امام راحل، نور امید به دل مظلومان فلسطینی تاباند و میلیون ها انسان آواره و مبارز را برای مقابله عملی با توطئه های رژیم اشغالگر قدس و آمریکای جهانخوار مصمم تر و استوارتر کرد.
#freepalestine #مظلوم
017.mp3
1.19M
🎙 رابطه صحیح زن و شوهر
🌴 بخش هفدهم
⭕️ آستانهی تحمّل خود را بالا ببریم!
🔴 #دکتر_حبشی
مطلع عشق
💠قسمت #دوازده ــ چه اتفاقی قراره برای من وشما بیفته؟؟ کمیل کلافه دستی به صورتش کشید، و ماشین را ک
💠رمان جذاب✌️، عاشقانه👌 و پلیسی👊
💞 #ݐلاڪ_ݐنـــــہان💞
💠قسمت #سیزده
سمانه با عصبانیت بند کیف را،
در دستانش فشرد،هضم حرف های کمیل برایش خیلی سخت بود،😠 و پیاده شدن از ماشینش تنها عکس العملی بود، که در آن لحظه میتوانست داشته باشد،
بغض بدی گلویش را گرفته بود،😢😠
باورش نمی شد، پسرخاله اش به او پیشنهاد داده بود، که بیخیال حجابش شود تا بتواند به ازدواج با او فکر کند،
او هیچوقت به ازدواج با کمیل،
فکر نمیکرد، با عقایدی که آن ها داشتند ازدواجشان غیرممکن بود اما حرف های کمیل، او را نابود کرده بود،
با اینکه عقاید کمیل،
با او زمین تا آسمان متفاوت بود، اما همیشه او را یک مرد باایمان و مذهبی و باغیرت می دانست اما الان ذهنش از صفات خوب کمیل تهی شده بود.😠
با احساس سنگینی نگاهی،
سرش را بالا آورد که متوجه نگاه خیره👀 راننده جوان شد، و خودش را لعنت کرد که توجه نکرده بود که سوار ماشین شخصی شده، سرش را پایین انداخت.
نزدیک خانه بود،
سر خیابان به راننده گفت که بایستد، سریع کرایه را حساب کرد، و از ماشین پیاده شد.
از سر آسودگی نفس عمیقی کشید،
و"خدایا شکرت" زیر لب زمزمه کرد و به طرف خانه رفت،
تا می خواست در را باز کند،
صدای ماشین در خیابان پیچید، و بلافاصله صدای بلند بستن در و قدم های کسی به گوش سمانه رسید،
با صدای کمیل، سمانه عصبی به سمت او چرخید:
ــ یعنی اینقدر بی فکرید، که تو این ساعت از شب پیاده میشید، و سوار ماشین شخصی میشید، اصلا میدونید با چه سرعتی دنبالتون بودم تا خدایی نکرده گمتون نکنم،😠
عصبی صدایش را بالا برد و گفت:
ــ حواستون هست داری چیکار میکنید...؟!🗣😡
سمانه که لحظه به لحظه،
به عصبانیتش افزوده می شود😡 با تموم شدن حرف های کمیل،با عصبانیت و اخم به کمیل خیره شد و گفت:
ــ اتفاقا این سوالو باید از شما بپرسم آقای محترم، شما معلومه داری چیکار میکنید؟؟😡اومدید کلی حرف زدید و شرط و شروط میزارید که چی؟فکر کردید من رفتم تو گوش خاله و صغری خوندم ؟؟😡نه آقا کمیل من تا الان، به همچین چیزی فکر نمیکردم، خاله هم اگه زحمت میکشید و نظر منو میپرسید، مطمئن باشید جواب من منفی بود.!!
با یادآوری حرف های کمیل،
بغض بدی در گلویش نشست و نم اشک را در چشمانش احساس می کرد،
با صدای لرزانی که سعی می کرد، جلوی لرزشش را بگیرد گفت:
ــ اما بدونید، با حرف هایی که زدید و اون شرط مزخرف، همه چیزو خراب کردید، دیگه حتی نمیتونم به چشم یک پسرخاله به شما نگاه کنم،
دیگه برای من اون آقا کمیل که تا اسمش میاد همه #مردانگی و #غیرتش را مدح می کردند، نیستید، الان فقط برای من یه آدم..😡😭
سکوت می کند،
چشمانش را محکم، بر روی فشار می دهد، برایش سخت بود این حرف را بگوید، اما باید می گفت،
با صدای کمیل چشمانش را باز کرد؛
ــ یه آدم چی؟😠
ــ یه آدم بی غیرت😭😡
سریع در را باز می کند،و وارد خانه شود،
و ندید که چطور، مردی که پشت در ماند، با این حرفش شکست،
ندید که چطور قلبش را به درد آورد.
