دستش به زور به توت قرمز رسید.
با لبخند دلنشین آن را چید و در دهانش گذاشت.
مزه ی ترش و شیرینش دلش را مالش داد و سرشار از حس خوب شد.
توت قرمزی نوک شاخه ی درخت بود، دست در از کرد برای چیدنش......
اما همان لحظه دستی دورش حلقه شد.
ترسیده سر جایش ایستاد.
ضربان قلبش بالا رفت و گلویش خشک شد.
بی بی بارها اخطار داده بود تنهایی پشت عمارت نرود.
اما نتوانسته بود از توتها بگذرد.....
صدایی در گوشش نجوا شد
هیش توت فرنگی کوچولوی من منم نترس.
با شنیدن صدایش ترسش چند برابر شد.
اون...اون....😢😭
برای خواندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/279511303C487bad4b6d