مِلهوف
او که دردهایم را در آغوش گرفته بود ، بعدها آغوشی پر از درد در من جا گذاشت!
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
مِلهوف
توی قرآن خوانده ام یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
دیدمت اما نشان دادم ندیدم روی تو
عاشقی یعنی همین؛ آوارهام در کوی تو
ای آنکه مرا بردهای از یاد کجایی
بیگانه شدی دستمریزاد کجایی .
در دام توام نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیاد کجایی
محبوس شدم گوشه ویرانه عشقت
آوار غمت بر سرم افتاد کجایی
آسودگیام زندگیام دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد کجایی
اینجا چه کنم از که بگیرم خبرت را
از دست تو و ناز تو فریاد کجایی...