💠نویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
💠 #کپی_باذکرنام_نویسنده
💠قسمت #چهارده
سریع از پله ها بالا رفت،
و قبل از اینکه وارد شود، نفس عمیقی کشید، و در را باز کرد،
همه با دیدن سمانه،
از جای خود بلند شدند،سمیه خانم تا خواست سوالی بپرسد،
سمانه به حرف امد:
ــ خوش اومدید خاله جان،اما شرمنده من سرم خیلی درد میکنه، نمیتونم پیشتون بشینم شرمنده میرم استراحت کنم.
همه از حرف های سمانه،
شوکه شوده بودند، از ورودش، و بی سلام حرف زدنش، و الان رفت به اتاقش!!
سیدمحمود و فرحناز،
تا خواستند سمانه را به خاطر این رفتارش بازخواست کنند، در باز شد و کمیل وارد خانه شد، که با سمانه چشم در چشم شد،
تا خواست سلامی کند صدای سمانه او را متوقف کرد:
ــ مامان من فکرامو کردم،میتونید به خانم محبی بگید جواب من مثبته
فرحنازخانم ــ اما سمانه..
ــ اما نداره من فکرامو کردم،میتونید وقت خواستگاری رو بزارید.
و بدون هیچ حرفی وارد اتاقش شد.
همه از حرف های سمانه،
شوکه شده بودند،دوخواهر با ناراحتی به هم خیره شده بودند، و صغری غمگین سیبی 😔🍎که در دستش بود را محکم فشرد و آرام زمزمه کرد
" این یعنی جوابش منفی بود"
کمیل که دیگر نمی توانست این فضا را تحمل کند، رو به سید گفت:
ــ شرمنده من باید برم،زنگ زدن گفتن یه مشکلی تو باشگاه پیش اومده باید برم
سیدمحمود ــ خیر باشه؟
کمیل ــ ان شاء الله که خیر باشه
بعد از خداحافظی، و عذرخواهی،
از خاله اش، سریع از خانه خارج شد، و سوار ماشین شد، با عصبانیت در را محکم بست ،
هنوز حرف سمانه،
در گوشش می پیچید و او را آزار میداد، بی غیرتی که به او گفته به کنار، جواب مثبت سمانه به محبی، او را بیشتر عصبانی کرده بود،😡😞
احساس بدی داشت،
احساس یک بازنده شاید، ولی او مجبور بود به انجام این کار...
با عصبانیت چندتا مشت پی در پی بر روی فرمون زد و فریاد زد :
ــ لعنتی.. لعنتی😡👊
با صدای گوشیش و دیدن اسمی که روی صفحه افتاد سریع جواب داد:
ــ بگو
با شنیدن صحبت های طرف مقابل، اخم هایش در هم جمع شدند؛
ــ باشه من نزدیکم ،سریع برام بفرست آدرسو، تا خودتونو برسونید من میرم اونجا
ماشین را روشن کرد، و سریع از آنجا دور شد.
💠قسمت #پانزده
صبح بخیری گفت،
و بر روی صندلی نشست ،سید جوابش را داد اما فرحناز خانم به تکان دادن سری اکتفا کرد.
سمانه سریع صبحانه اش را خورد و از جایش بلند شد:
ــ با اجازه من دیگه برم دانشگاه،دیرم میشه
سیدمحمود ــ سمانه صبر کن
ــ بله بابا
ــ در مورد جواب مثبتت به پسر محبی، از این تصمیمت مطمئنی؟
ــ بله بابا،من دیگه برم
و بدون اینکه منتظر جواب آن ها بماند، سریع از خانه بیرون رفت، و تا سرخیابان را سریع قدم برداشت، و برای اولین تاکسی دست تکان داد، شانس با او یار بود،
و اولین تاکسی برایش ایستاد.
در طول مسیر دانشگاه، به تصمیم مهمی که گرفت فکر می کرد،شاید به خاطر لجبازی با کمیل باشد، اما بلاخره باید این اتفاق می افتاد.
