هدایت شده از آرشیو خاطرات.
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور!
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را:))
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه...
سایه یه شعر داشت
ک ناتموم بود
ولی همونشم قشنگ بود :)
یا حسین بن علی
خون گرم تو هنوز
از زمین میجوشد
هرکجا باغ گل سرخی هست
آب از این چشمه خون مینوشد.
کربلایی است دلم... :)
پ.ن:سایه لقب هوشنگ ابتهاج بود .
هیئتی ک خادم بودم داخلش میخوان ببرن مشهد رایگان
ولی من کسیو ندارم باهاش برم:`)