در یکی از بازدیدها به یک کارگر خسته گفت؛
به شما نهار دادهاند؟
مسخرهاش کردند!
در دیدار با کودکان #بهزیستی گفت:
پشتیها را جمع کنید، مسخرهاش کردند!
گفت : اگر بخواهید برای رد شدن از بین جمعیت، سریع رانندگی کنید و جان مردم را به خطر بیاندازید خودم پشت فرمان مینشینم، مسخرهاش کردند!
گفت:
اگر لازم باشد ده بار به یک استان #سفر میکنم تا مشکل مردم حل شود، مسخرهاش کردند!
گفت کشور را به سمت #پیشرفت میبریم، مسخرهاش کردند
آخر هم در همین سفرهای استانی در یک نقطه دورافتاده بیش از ۱۲ ساعت دنبال پیکرش گشتند.
#انسان بزرگ با رفتنش دیگران را شرمنده میکند
چه زیبا گفته شد: خیلیها در #تشییع پیکر او برای عذرخواهی میآیند.
#رئیسی_عزیز
حمید داود آبادی
روز یکشنبه ۵ اسفند؛
اذان که دادند، آقا تشریف آوردند و نماز به امامت ایشان اقامه شد.
با خود گفتم:
امروز که #تشییع سید عزیز است، حتماً
آقا هم مثل من ، بدجوری حالش گرفته است، خسته است و عزادار ...
نماز که به پایان رسید، برخلاف تصور من،
#حضرت_آقا صحبت نکرد و آمد به حالواحوال با حاضرین!
به ما که رسید، با تبسمی زیبا با مسعود صحبت کرد..
#آقا ، نگاهی محبتآمیز به من انداخت و با لبخندی زیبا فرمود: باز که چاق شدی 🤔
همه زدیم زیر خنده 😀
رو در رو که شدم با آقا،
چشم درچشم، نگاه انداختیم و خندیدیم. وقتی فرمودند:
_شما چطورید؟ چیکار میکنید؟
همان اول، کتاب "راز احمد" آخرین سفر بیبازگشت حاج احمد متوسلیان، چاپ نشر یازهرا (س) را به آقا هدیه دادم، توضیح کوتاهی دادم و خواستم تورق کنند.
سر دلم باز شد؛ بغضم داشت میترکید، شروع کردم به نالیدن؛
- آقا، خستهام، حالم خوب نیست، دارم کم میارم 😔
آقا چشمانش را در نگاهم دوخت و با تعحب گفت:
- چیزی نشده که، شما دیگه چرا کم میارید، خبری نیست، الحمدلله همه چیز خوب است ..
_آقا #سید رفت، بغض دارم، دعا کنید خدا این آرامش قلب شما را به من هم بدهد
_ همه چیز خوبه و همه کارها به روال خودش دارد پیش میرود. امیدت به خدا باشد ...
خندید ...
وقتی از امید گفت، قربانش رفتم و ناخواسته میگفتم: ای جانم ...
خدا همین امید و اطمینان قلبی شما را به من هم عطا کند ...
واقعا از آرامش و اطمینان قلبی ایشان، همه ناامیدی و خستگیام به یکباره فرو ریخت و بر فنا رفت و همه آن اطمینان قلب که همواره از خدا طلب میکردم، همچون خورشیدی بر قلبم تابیدن گرفت و آرامم کرد.