به محض اینکه وارد دانشگاه شد،
متوجه تجمع دانشجویان شد، که درمورد بحث مهمی صحبت می کردند، به سمت دوستانش رفت و سلامی کرد:
ــ سلام ،چی شده؟
ـــ یعنی نمیدونی
ــ نه!
ــ احمدی ،همین #نامزدانتخابات ،دیشب تو مسیر برگشت به خونش میخواستن #ترورش کنن.
سمانه متعجب به دخترا نگاه کرد و گفت:
ــ جدی؟😳
ــ بله😥
ــ وای خدای من ،خدا بخیر بگذرونه این انتخاباتو، من برم کلاسم الان شروع میشه.
بعد خداحافظی از دخترا،
به سمت کلاس رفت،که در راه کسی بازویش را کشید،
برگشت که با دیدن صغری گفت:
ــ سلام بریم سرکلاس الان استاد میاد
ــ صبرکن
سمانه برگشت و به صغری نگاهی انداخت.
ــ چرا به کمیل جواب منفی دادی؟😒
سمانه نفس عمیقی کشید و سعی کرد عصبی نشود.
ــ گوش کن صغری...
ــ نه اینبار تو گوش کن سمانه،داداش من چی کم داره، پول، خونه، قیافه، هیکل، اخلاق؟ها چی کم داره؟چی کم داره که پسر خانم محبی داره!😒
ــ صغری بحث این نیست😐
ــ پس بحث چیه؟اصلا فکر نمیکردم تو اینطور باشی ،برات متاسفم
و اجازه ای به سمانه نداد تا حرفی بزند.
کل کلاس، سمانه هیچ چیزی از تدریس استاد را متوجه نشد،
حق را به صغری می داد، او از چیزی خبر نداشت، و الان خیلی عصبی بود،باید سر فرصت با او صحبت می کرد،
با خسته نباشید استاد،
همه از جایشان برخاستند ،سمانه که دیگر کلاسی نداشت، به سمت خروجی دانشگاه رفت،
که برای لحظه ای،
ماشین مشکی رنگ را دید ،مطمئن بود این همان ماشینی است که آن روز آن ها را #تعقیب می کرد!!
ماشین به سرعت حرکت کرد،
و به سمت آن ها آمد،سمانه کم کم متوجه شد، که شخصی از صندلی عقب چیزی مشکی رنگ بیرون آورد،
ناگهان ترسی در دلش نشست و با دیدن ماشینی، که به سمت صغری می رفت،
با سرعت به سمت صغری دوید، و اسمش را فریاد زد...😰😱
تا به صغری رسید تنها کاری که توانست انجام دهد، آن بود که صغری را هُل بدهد و هر دو آن طرف جاده پرتاب شوند،
سمانه سرش محکم به آسفالت اصابت می کند،
و صدای آخ گقتن صغری هم در گوشش می پیچد، و ماشینی که با سرعت از کنار آن ها می گذرد، آن را آرام می کند، اما با بلند کردن سرش، و دیدن مایعی که با فاصله نه چندان زیاد با آن ها بر روی زمین ریخته شد و بخاری که از آن بلند شده،با ترس زمزمه کرد:
ــ اسید😱
سرش گیج می رفت،
و جلویش را تار می دید،همه اطرافشان جمع شده بودند، صدای نگران و پر درد صغری را همراه همهمه ی بقیه می شنید که او را صدا می کرد،
اما دیگر نتوانست چشمانش را باز نگه دارد و از هوش رفت.
💠قسمت #شانزدهم
با صدای صحبت دو نفر،
آرام چشمانش را باز کرد،همه چیز را تار می دید، چند بار پلک زد تا دیدش بهتر شد،صدا بسیار آشنا بود به سمت صدا چرخید،کمیل را که در حال صحبت با پرستار بود،دید،
سردرد شدیدی داشت،
تا خواست دستش را تکان دهد ،درد بدی در دستش پیچید،و صدای آخش نگاه کمیل و پرستار را به سمت تخت کشاند.
پرستار سریع خودش را،
به سمانه رساند ومشغول چک کردن وضعیتش شد،
صدای کمیل را شنید:
ــ حالتون خوبه؟
سمانه به تکان دادن سرش اکتفا کرد،که با یادآوری صغری،
با نگرانی پرسید:
ــ صغری؟صغری کجاست؟حالش چطوره؟
کمیل ــ نگران نباشید ،صغری حالش خوبه
سمانه نفس راحتی کشید و چشمانش را بست.
