار بهـائیت صـلح است، شـعارهاي به ظـاهر زیبائی را که فراگرفته بودم
طوطی وار تکرار میکردم تـا اینکه جسـارت من به حـدي رسـید که به جاي مناظره ، منازعه میکردم و به جاي ابراز تأسف از بلوائی که در مـدرسه به راه انـداخته بودم و به جاي عـذرخواهی، به هر نوع اهانتی علیه اسـلام دست زدم تا اینکه رئیس آموزش و پرورش عصـبانی شد و گفت: فردا بیا پرونده ات را بگیر! تو اخراجی. با افتخار تمام اتفاقات پیش آمده را که چند نفر از دانش آموزان بهائی هم شاهـد آن بودند براي خانواده و تشـکیلات تعریف کردم. آنها به تشویق من پرداختند و کوچکترین اهمیتی به اینکه من از درس و تحصـیل عقب مانده و ممکن است دیگر قادر به ادامه تحصـیل نباشم نمیدادند و تمام مدت به خاطرحرکات شجاعانه وجسارت آمیزم تشویق و تحسـینم یکردند. آنها دائما به من میگفتند خوشا به سـعادت تو که مورد توجه خاص جمال مبارك قرار گرفته اي و برگزیده شده اي تا مدرسه را فداي درگاه شکنی تو تحصـیل دنیوي را فداي تحصیل معنوي کردي و این رحمتی است که شامل حال هر کسـی نمیشود و هرکسـی چنین افتخاري نصـیبش نمیشود. همه به خاطر چنین از خود گذشتگی و شجاعتی به من تبریک میگفتنـد و من غافـل از اینکه درچه راهی چنین فـدا میشـوم و بـا چه حقیقت بزرگی در افتـاده ام بـا غروري مضـاعف در تقـویت عقایدم میکوشـیدم. فرداي آنروز باسینه اي سپر کرده و اعتماد به نفسی قوي به مدرسه رفتم. مرا دوباره به اداره فرستادند، به اداره مراجعه کردم و رئیس آمـوزش و پرورش گفت: نیـاز به فرصت داري شایـد پشـیمان شـدي و ازحرفهـایی که دربـاره اسـلام زدي اظهار ندامت کردي، گفتم: هیچ شـکی ندارم وحتی براي شـهادت در این راه آماده ام. او که متوجه بود من تحت تأثیر ترغیب هاي بزرگان بهائیت آینده تحصـیلی خود را به خطر انداخته ام گفت باز هم میگویم تو به فرصت احتیاج داري برو سر کلاست وسـعی کن دیگر تکرار نشـود. من آنروز به مـدرسه رفتم امـا تحت تـأثیر تشویـق و ترغیبهـاي روسـاي تشـکیلات دست از تبلیغ و تخریب اذهـان عمومی برنمیداشـتم چنـدین بار به من تـذکر دادنـد دو بار دیگر به اداره خوانـده شـدم اما هر بار باحـدت و شـدت بیشتري از بهـائیت و اعمـال نابجـاي خودم در ارتباط با تبلیغ دانش آموزان دفاع کردم رئیس آموزش و پرورش هم به تنگ آمـده و برخلاف میل باطنی پرونـده مرا به دسـتم داد و مرا از مدرسه اخراج کرد ادامه دارد.....
4_6035351120228910181.mp3
8.71M
💞 ۹ برای محبت کردن؛ آدما رو انتخاب نکن! مهم نیست، کی محبتت رو دریافت میکنه! مهم اینه که محبت داره، از تو صادر میشه و بر روحِ دیگران، می باره...
✳️ اون از گریه‌های جان‌سوز آقای جوادی آملی در فراق همسرش این هم از آقای فاطمی‌نیا که وقتی پسرش می‌گه چرا بدون عبا می‌ری مجلس می‌گه: «اگر آبروی من در گروی این عباست واین عبا هم به بهای از خواب پریدن مادرته، نه آن عبا را می‌خوام و نه آن آبرو رو» آره عزیزجان، جایگاه زن در اسلام حقیقی اینه 🔗 یکی بود یکی نبود https://twitter.com/mhp037/status/1526110023763501056 ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
طوطی وار تکرار میکردم تـا اینکه جسـارت من به حـدي رسـید که به جاي مناظره ، منازعه میکردم و ب
سیزدهم اولین ضـربه دنیوي را رؤساي تشـکیلات با تلقینات غلط و تشویقهاي پی در پی بر من وارد آوردند و من این کینه را از مسـلمانها بر دل گرفتم و در جهت تلافی این ضـربه برآمدم و از آن پس فعالیتم بیشتر شد طوريکه دیگر زبانزد همه بهائیان شدم حتی بهک شـهرهاي دیگر فرسـتاده میشدم تا موجب تقویت اعتقادي جوانان دیگر باشم. با تمام وجود به ارتقاي مکتب بهاء می اندیشیدم و تمام تلاش خود را میکردم. من دیگر به مدرسه نمیرفتم و نامه هائی به عنـوان احقـاق حق براي مسـئولین کشور مینوشـتم امـاچه احقـاق حقی؟! من که میدانسـتم مسـئولیت تمـام این مسائـل به خودم بر میگردد و اگر من اینهمه روي