هدایت شده از روباهِ ابلق.
🏮| سلام و شبتون بهخوشی. این پیام رو بازنشر کنید تا من براتون تصویری همانند تصویر بالا، همزادی مثل یکموجود، یهکلمهی انگلیسی شاعرانه بامعنیش بهتون تقدیم کنم. لطفاً برای شرکت و دریافت مهمونِدائمی من باشید و صبرکنید. "کلیكبرایارسالتگ."
روزها، اخیراً مثل ابرهای سنگین زمستونی روی دوشم سنگینی میکنن. زندگی جریان داره، ولی انگار جریان این رودخونه سالهاست که به مرداب تبدیل شده. حتی صدای شرشر آب هم شنیده نمیشه. سایهها روی دیوار اتاق میلغزن، انگار که خودشون هم خسته شدن از تکرار های مداوم. پنجره رو به آسمونی باز شده که رنگ آبی ملموسش به صدفی رنگپریده تبدیل شده. حتی باد هم از وزیدن خستهست. روزها از لای انگشتام میریزن پایین. ساعتشنی زمان انگار شنهاش یخ زدن. هر ثانیه کش میاد، مثل نخ پوسیدهای که تا لاینتهی قرار نیست پاره بشه. افکارم شناورن، نه به عمق میرن، نه به سطح میان. فقط میمونن یه جایی میونِ تهی، مثلِ برگهای مردهٔ پاییز که نه بالایی دارن، نه پایینی. پاییز داره میرسه. چقدر از پاییز واهمه دارم. چی ساختم من از مِهوی؟ چقدر مِه. چقدر وهمآلوده همهچیز. اصلاً بگذریم. از شما چهخبر؟ کبکتان راه میرود؟
𝘔𝑒𝘩-𝘷𝘪
- 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘵𝘳𝘢𝘱𝘱𝘦𝘥 𝘪𝘯 𝘢 𝘩𝘰𝘭𝘭𝘰𝘸, 𝘗𝘰𝘸𝘦𝘳𝘭𝘦𝘴𝘴 𝘵𝘰 𝘳𝘪𝘴𝘦; 𝘐 𝘧𝘭𝘦𝘥, 𝘺𝘦𝘵 𝘯𝘰𝘸 𝘐 𝘢𝘮 𝘥𝘳𝘰𝘸𝘯𝘦𝘥 𝘪𝘯 𝘢 𝘸𝘦𝘭𝘭 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘧𝘦𝘢𝘵𝘦𝘥.
بیا رهسپارِ اندرونها باش. ببین فرداست یا امروز، همان روز که درون میتند به برون؟