🍂🌸🍂🌸🍂🌸🍂🌸🍂🌸
دو روز از اون اتفاق می گذشت،
سمانه فکرش خیلی درگیر بود، میدانست اسید پاشی آن روز بی ربط به کاری که کمیل انجام داده نیست،
با اینکه کمیل گفته بود شکایت کرده، و شکایت داره پیگیری میشه،اما نمی دانست چرا احساس می کرد که شکایتی در کار نیست و امروز باید از این چیز مطمئن می شد.🤨
روبه روی آینه،
به چهره خود نگاهی انداخت،آرام دستی به زخم پیشانیش که یادگار دو روز پیش بود کشید،
خداروشکر اتفاقی نیفتاده بود،
فقط پای صغری به خاطر ضربه بدی که بهش خورده شکسته.
چادرش را روی سرش مرتب کرد،
و از اتاق بیرون رفت،سید با دیدن سمانه صدایش کرد:
ــ کجا داری میری دخترم؟
ــ یکم خرید دارم
ــ مواظب خودت باش.
ــ چشم حتما
سریع از خانه بیرون رفت،
و سوار تاکسی شد، آدرس کلانتری که به صغری گفته بود غیر مستقیم از کمیل بپرسه، را به راننده داد.
مجبور بود به خانواده اش دروغ بگوید، چون باید از این قضیه سردربیاورد،اگر شکایت کرده که جای بحثی نمیماند اما اگر شکایتی نکرده باشد...!!!
بعد حساب کردن کرایه،
به سمت دژبانی رفت و بعد دادن مشخصات و تلفن همراه وارد شد.
ــ سلام خسته نباشید
ــ علیک السلام
ــ سرگرد رومزی
سرگرد ــ بله بفرمایید
سمانه ــ گفته بودن برای پیگیری شکایتمون بیام پیش شما
ــ بله بفرمایید بشینید
🍂🌸🍂🌸🍂🌸🍂🌸🍂🌸
سمانه نمی توانست باور کند،
با شنیدن حرف های «سرگرد رومزی» دیگر جای شکی نمانده بود، کمیل چیزی را #پنهان می کند،
تصمیمش را گرفت،
باید با کمیل صحبت می کرد.سریع سوار تاکسی شد و به سمت باشگاه رفت!
ادامه دارد..
💠نویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
💠 #کپی_باذکرنام_نویسنده
💠قسمت #هفده
روبه روی باشگاه بدنسازی،🏋🏻♂
که نمای شیکی داشت ایستاد، با اینکه به خاطر حرف های آن شب کمیل هنوز عصبی بود، اما باید از این قضیه سر درمی آورد.
آیفون را زد،
و منتظر ماند اما جوابی نشنید، تا می خواست دوباره آیفون را بزند،در باز شد و مرد گنده ای از باشگاه خارج شد،سمانه از نگاه خیره اش لرزی بر تنش افتاد؛
ــ بفرمایید خانوم
ــ با آقای برزگر کار داشتم
ــ اوه با کمیل چیکار داری؟بفرمایید داخل،دم در بَده.
و خودش به حرف بی مزه اش خندید !
سمانه کمیل و باشگاه لعنتیش را در دلش مورد عنایت قرار داد.
ــ بهشون بگید دخترخاله اشون دم در منتظرشون هست
و از آنجا دور شد و کناری ایستاد.
پسره که دانسته بود چه گندی زده زیر لب غر زد:
ــ خاک تو سرت پیمان، الان اگه کمیل بفهمه اینجوری به ناموسش گفتی خفت میکنه😑🤦♂
سمانه می دانست،
آمدن به اینجا اشتباه بزرگی بود اما باید با کمیل حرف می زد.
بعد از چند دقیقه کمیل از باشگاه خارج شد، و با دیدن سمانه اخمی کرد، و به طرفش آمد:
ــ سلام ، برای چی اومدید اینجا؟😠
ــ علیک السلام، بی دلیل نیومدم پس لازم نیست این همه عصبی بشید😐
کمیل دستی به صورتش کشید و گفت
ــ من همیشه به شما و صغری گفتم که نمیخوام یک بارم به باشگاه من بیاید
ــ من این وقت شب برای صحبت کردن در مورد گفته هاتون نیومدم،اومدم در مورد چیز دیگه ای صحبت کنم!
ــ اگه در مورد حرف های اون شبه،که من معذرت...
ــ اصلا نمیخوام حتی اون شب یادم بیاد، در مورد چیزی که دارید از ما پنهون میکنید اومدم سوال بپرسم.
