من دوستت نداشتم؟
من وقتی بوی عطرت رو حس میکردم
نففسسسسسسسسسس میکشیدم و استفاده میکردم.
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم، تنها؛ از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
مِلهوف
شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. میکنم، تنها؛ از جا
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
مِلهوف
فکر تاریکی و این ویرانی بیخبر آمد تا با دل من قصهها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب غمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
مِلهوف
دارم امید وصل و به جایی نمیرسد واین درد بیدوا به دوایی نمیرسد از پایبوس وصل تو دوریم چاره نیست
تو و تمکینِ تغافل، من و بی صبریِ درد
- بیدل.
مِلهوف
به تکرارت تمایل دارم و شوقي به دیدارت؛ و دیدارت کُنَد افزون بر عشق و میلِ تکرارت.
من فدای طعمِ شیرینِ لبِ قندت شوم
عاشق ِچشم ِقشنگ وطرحِ لبخندت شوم
پیشِ من از طاقِ ابروهای نازت قصه گو
تا خودم دیوانه ی ابرویِ پیوندت شوم
اینهمه خوردی قسم پیشم بمانی تا ابد
آمدم قربانِ تو با عهد و سوگندت شوم
نذر من کردی گلم آن گردن آویزت ولی
کاش میشد تا دمی بند ِ گلوبندت شوم
دامن کوتاه و گل دار ِ قشنگت را بپوش
با دو دستم حلقه ای جایِ کمربندت شوم
چادر ازسر وانکن میترسم ازچشمان ِشور
چادرت را واکنی باید که اسفندت شوم
قفل و زنجیر نگاهت را به چشمانم ببند
آفرینت گویم و پا بسته در بندت شوم