حرفهـائیکه میزدم پافشاري نمیکردم و یا اگر اینهمه درکشوري که بایـد طبق عقایـد خود بهائیـان تـابع قـانون آن باشم ارکان اعتقادي و اساسـی آنرا زیر سؤال نمیبردم و به تبلیغ افکار غلط خویش نمیپرداختم این اتفاق نمی افتـاد ، امـا نامه هـائی را کـه تشـکیلات دیکته میکرد مینوشـتم و به آدرسـهائی که آنهـا در اختیارم میگذاشـتند میفرسـتادم به امام جمعه شـهر ، به دفتر نخست وزیري دفتر ریاست جمهوري و براي مجلس شوراي اسـلامی نامه نوشـتم اما پاسـخی نیامــد چرا کـه هر مرجعی بـه رئیس آمـوزش و پرورش مراجعـه میکرد و حقیقـت را جویـا میشـد. دیگر پاســخی براي مـن بـاقی نمیگذاشت. یکروز اعضاي محفل باز مرا فراخواندند و گفتند : امروز دیگر وقت آن رسـیده که نامه اي براي امام خمینی فرسـتاده و اگر جوابی نیامد به سازمان بین المللی شـکایت کنی و از ظلمی که درحق تو شده تظلم خواهی نمائی، پذیرفتم اما در نوشـتن نامه تعلل کردم. هر چه بیشتر میگـذشت من با اتفاقات عجیبی در بین بهائیان روبه رو میشدم. که باعث تعجبم میشد از اعضاي محافل گرفته تا سایر عناصـر تشـکیلاتی همه به نوعی آلوده بودنـد و من که چشـمان تیزبینی داشـتم همه این چیزها را میدیـدم و بهشدت ناراحت بودم با خود گفتم مشـکلات من صـد چنـدان ۰چده و باید تحصـیل خود را درخانه ادامه و متفرقه امتحان بدهم در حالی که اینها سرگرم شهوات وخودپرستی و پول پرستی انداز انسانیت بوئی نبرده وخوي حیوانی دارند. از دست بیشتر افراد دلخور بودم و از
اینکه بهائیت یک بهانه شـده بود تا آنها به آمال و امیال نفسانی خویش برسـند و بتوانند آزادانه به اعمالی که در سایر جوامع ممنوع بود برسـند زجر میکشـیدم. یـکروز در کنـار خیابان ایسـتاده و منتظر تاکسـی بودم، یک پیکان سـفید ترمز کرده و عقب عقب به سمت من آمـد، مردي حـدودا چهل و پنج ساله باکت شـلوار کرم رنگ ، مرتب و متشـخص از من خواست که سوار شوم مسـیرم را گفتم. او گفت : سوار شو حق داري مرا نشناسـی. مگر تو رهـا نیستی؟ با تعجب سوارشـدم لبخنـدي محبت آمیز گوشه لبش بود حال پدر و مادرم را پرسید و گفت : از درس اخلاق برمیگردي؟گفتم: شما از احباء هستید؟ گفت: من دائی پویا هستم، به خاطرم رسیدکه یکبار سلیم برادرم از او بدگوئی میکرد و میگفت دنیاپرست وجاه طلب بود و از بهائیت خارج شد. پرسید: این همه زحمت براي چیست؟ گفتم : در راه عشق بهـاء. گفت : تو اصـلا میدانی بهـاء کیست؟ یـا فقـط به خـاطر تعریفهاي دروغینی که درباره او شده همه زندگیت را وقف او کردي؟ گفتم: من او را نخواهم شـناخت و هیچکس به معرفت او نخواهد رسید، او فراتر از ذهن کوچـک مـاست. گفت : تو او را باخـدا اشـتباه گرفته اي. این چیزها را درباره خـدا میگوینـد گفتم: او باخـدا فرقی نمیکنـد. گفت : اگر فرقی نمیکند بگو ببینم چه خصائلی دارد که فکر میکنی او با خدا فرقی نمیکند؟ یکباره به خودم آمدم، واقعا من بهاء را نمیشـناختم او را به حدي از ذهن من دور نگهداشـته بودند که لحظه اي حس کردم بت پرستم، من حتی عکس او را ندیده بودم، یعنی کسـی اجازه نـداشت عکس او را ببینـد، او را میپرستیدم بدون اینکه بدانم چرا؟ فقط شـنیده بودم که در قرآن آمده یکروز که قیامت است خـدا براي رسـتگاران قابل رؤیت خواهـد شـد، خدا خواهد آمد. پس خدا به شـکل انسانی به نام بهاء ظهور کرده و بهـاء در واقع وجود مـادي خـداست. بـاجمله اول او به فکر فرو رفته بودم امـاسـعی کردم همچنان در جبهه مخالف باشم تا چیزهاي بیشتري دسـتگیرم شود. آقاي منصوري که نام دایی پویا بود دیگر مجال جواب دادن به من نـداد چون از این جوابها زیاد شـنیده بود قبل از اینکه من مترصـد پاسـخی باشم به پاسخ بهائیان اشاره میکرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شـکنی رد میکرد حس کردم در یک فرصت کوتاه قصـد دارد هر آنچه میداند به من بفهماند و گویا براي گفتن حرفهایش وقت زیادي نداشت همه چیز را با عجله میگفت