ــ چیزی که من پنهون میکنم؟؟اونوقت چه چیزی؟
ــ چیزی که دارید هر کاری میکنید که کسی نفهمه، راست و حسینی بگید شما کارتون چیه؟
کمیل اخمی کرد و گفت:
ــ سید و خاله فرحناز یادتون ندادن تو کار بقیه دخالت نکنید؟؟😠
ــ چرا اتفاقا یادم دادن،اینم یادم دادن اگه کار بقیه مربوط به من و عزیزانم بشه دخالت کنم.🤨
ــ کدوم قسمت از کارام به شما و عزیزانتون مربوط میشه اونوقت!
سمانه نفس عمیقی کشید وگفت:
ــ اینکه از در خونه ی عزیز تا دانشگاه ماشینی ما رو تعقیب کنه،اینکه شما برای اینکه نمیخواید اتفاقاتی که برای کسی به اسم رضا برای شما اتفاق بیفته و همه ی وقت دم در منتظر ما موندید،بازم بگم؟؟
کمیل شوکه به سمانه نگاه کرد
ــ بگم که همون ماشین اون روز نزدیک بود اسید بپاشه روی صورت خواهرت
کمیل با صدای بلندی گفت:
ــ بسه🗣✋
ــ چرا بزارید ادامه بدم😠
کمیل فریاد زد:
ــ میگم بس کنید
💠قسمت #هجده
هر دو ساکت شدند،
تنها صدایی که سکوت را شکسته بود، نفس نفس زدن های عصبی کمیل بود،با حرفی که سمانه زد،دیگر کمیل نتوانست بیخیال بماند و با تعجب نگاهی به سمانه انداخت:
ــ آقا کمیل چرا شکایت نکردید؟چرا گفتید شکایت کردید اما شکایتی در کار نبود؟😠
کمیل نمی دانست چه به دختر لجباز و کنجکاوی که روبرویش ایستاده بگوید، هم عصبی بود هم نگران.
به طرف سمانه برگشت و با لحت تهدید کننده ای گفت:
ــ هر چی دیدید و شنیدید رو فراموش میکنید،از بس فیلم پلیسی دیدید ،به همه چیز شک دارید
ــ من مطمئنم این..
با صدای بلند کمیل ساکت شد،
اعتراف می کند که وقتی کمیل اینطور عصبانی می شد از او می ترسید!!
ــ گوش کنید ،دیگه حق ندارید ،تو کار من دخالت کنید، شما فقط دخترخاله ی من هستید نه چیز دیگری پس حق دخالت ندارید فهمیدید؟😡🗣
و نگاهی به چهره ی عصبی سمانه انداخت، سمانه عصبی با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت:
ــ اولا من تو کارتون دخالت نکردم، اماوقتی کاراتون به جایی رسید که به منو صغری آسیب رسوند دخالت کردم. ثانیا بدونید برای من هیچ اهمیتی ندارید که تو کارتون دخالت کنم، و اینکه اون ماشین چند روزه که داره منو تعقیب میکنه!😠
کمیل وحشت زده برگشت،😨 و روبه سمانه گفت:
ــ چرا چیزی به من نگفتید ها؟؟
سمانه لبخند زد و گفت:
ــ دیدید که من پلیسی فکر نمیکنم، و چیزی هست که داری پنهون میکنید
کمیل از رو دستی که از سمانه خورده بود خشکش زده بود،سمانه از کنارش گذشت؛
_کجا؟
سمانه ــ تو کار من دخالت نکنید
کمیل از لجبازی سمانه،
خنده اش گرفته بود اما جلوی خنده اش را گرفت:
ــ صبر کنید سویچ ماشینو بیارم میرسونمتون
کمیل سریع وارد باشگاه شد،
بعد اینکه همه کارها را به حامد سپرد و سویچ ماشین را برداشت از باشگاه خارج شد،
اما با دیدن جای خالی سمانه عصبی لگدی به لاستیک ماشین زد:
ــ اه لعنتی
نمی دانست چرا این دختر آنقدر لجباز و کنجکاو است، و این کنجاوی دارد کم کم دارد کار دستش می دهد، باید بیشتر حواسش را جمع کند فکر نمی کرد سمانه آنقدر تیز باشد، و حواسش به کارهایش است، نباید سمانه زیاد کنارش دیده شود، نمیخواهد نقطه ضعفی دست آن ها بدهد.
