مِلهوف
توی قرآن خوانده ام یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
دیدمت اما نشان دادم ندیدم روی تو
عاشقی یعنی همین؛ آوارهام در کوی تو
ای آنکه مرا بردهای از یاد کجایی
بیگانه شدی دستمریزاد کجایی .
در دام توام نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیاد کجایی
محبوس شدم گوشه ویرانه عشقت
آوار غمت بر سرم افتاد کجایی
آسودگیام زندگیام دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد کجایی
اینجا چه کنم از که بگیرم خبرت را
از دست تو و ناز تو فریاد کجایی...
من دوستت نداشتم؟
من وقتی بوی عطرت رو حس میکردم
نففسسسسسسسسسس میکشیدم و استفاده میکردم.
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم، تنها؛ از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
مِلهوف
شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. میکنم، تنها؛ از جا
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!