نفس عمیقی کشید،
و دوباره به یاد اینکه چطور از سمانه رودست خورده بود خندید..😁🤦♂
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
خسته وارد خانه شد،
سلامی کرد و به طرف اتاقش رفت که با صدای مادرش در جایش ایستاد؛
ــ شنبه خانواده ی محبی میان
ــ شنبه؟؟
ـــ آره دیگه،پنجشنبه انتخاباته میدونم گیری فرداش هم مطمئنم گیری، شنبه خوبه دیگه
سمانه سری تکان داد و به "باشه" ای اکتفا کرد و به اتاقش رفت
ادامه دارد..
💠نویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
💠 #کپی_باذکرنام_نویسنده
هدایت شده از احسان عبادی | ما و او
🔰 اندر احوالات یک کلیپ قدیمی !
🌀 کلیپی قدیمی که برای چندسال قبل است دوباره در فضای مجازی دست به دست می چرخد از یکی از سخنرانان معروف که می گوید چون در روایات داریم که #صیحه_آسمانی که از علامات حتمی ظهور است ، در شب 23 ماه رمضانی رخ می دهد که روز 23 در روز جمعه واقع شده باشد ، پس امسال که اینگونه است بیایید با تمنا و شوق بیشتری دعا کنیم تا ظهور رخ دهد.
چند نکته پیرامون این حرف :
1️⃣ اولا اگر این سخنران محترم نگاهی به نظرات علامه مجلسی در باب علامات ظهور می انداخت متوجه میشد که اصل علامات حتمی،قطعی هستند و رخ می دهند، اما زمان آنها به هیچ وجه قطعی نیست و امکان تغییر دارد. (بحارالانوار، ج 52، ص 251)
پس هیچ لزومی ندارد صیحه حتما در شب 23 رخ دهد.
2️⃣ اینگونه نقل مطالب نه تنها امیدآفرین نیست، بلکه اتفاقا نا امیدی می آورد ، چطور ⁉️
👈 شما وقتی اینگونه وقوع صیحه در شب 23 ماه رمضانی که جمعه هست را بین مردم جا می اندازی ، اگر این شب بگذرد و ظهوری رخ ندهد ، چه حس و حالی در بین مردم ایجاد می شود ⁉️
👈 می گویند این فرصت هم از دست رفت ، و تا چندین سال بعد که روز 23 ماه رمضان در روز جمعه واقع شود باید صبر کرد ، پس عملا تا آن زمان یعنی چندسال بعد ، انتظار ظهور امری بی فایده است و ظهوری هم در کار نیست ‼️‼️
3️⃣ اتفاقا طبق مبنای شما سخنران محترم، امسال نباید سال ظهور باشد‼️ چون در روایتی داریم که قیام امام زمان (عج) در روز شنبه ای خواهد بود که آن روز ، روز عاشوراست !
👈 امام صادق(ع): «در شب 23 به نام مبارک قائم ندا میکنند و در روز عاشورا که در آن روز حسین بن على به تیغ بیداد شهید شده، قیام میکند گویا مىبینم در روز شنبه که مصادف با عاشورا است قائم آل محمد ظهور کرده و در میان رکن و مقام ایستاده و جبرئیل در طرف راست او قرار گرفته میگوید و...» ( الارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 379)
البته چند روایت دیگر هم هست در این زمینه.
👆 خب امسال که روز عاشورا ، شنبه نیست ! در ضمن در روایت صریح داریم که خروج سفیانی در ماه رجب است ، خب الان ماه رجب هم تمام شد و سفیانی ای خروج نکرد! یعنی تا رجب سال بعد خبری از ظهور نیست ⁉️⁉️⁉️
💠1. اگر جواب دهید ربطی ندارد و ممکن است سفیانی در ماهی دیگر و قیام حضرت در روزی غیر از شنبه باشد ، دقیقا همین جواب را ما هم به شما در بحث صیحه آسمانی می دهیم که هیچ دلیلی ندارد حتما صیحه در شب 23 رمضانی باشد که در روز جمعه واقع شده !
💠2. اگر جواب دهید دقیقا باید طبق ماه و سال و روزی که در روایات گفته شده ، حوادث اتفاق بیافتد ، ما هم به شما می گوییم امسال بی زحمت منتظر ظهور نباشید ! چون هم ماه رجب گذشت و سفیانی خروج نکرد، هم روز عاشورا ، شنبه نیست !
✅ و قطعا همان جواب شماره 1 صحیح است. بله ، اصل علامات حتمی ، قطعی هستند و رخ می دهند، اما کسی نگفته زمان آنها هم دقیقا حتمی است ! چون اگر اینگونه باشد با گذشت آن زمانی که در روایت گفته شده و رخ ندادن آن علامت ، باید تا سال بعد دوباره منتظر بمانیم و در طی این یک سال مطمئن هم هستیم که ظهوری رخ نمی دهد ‼️‼️
👌 ما همیشه منتظر ظهور هستیم ، همیشه ، در هر زمان و روز و هفته و ماه و سال، نه اینکه برویم تقویم نگاه کنیم که فلان روز ماه ، شنبه هست یا جمعه ‼️
روایت اهل بیت هم حرف ما را تائید می کند که می فرمایند: فَتَوَقَّعُوا اَلْفَرَجَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً / هر صبح و شام منتظر فرج باشید( کافی ، ج1 ، ص 333)
🌀 پس با این توضیحاتی که عرض کردیم ، جمله ای که برخی افراد بی اطلاع در پی نوشت آن کلیپ نوشتند که 👈 دوستان اگه امسال هم بگذرد و امام ظهور نکند، معلوم نیست دیگه کی این مقارنهها(همزمانی شب 23 با روز جمعه) رخ بدهد! 👉 صد در صد غلط است و ظهور امام ، در بند این مقارنه ها نیست !
❌ نکته بسیار مهم دیگر این است که ظهور امام زمان ، وابسته به شرایط است ، نه علامات ، دعا اثر دارد ، قطعا و بدون شک ، اما دعایی که همراه با عمل باشد ، همراه با زمینه سازی باشد ، پس اینکه بدون زمینه سازی و مهیا کردن شرایط ، انتظار ظهور را فقط با دعا و تمنا داشته باشیم ، این هم صحیح نیست.❌
✍️ احسان عبادی / مدرس مهدویت و پژوهشگر علوم حدیث و تاریخ
🔰انقلابی باید قوی شود🔰
http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
مطلع عشق
💠قسمت #هجده هر دو ساکت شدند، تنها صدایی که سکوت را شکسته بود، نفس نفس زدن های عصبی کمیل بود،با حرف
💞 #ݐلاڪ_ݐنـــــہان💞
💠قسمت #نوزده
سمانه با صدای گوشی،
سریع کیفش را باز کرد، و گوشی را از کیف بیرون آورد، با دیدن اسم صغری لبخندی زد:
ــ جانم😍
ــ بی معرفت،نمیگی یه بدبخت اینجا گوشه اتاق افتاده، برم یه سری بهش بزنم☹️
ــ غر نزن ،درو باز کن دم درم
و تنها صدایی که شنید ،صدای جیغ بلند صغری بود.😍😵خندید و"دیوونه ای " زیر لب گفت.😁
در باز شد،
و وارد خانه شد،همان موقع یاسین با لباس های سبز پاسداری از خانه بیرون آمد،
با دیدن سمانه لبخندی زد و گفت:
ــ به به دختر خاله،خوش اومدی
ــ سلام،خوب هستید؟
ــ خوبم خداروشکر،تو چطوری؟ این روزا سرت حسابی شلوغه
ــ بیشتر از شما سرم شلوغ نیست
_نگو که این انتخابات حسابی وقتمونو گرفته، الانم زود اومدم فقط سری به صغری بزنم و برم، فردا انتخاباته امشب باید سر کار بمونیم.
ــ واقعا خسته نباشید،کارتون خیلی سنگینه
لبخندی زد و گفت:
ــ سلامت باشید خواهر،در خدمتیم ،من برم دیگه
سمانه آرام خندید و گفت:
ــ بسلامت،به مژگان و طاهاسلام برسونید.
ــ سلامت باشید،با اجازه
ــ بسلامت
سمانه به طرف ورودی رفت،
سمیه خانم کنار در منتظر خواهرزاده اش بود، سمانه با دیدن خاله اش لبخندی زد،
و سمیه خانم با لبخندی غمگین، جوابش را داد، که سمانه به خوبی، متوجه دلیل این لبخند غمگین را می دانست،
بعد روبوسی و احوالپرسی،
به اتاق صغری رفتند،صغری تا جایی که توانست ،به جان سمانه غر زده بود و سمانه کاری جز شنیدن نداشت،
با تشر های سمیه خانم ،صغری ساکت شد،
سمیه خانم لبخندی زد و روبه سمانه گفت:
ــ سمانه جان
ــ جانم خاله
ــ امروز هستی خونمون دیگه؟
ــ نه خاله جان کلی کار دارم ،فردا انتخاباته، باید برم دانشگاه
ــ خب بعد کارات برگرد
صغری هم با حالتی مظلوم،
به او خیره شد،سمانه خندید ومشتی به بازویش زد:
ــ جمع کن خودتو،
و رو به خاله سمیه کرد و گفت
_باور کنین کارام زیادن، فردا بعد کارای انتخابات، باید خبر کار کنیم، و چون صغری نمیتونه بیاد من خسته باشم هم باید بیام خونتون😅
سمیه خانم لبخندی زد:
ــ خوش اومدی عزیز دلم😊
سمانه نگاهی به ساعتش انداخت
ــ من دیگه باید برم ،دیرم شد،خاله بی زحمت برام به آژانس میگیری
ــ باشه عزیزم
سمانه بوسه ای بر روی گونه ی صغری زد و همراه سمیه خانم از اتاق خارج شدند.
💠نویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
💠 #کپی_باذکرنام_نویسنده
💠قسمت #بیستم
بعد از اینکه کرایه را حساب کرد،
وارد دانشگاه شد،اوضاع دانشگاه بدجور آشفته بود،
✊گروهایی که غیر مستقیم،در حال تبلیغ نامزدها بودند،
✊و گروهایی که لباس هایشان را، با رنگ های خاص ست کرده بودند،
از کنار همه گذشت،
و وارد دفتر شد ،با سلام و احوالپرسی با چندتا از دوستان وارد اتاقش شد، که بشیری را دید،با تعجب به بشیری خیره شد!!
بشیری سلامی کرد،
سمانه جواب سلام او را داد، و منتظر دلیل ورود بدون اجازه اش به اتاق کارش بود!😳😠
ــ آقای سهرابی گفتن این بسته های برگه A4 رو بزارم تو اتاقتون چون امروز زیاد لازمتون میشه😊
ــ خیلی ممنون،اما من نیازی به برگهA4 نداشتم،لطفا از این به بعد هم نبودم وارد اتاق نشید.😐
بشیری بدون هیچ حرفی،
از اتاق خارج شد،سمانه نگاهی به بسته هایA4انداخت،نمی دانست چرا اصلا حس خوبی به بشیری نداشت،سیستم را روشن کرد و مشغول کارهایش شد.🖥⌨
با تمام شدن کارهایش،
از دانشگاه خارج شد،محسن با او هماهنگ کرده بود که به دنبالش می آید،
با دیدن ماشین محسن به طرف ماشین رفت و سوار شد:
ــ به به سلام خان داداش
ــ سلام و درود بر آجی بزرگوار
تا می خواست جواب دهد،
زینب از پشت دستانش را دور گردن سمانه پیچاند، و جیغ کنان سلام کرد،😵👧🏻 سمانه که شوکه شده بود،
بلند خندید و زینب را از پشت سرش کشید و روی پاهایش نشاند:
ــ سلام عزیزم،قربونت برم چقدر دلتنگت
بودم😍😁
بوسه ای بر روی گونه اش کاشت،
که زینب سریع با بوسه ای بر روی پیشانی اش جبران کرد.
ــ چه خوب شد زینبو آوردی،خستگی از تنم رفت
ــ دختر باباست دیگه،منم با اینکه گیرم، این چند روزم میدونم که خونه بیا نیستم، یه چند ساعت مرخصی گرفتم کارمو سپردم به یاسین اومدم خونه.
ــ ببخشید اذیتت کردم
ــ نه بابا این چه حرفیه مامان گفت شام بیایم دورهم باشیم،بعد ثریا گفت دانشگاهی بیام دنبالت، زینب هم گفت میاد.
ــ سمانه دوباره بوسه ای بر موهای زینبی که آرام خیره به بیرون بود، زد.
با رسیدن به خانه،
سمانه همراه زینب وارد خانه شدند، بعد از احوالپرسی، به کمک ثریا و فرحناز خانم رفت،
سفره را پهن کردند،
و در کنار هم شام خوشمزه ای با دستپخت ثریا خوردند.
یاسین به محسن زنگ زده بود،
و از او خواست خودش را به محل کار برساند،
بعد خداحافظی ثریا و محسن،
زینب قبول نکرد، که آن ها را همراهی کند، و اصرار داشت که امشب را کنار سمانه بماند، و سمانه مطمئن بود که امشب خواب نخواهد داشت.😁